کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
برای تولد مردی که در خاطراتم گم شده است
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳٩٥
 
از دیروز با خودم در جنگم که برایت چیزی بنویسم یا نه. گرچه زادروزت شایدفقط یک تاریخ ساده در ظاهر باشد اما همان یادآوری ساده در کنار همه آنچه که در غیاب تو و به دلیل نبود تو در این جامعه مردسالار بر سرم آمده، درونم را آشفته می کند.
سالهاست که رفته ای، سالهاست که آخرین تصویرم از تو را در رویاهایم جستجو میکنم.
دیروز  روز تولد تو بود، تولدی که من هیچ گاه نتوانستم کنار تو تجربه اش کنم، برایت کیک تولد بخرم، کادو بگیرم و ببوسمت.
گفتم بوسیدن، راستش را بخواهی زمان زیادی در خاطراتم جستجو کردم اما خاطره آخرین باری که صورتت را بوسیدم اصلا یادم نیست.
این روزها به نبودنت بیشتر از بودنت فکر می کنم، به اینکه اگر بودی چه می شد و حالا که نیستی...
گاهی اوقات که از همه خسته ام، گاهی اوقات که مردها بد نگاهم می کنند و من از قالب زنانگی ام خارج می شوم و رو در رویشان می ایستم، با خود می گویم اگر تو بودی من هیچ وقت تا این اندازه خشن بار نمی آمدم. اگر تو بودی من هم ظرافت های دخترانه را به خشونت های مردانه ترجیح می دادم.
بعد از این همه سال از رفتنت چندمین بار است که برایت می نویسم و جزو معدود دفعاتی ست است که مخاطبم می شوی. حتی هیچ گاه تو را در افکارم مخاطب قرار ندادم.
زمانی که رفتی من دختر بچه ای بودم هشت نه ساله، اما حالا دختری هستم بیست و هشت ساله ساله که کمبود پدر را بیش از پیش احساس می کند.
پدر؛ بگذار حالا که مخاطبم شده ای اعترافی کنم، من تا 14 سالگی داشتن پدر را یک موضوع غیر عادی تلقی میکردم، یعنی فکر می کردم پدر نداشتن عادی است. وقتی دوستانم از پدرشان حرف میزدند احساس میکردم از یک موجود فضایی حرف میزنند.
بعدها که برایم جا افتاد داشتن پدر یک اتفاق کاملا طبیعی ست، دلم برای خودم سوخت، ساعت ها برای حماقتم اشک ریختم.
پدر؛ هر چقدر که بیشتر جستجویت می کنم کمتر می یابمت، شده ای خاطره ای که از زبان دیگران نقل می شود.
پدر؛ تو همین قدر در خاطراتم و رویاهایم گم شده ای اما زادروزت مبارک.
.
پی نوشت اول: رضا راست میگه، همه دخترها باید مردی مثل پدر داشته باشند تا در ابهت و بزرگی اش پنهان شوند.
.
پی نوشت دوم: خداوند سایه مادرهای شیرزنی که در غیاب همسرشان هم پدر می شوند و هم مادر را، بر سر فرزندانشان استوار نگه دارد.
.
#دلتنگی #تولدپدر #پدر

 
 
خاک های معتمد
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٥
 

همه چیز را خاک گرفته. انگار بادهای پاییزی برای من به جای بوی عاشقی، خاک آورده اند. رویاهایم زیر تلبناری از خاک خفته است. می بینمشان. هر روز با فکرشان پیش از طلوع خورشید چشم باز می کنم اما شبیه جسمی که نیمی خواب و نیمی بیدار است؛ فقط توان مرورشان را دارم.

آفتاب که سر می زند، وقتی از رختخواب بلند می شوم. دستمالی به دست می گیرم تا همچنان که از آیینه ها غبار می رویم، از رویاهایم نیز خاک بروبم. اما حسی در درونم نمی گذارد. همان حسی که بارها، برای ویران کردن داشته هایم به پا خواسته.

همه چیز در درونم آرام گرفته. شبیه آرامش قبل از مرگ. هیاهوهای درون این دخترک سرکش، به خوابی رفته اند که گاهی ترس برم میدارد که اگر بیدار نشوند چه؟ اگر به من قبل از این بازنگردم چه؟ راستی اصلا بازگشتی هست؟ بازگشت به کجا؟ به بهاری که همیشه به قتل زندگی و باورهایم برخواسته؟ به همان اردیبهشت لعنتی...

