کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
بانوی خسته ی من
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

چقدر خسته ام این روزها. این همه داستان است. نه جنجالی در میان است و نه دعوایی. اینجایی که من ایستاده ام همه چیز خوب است فقط من خسته ام. در این مرز پرگوهر، همه چیز در آرامش پیش میرود.فقط من خسته ام

داستانی که ما شاهزاده ی قصه اش هستیم هیچ گدایی ندارد. همه خوشبختند و خوشحال ولی من از این آرامش موهون خسته ام...

من خسته ام از اینکه در این مکان نورانی آدمها فقط برای هم عشق به ارمغان می آورند.

من خسته ام از اینکه اینجا هیچ جنجالی نیست، آخر نسل من به روزهای پر از حادثه عادت کرده است. بدن درد میگیرد اگر از جنجال دور باشد.

من خسته ام از دادگاههای تهی، زندان های تهی تر. اصلا میخواهم محض تنوع هم که شده بروم یک روز از دست خودم شکایت کنم که چرا خسته ام!!

اینجا هیچکس غم ندارد تا در آغوشش بکشم و دلداری اش بدهم.ولی تا دلتان بخواهد فرصت برای آغوش کشیدن شادی هست.

در اینجا غیبت و دروغ و تهمت نداریم، تا کسی را به دوزخ حواله دهیم. راستش را بخواهید اینجا اصلا دوزخ معنا ندارد. همه چیز مثل خود آدمهای این شهر بهشتی ست.

وای که چقدر خسته ام از این خوشبختی کم نظیر...

در فرهنگ لغات این شهر جلوی کلماتی مثل جدایی، مرگ، خیانت ... پرچم سفیدی کشیده اند، تا نسل پس از ما از ذهنشان پاک شود و ندانند یعنی چه این حرفهای نامربوط.

من خسته ام از آینه های این شهر که فقط صیرت آدم را نشان می دهند و با صورت هیچ رابطه خاصی ندارند.

روزی از همین روزها روبه روی آینه ای می ایستم،خود را در آغوش می کشم و می گویم:

بانوی من آسوده بخواب، فقط کمی خسته ای

 


 
 
روز بن بست ها
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
 

قطعا با خواندن مطلب زیر حس همدردی عجیبی به شما دست خواهد و متوجه این مطلب خواهید شد که گویا مثل رویاهای صادقه این اتفاقات یک روز از زندگی شما را هم پوشش داده است. موضوع از این قرار است روزی که همه چیز برای شما بن بست میشود. این دقیقا همان روزی ست که وقتی ساعت 4 بعد از ظهر منزل را به سمت مقصد مورد نظرتان ترک میکنید هوا کاملا آفتابی ست ولی چند قدم که از منزل دور می شوید در حالیکه یک دست لباس کرم رنگ به تن دارید و هیچ گونه وسیله دفاعی هم در برابر باران ندارید، آسمان به طرز ویران کننده ای شروع به باریدن میکند. اینجاست که هیچ تاکسی خالی ای مسیرش به شما نمیخورد تا زمانی که کاملا خیس شده و تقریبا شبیه موش های فاضلاب شوید.

سوار تاکسی شده اید و باز خدا رو شکر  و دعا به جان راننده محترم میکنید تا زمانیکه آقای راننده از مسیر دیگری میرود و وقتی با اعتراض شما متوجه میشود میگوید مسیر را اشتباهی شنیده است، دو راه بیشتر ندارید یا پیاده شوید و زیر باران مجددا منتظر تاکسی بمانید و یا تا انتهای مسیر آقای راننده را همراهی کنید و کمی سخت تر به مقصد برسید. من راه دوم را انتخاب کردم.

با تمام این اتفاقات به مقصد میرسید، بعد از احوالپرسی در منوی انتخابی که میزبان جلوی شما میگذارد، دلتان میخواهد به جای چای شیر نسکافه میل کنید اما میزبان اصرار میکند قهوه فرانسه را تست کنید، شما هم می پذیرید. قهوه بسیار لذیذ به روی میز می آید و شما بی آنکه حواستان باشد حال جسمی خوبی ندارید و فشار خونتان روی 9 است قهوه را سر میکشید. 

چند دقیقه ای که میگذرد احساس میکنید از همان گنجشک هایی که بالای سر شخصیت های کارتونی میچرخند در بالای سرتان پرواز میکنند. یک لیوان آب قند می نوشید ولی چون وضعیت جسمی بهتر نمی شود از آن فضا خارج میشوید تا هم قدمی بزنید و هم سریع تر به منزل برسید. 

دوباره حکایت تاکسی ها شروع میشود خوشبختانه این دفعه اولین ماشین جلوی پای شما ترمز میکند و مسیرش هم دقیقا با شما یکی ست اما در یک کیلومتری مقصد توقف میکند و پیشنهاد میدهد که این چند قدم را پیاده بروید. شما هم که دیگر توان بحث کردن ندارید ناچار پیاده میشوید.

سوار تاکسی دوم و آخری میشوید، همه چراغهای راهنمایی سر چهار راهها با هم وعده کرده اند تا به محض رسیدن شما به سر چهار راه قرمز شوند، و علاوه بر اینها راننده بیشتر از دنده 2 هم نمیرود در این حالت فقط یک سوال در ذهنتان میگذرد، " آیا راننده میتواند با دنده های 3 و یا 4 هم حرکت کند".