به کجا باید برگردم؟ وقتی صبح ها درون آیینه ها خانه به انتهای چشمانم می نگرم، انگار به قبری می نگرم که چند ماه پیش همه اشتیاقم را درونش چال کرده ام. هیچ چیز در اعماق این نگاه سیاه نیست. گویی ساکنانش سالهاست مرده اند.

هنگامی که به وسایل نامرتبم می نگرم، به خود آشفته ام و به این درون ساکن شده، از خودم می پرسم آیا من آدم بازگشتن هستم؟ همه چیز در این جزیره متروک زیر خرمن ها خاک خفته است به غیر از قهقهه های بیمارگونه ای که جدیدا مبتلایم کرده اند.

این خاک گرفتگی را دوست دارم. حسی در من مرده است که سال ها پیش آدم های دیگری برای کشتنش لشگر کشی کرده بودند و با پهلوی زخم خورده همچنان نفس می کشید و مرا زنده نگه می داشت. اما شاید آن لشگر کهنه کار، فکر نمی کرد کشتن این حس فقط به یک ضربه دیگر نیاز داشت که بهار امسال بر کمرش فرود آمد.

حالا که خوب می نگرم، می بینم من چند ماهیست که مرده ام. چقدر این مرده بودن خوب است. اصلا آدم ها همین را می خواهند. یک من مرده با قهقهه های دیوانه وار...

بگذار خاک ها بمانند. بگذار همه رویاهایم زیر این تلنبار خاک بی آرامند. آنجا جایشان امن تر است.


 
 
زندگی روی خط تکرار
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥
 

الگوهای تازه زندگی. باید لباس هایم را عوض کنم. الگوهای قبلی هیچ کدام برازنده من نه بلکه برازنده این زندگی نبوده اند. حالا دو قدم مانده به پایان دهه سوم زندگی ام. حالا می فهمم که خوبی به راحتی گم می شود و هیچ نتیجه ای در کار نیست. این زندگی هیچ قالب مشخصی ندارد.

سال ها پیش فرمان زندگی ام را چرخاندم به جاده دیگری. به سمت هدفی می رفتم که نتیجه اش بلوغ بود و این بلوغ فقط روی ریل صداقت و شجاعت می چرخید. اما کاش کسی همان اول راه گوشم را می کشید که فلانی این آگاهی درد دارد. هیچ کس نگفت و من هم نوشته های کتاب ها را جدی نگرفتم. جالا بعد از پنج سال, همه وجودم دردم است و درد.

الگوی صداقت در تن این زندگی زار می زند. برازنده اش نیست. آدم ها دروغ گفتن و محق بودن را بیش از هر چیز دیگری آموخته اند. حالا دو راه دارم یا با همین لباس ها از جنگ نابرابر برگردم و در کنجی خلوت و تنها بنشینم یا الگوهای را عوض کنم.

آفتاب گرم مرداد این روزها خبر از تکرار می دهد. تکراری که به دلیل ضعف من دربرابر اصرار آدم ها رخ داده و هر روز مرا بیشتر از دیروز می پوساند. شاید شبیه "مورسو" بیگانه به ته خط رسیده ام فقط بدون خونریزی و خاطره آن ساحل گرم.

 


 
 
مشق انسان بودن کنیم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

بیا یک قراری بگذاریم، وعده ای در دل خودمان. بیا این بار که کسی را دیدیم که با ایده آل های ما سازگار نبود، درباره اش نظر ندهیم. من مدت هاست که با خودم وعده کرده ام و این یعنی مشق انسان بودن.

همه قضاوت های ما انرژی دارد و قطعا در روزگاری به خودمان بر میگردد. این مهم ترین اصل زندگی ست. اصلی که حتی اگر دین نداشته باشی و خدایی را هم نپرستی، کافیست که قدم در راه درست بگذاری نه برای کسی یا پاداشی، صرفا برای آینده خودت.

بیا با هم به زیر باران برویم و بشوییم این همه تلخی را که همه اش سرچشمه می گیرد از توهمی که برخواسته از کمبودهاست. به زیر باران برویم و فراموش کنیم هر چه با ما کردند. گرچه حمید مصدق خوب می گوید :‌«گیرم که آب رفته به جوی آید باز، با آبروی رفته چه باید کرد؟» اما خوبی زمان به گذرش است. می گذرد و می گذرد و می گذرد. همه این روزها می شود خاطره ای هرچند تلخ در دور دست ها.

قضاوت نمی کنم، می بخشم اما هیچ گاه فراموش نمی کنم. بیا به وعده هایمان عمل کنیم و انسان باشیم. گرچه پر از خشمم از کوته فکری برخی ها اما می گذارم به حساب کمبودهایشان و به قراردادم با خودم فکر می کنم.

یاد حرف پدربزرگ می افتم که می گفت:‌«هروقت دشمن پیدا کردی، آدم بزرگی شدی و آدم بزرگ باید بخشیدن بلد باشد.» در میان همه این آشفتگی ها با خودم زمزمه می کنم که می بخشم اما فراموش هرگز. من زیر باران می روم بدون چتر، اگر با منی دستانت را به من بده و خاطرت باشد که جهان پر از زیباییست و عشق معجزه می کند.


 
 
بازی رفت و برگشت
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٥
 

چقدر آشفته ام این روزها. انگار سر یک بازی رفت و برگشت گیر کرده ام. هی می آیم جایی که باید باشم و هی رفتاری بر می گرداندم به قبل.

یاد گرفته ام ببندم همه پرونده های متروک گذشته را اما زخمی درونم باز مانده که جوش نمی خورد، زخمی که هر از چندگاهی یکی نمک ریزی رویش می پاشد و می گذرد و من تا روزها می سوزم. 

حالا پیرتر از گذشته ام. کم توان تر و بی حوصله تر. اما شیوه ام عوض شده. در گذشته می جنگیدم اما امروز سپر انداخته ام در مقابل سرنوشتی که گرفت از من همه دوست داشتنی هایم را. امروز می فهمم حال کسانی که خودکشی کرده اند، آنها نه خشمگین بودند و نه افسرده، فقط شیوه زندگی شان را عوض کردند.

سرنوشت همه مباداها را برای بادا کرد، همه اتفاقاتی که گذرشان حتی به اندازه لحظه ای از ذهنم، چارستون بدنم را می لرزاند اما مدت هاست بدنم با هیچ چیزی نمی لرزد. انگار تمام شده ام. مثل پیرزنی می مانم که رو به آفتاب دراز کشیده تا نفس هایش هم تمام شود.

من دیگر آدم بازی رفت و برگشت نیستم. دیگر آشفتگی نمی خواهم؛ آرامش همین و بس. حالا به هر قیمتی که باشد. می خواهم آرام بگیرم


 
 
شعله های عصیان
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩٤
 

مانده ای میان شعله های عصیانی که درونت سر می کشند و نگاه نافذی که میل فرمانبری را در تو ارضاء می کنند. مانده ای میان این احساس های قلندر و پاهایت میان این تضاد در رفت و آمد است.

گاه به عصیان خود خواسته ات دامن می زنی و گاه به راه دیگر می روی. در میان این دو فرمان که همیشه در تو جاری بوده اند به خلوتی می اندیشی که هیچ گاه فرصت وصالش به تو دست نداده.

همیشه در اوج داشته هایت چیز دیگری را طلب می کنی. خاطرات را مرور می کنی و باز هم به همان نقطه می رسی. جنگی در تو به راه افتاده که نمی دانی برای فتح کدام سرزمین می جنگد. امپراطوری پرشکوه تو، همیشه چیزی را کم داشته و برای این کاستی همیشه جنگی خونین راه انداخته. 

جنگی که تنها اسیر و زخمی اش تو نبودی، اما اینبار نه پی غنیمت می روی و نه پی فتح. شمشیرت را در زمین فرو کرده ای و خود را میان شعله های عصیان به فرمانبری دیگر تسلیم کرده ای ولی باز هم میل رفتن داری.

امید بسته ای که این رفتن ها در نقطه ای تمام شود. خسته ای و فقط به پایان این رفتن ها می اندیشی و می گویی:‌کاش بر سر این جنگ خودخواسته پرچم سفیدی افراشته شود و این همه خواسته تو از زندگی است.


 
 
من ملکه شعرهای اویم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

هر دختری باید شعری داشته باشد که فقط برای او گفته شده باشد. شاعر دخترک سرکش درون من، پیش از اینکه من زاده شوم، شعرهایش را برایم گفته. همان شعرهایی که مادر به جای لالایی برایم می خواند. روزهایی که از سرکار می آمد و من با بغض و دلتنگی نگاهش می کردم، در آغوشم می گرفت و برایم می خواند: « چه کسی می خواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد»

من در رویاهای کودکی و نوجوانی ام همیشه خودم را ملکه شعرهای حمید مصدق می دانستم. هنوز هم احساس مالکیت به شعرهای او درون من می جوشد. البته بعدها وقتی خیام را شناختم، دوستی ابتدای مجموعه رباعیات خیام برایم نوشت : «برای دختری که گمان می کنم ملکه اشعار خیام است.»

خیام، مصدق، شاملو، سعدی، وحشی بافقی، این روزها در گوش من شعر زیاد می خوانند. اما در این میان هنوز هم صدای مصدق برای من بلندتر است، آنجا که می گوید:

من مرغ آتشم
می سوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من آغاز می شود
و من دوباره زنگیم را
آغاز می کنم
پرباز می کنم
پرواز می کنم


 
 
کاش قصه تمام می شد
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤
 

راه های زیادی برای نرفتن است و راه های زیادی برای رفتن. من همیشه راه هایی که برای نرفتن است را انتخاب کردم. البته در این میان نمی توان قدرت اصرار اطرافیان را نادیده گرفت اما خواست و تمایل من هم گویی تمایلی نهان برای رفتن این راه ها داشته است.

این تمایل نهان آنقدر در من زیاد بوده که گاهی بدون اینکه خواست ظاهری و خودآگاهم در جریان باشد، چشم باز کرده و خود را در میانه راه دیده ام. حالا این روزها، همین حکایت دوباره تکرار شده. گویی من در پیش نویسم؛ نوشته ای دارم که هربار می خوانمش و هربار از خواندنش سخت پشیمان می شوم.

این روزها از مفاهیم سطحی گذر کرده و به مفاهیم عمیق تری می اندیشم. مفاهیمی که هر اندیشه درباره شان مرا یک گام به مرگ نزدیک تر می کند. آری مرگ، پوچی زندگی و دیگر هیچ. در همین میانه راهی که علیرغم خواست ضمیر خودآگاهم آمده ام به قدرت افزایش سن می اندیشم. به اینکه سن به جای آنکه پوسته درونی ما را ضخیم تر کند، آن را باریک تر می کند. آنقدر باریک که رنج زنده بودن را تاب آوردن، کاری دشوار می نماید. این روزها زنده بودن در میان آدم های امروزی را رنج می دانم، رنجی سخت. اینگونه است که فلسفه آفرینش را درک نمی کنم و هر روز درکش برایم سخت تر از روز گذشته است.

من همیشه آدم آرمان خواهی بوده ام، چه در عشق، چه در کار و چه در تحصیل. به غیر از بخش کار، در هیچ یک به آرمان هایم نرسیدم. منظورم از آرمان عشقی، احساس تمام و کمال نیست؛ شاید هم هست. من از عشق چیز دیگری می خواهم، چیزی شبیه فدا شدن و این ناکامی برایم دردی ست که بیشتر مرا به کام مرگ هول می دهد. چون معتقدم عشق با اخلاقیات رابطه ای تنگاتنگ دارد و اخلاقیات برای من بخش عظیمی از زندگی ست.

این روزها؛ حرف زیاد زده ام. از خودم، از گذشته ام و از آینده ای که می خواهم داشته باشم و همه این حرفه ها مثل جلسات روانکاوی مرا سخت بهم ریخته است. صحبت کردن از چیزهایی که همیشه روی آنها درپوش گذاشته ام، مثل روبه رو شدن ناگهانی با واقعیاتی هولناک است.

حالا در میان این همه حرف و نقض، حسرت می خورم به حال کسانی که فهمشان را با اولین تهوع دوران کودکی بالا آورده و دور ریخته اند. کاش من هم چنین بودم.

 


 
 
رازهایی درون روزهای طلایی
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ دی ۱۳٩۳
 

شاید اینجا تنها نقطه پیوندی باشد که من با سال های طلایی ام دارم. سالهای محکم بودن و سرسخت بودن. سالهایی که زندگی ام را از یک تنگه سخت عبور میدادم و با تمام توان، سکانش را می چرخاندم.

حالا روزهای سخت گذشته اما حسی که در آن سال ها در من بود هم انگار دیگر نیست. سن خاصیت عجیبی دارد. زمانی باور داشتم که سن فقط یک عدد است اما حالا اینگونه فکر نمی کنم. سال هایی که از پس عمر ما می گذرد، خیلی چیزها را در ما تغییر می دهد.

دست کم درباره خودم می توانم بگویم، که بالا رفتن سن، از میزان بسیاری از خصلت های من کاسته و خصلت های دیگری را جایگزینش کرده. حالا شبیه کاربرانی شده ام که نمیدانند چگونه باید با موبایل هوشمند خود کار کنند. من هم نمیدانم که با خصلت های تازه باید چه کنم؟

سن خیلی چیزها را از ما می گیرد و به جای آن رفتارهایی را به ما می دهد که برایمان نا آشناست. حالا درست زمانیکه چیزهایی در من ذوب می شوند و رودهای تازه در من خروشان می شوند، دست نوشته های قدیمی برایم کمی نا آشناست.

وقت هایی که در بهت نشناختن خودم فرو میروم، اینجا می آیم تا کمی خودم را مرور کنم. لذت بخش است اینکه می بینی زمانی برای خودت قهرمانی بوده ای یا زمانی خودت را به دیوانه خانه ای تشبیه کرده ای.

مرور نقض هایی که درباره خودت و اطرافت گفته ای، هیجان دارد و به همان اندازه سادگی تو را نشان می دهد. برای همین شاید حداقل به یکی از خصلت های تازه ات دل خوش کنی.

با مرور حودت، رمزهای تازه را کشف می کنی. انگار دست به اکتشاف سرزمینی زده ای که سال ها در رگ های بدنت بوده است. حالا خوب یادت می آید که همین کلمات گاهی برایت مهر داشته اند و گاهی دشمنی بدون اینکه تو هیچ کدام را بخواهی یا حتی درباره اش فکر کرده باشی.

این دست نوشته ها به تو می گویند زمانی برای چه کسانی مهم بوده ای، چه کسانی دوستانت بوده اند و چه کسانی بدون آنکه تو بدانی در فکر دشمنی با تو. این دست نوشته ها برای من بوی باران دارد، شکل دشتی است که می خواهم همیشه درونش رها باشم، گاهی کلماتش برایم لالایی می خوانند و گاهی آتش درونت می افروزند اما هر چه که هستند، خوب اند.

اینجا نقطه اتصال به سال های طلایی من، آبستن رازهایی است که فقط من می دانم و من. واژه وازه اش با ترجمان من یک راز است. رازهایی درون روزهای طلایی. 


 
 
ریش تراش پدر
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
 

فرق شب و روز را نمی داند. فقط راه می رود. سرش سنگین است. موهای طلایی اش چاق تر شده. ابروهایش پهن شده و چشمانش کوچک. آخرین بار که احساس سنگینی کرد روی چشمهایش بود. از همان زمان شروع کرد به کندن مژه های بلندش. بینی اش را عمل کرد تا صورتش سبک تر شود.

دیروز رفت ابروهایش را نازک کرد. حالا چشمانش درشت تر شده البته پف دارتر. دنبال ماشین ریش تراشی پدرش میگردد. وقتی دید با موهایش با رژیم غذایی لاغر نمی شود این تصمیم را گرفت.

همه کشوهای خانه را زیر و رو کرد تا بیابدش. نشد، پیدا نشد و دست آخر به هما قیچی نان بری آشپزخانه قناعت کرد. حالا دیگر موهای نامنظمش لاغر و جمع شده بودند.

تاریک بود، نمی دانست شب است یا روز. دقیقه ای آرام گرفت و دوباره احساس کرد سنگین است. اینبار چه شده بود؟ چیزی در درونش بی تابی میکرد به آمدن. دستش را تا انتهای گلویش فرو کرد و عق زد. حالا دیگر آخرین وعده غذایی را هم پس داده بود.

سبک تر شد. آنقدر سبک که چشمانش سیاهی رفت و گوشه ای در کنار وسایل کشوهای بیرون ریخته،افتاد. حالا زمان را می دانست. شب بود. وسایل روی زمین را نگاه میکرد و با جزییات یادش می آمد آخرین بار هر کدام را کی دیده است.

دخترک حالا می دانست که ریش تراشی در کار نیست، چون پدری در کار نیست. حالا دیگر همه چیز را به یاد می آورد چون دردهایش را بالا آورده بود. دخترک حالا سبک بود.


 
 
← صفحه بعد