با فشار خونی که انگار قصد بالا آمدن ندارد روانه ی بیمارستان میشوید. با توجه به وضع ظاهریتان مسئول پذیرش از شما می پرسد بیمار کجاست؟؟ و شما با نیمچه توانی که برای حرف زدن دارید پاسخ میدهید خودم هستم. میگوید: چند لحظه باید صبر کنید چون دکتر در حال شام خوردن است!!! چند لحظه تقریبا نزدیک به 15 دقیقه میشود و اخر سر هم بر اثر از هوش رفتن شما آقای دکتر شام دلپذیرشان را نصفه رها میکنند و منت بر سر شما میگذارند. 

نوبت به سرم زدن میرسد، بر روی تخت هایی که شما را به یاد بیمارستان های صحرایی زمان جنگ می اندازد دراز میکشید. پیرمردی که انگار همین الان از فیلمهای ژانر وحشت دهه 60 میلادی بیرون پریده است به سراغ شما می آید تا سرم را وصل کند. شما پیشنهاد میکنید سرم را روی دست بزنند چون ممکن است رگ های دیگر پاره شوند اما با نگاه آقای وحشت ترجیح میدهید جمله را نصفه رها کنید و فقط توکل کنید که زنده بمانید.

پس از اتمام سرم و ترک بیمارستان صحرایی و پایان ژانر وحشت به سمت منزل سرازیر میشوید تا کمی استراحت کنید. وقتی به منزل میرسید تازه میفهمید که خانواده در مهمانی به سر میبرند و شما هم کلید را جا گذاشته اید و باید تا اتمام مهمانی در راهروی منزل منتظر باشید. عطف به تمام اتفاقاتی که در طول 7 ساعت اخیر برایتان افتاده است تنها یک اسم برای امروز در ذهنتان می آید "روز بن بست ها"


 
 
در باتلاق خاطراتت غرق میشوی و میمیری
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
 

این روزها با مفهوم بعضی از واژه ها برخورد فیزیکی داشته ام. در حقیقت متوجه شدم این کلمات را مثل یک لباس دوخته شده برای بعضی از آدمها سفارش داده اند و دقیقا برازنده و  در خور شخصیت آنها ست.

یکی از آن واژه ها غرق شدن است. معنای دقیق "غرق شدن" در لغت نامه دهخدا اینگونه آمده است : فرورفتن در آب که از سر بگذرد. و کنایه از وحشت و ترس فراوان دارد. در اصطلاحات عامیانه ما کاربردهای دیگری هم دارد مثلا به آدمهایی نسبت داده میشود که نه راه پس دارند و نه راه پیش. 

اگر کسی تجربه غرق شدن را به معنای واقعی کلمه داشته باشد، به خوبی میداند که برای زنده ماندن خود مجبور است به همه چیز چنگ بزند، حتی به آب. در طی این روزهای اخیر به کسی برخوردم که که دچار همین معنای اصلاحی واژه شده بود و در شرایط حاکم و ناخواسته زندگی اش که تمامی علتش ناتوانی و درماندگی خود شخص است، در حال غرق شدن بود. این آدم یک نمونه از جامعه ای ست که در گودال آب کوچکی که برای دیگران ساخته اند پا گذاشته اند، بدون در نظر گرفتن این نکته که شنا بلد نیستند و بعدها این گودال آب تبدیل به باتلاقی میشود که خود آنها را می بلعد.

به خوبی در ذهنم هست وقتی کودک بودم پدرم همیشه می گفت " از آدمی که در حال غرق شدن است باید ترسید." و من با تمام توان ذهن کودکانه ام فقط به این نکته فکر میکردم که چرا نباید به آدمی که در آب در حال دست و پا زدن است کمک کرد؟؟؟ تا امروز که عقل کوچکم به نسبت اجتماعی که درونش بزرگ شده درک بیشتری پیدا کرده با بند بند وجودم می فهمم، کسی که در حال غرق شدن است به هیچ مقدساتی اعتقاد ندارد و برای ماندنش حاضر است بار سنگین ترین گناهان را به دوش بکشد. دست من و تو و تمام موجوداتی که در اطرافش میبیند را میکشد تا به تنهایی وارد باتلاقی که برای خودش ساخته است نشود.

اینجاست که باید ترسید، زیرا این آدم نه حرمت میشناسد، نه اعتقاد، نه مذهب و به شدت با اخلاق غریبه است.

 


 
 
ت مثله تجربه
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
 

این نوشته نه شروع دارد نه پایان و نه هیچ موضوع خاصی. اینجا همه چیز درهم است. امشب به بدترین مرض قرن مبتلا شده ام. نگران نباشید مرضم روحی ست. خواستم هنری به خرج بدهم و اینبار برای رفع درگیریهای ذهنی روزمره ام به جای غر زدن بر سر دیگران، بنویسم. اما گویا این قبیل کارها کلا به ریخت و قیافه ی من نمی خورد. اما من تلاشم را میکنم.

 

من

پشت یک میز مربع شکل مینشینم. به آفتابی که میخواهد به زور خود را در خانه جای دهد نگاه میکنم. لیوان چای را دست میگیرم. به خاطراتم برمیگردم و متفکرانه تصمیم میگیرم که از تجربیاتم استفاده کنم. بعد هم برای قانع کردن کودک بازیگوش درونم این جمله را مصرانه تکرار میکنم "اگر از تجربیاتمان درس نگیریم کمتر از مردگانی هستیم که در گورها خوابیده اند." بعد از تکرار جمله ی حکیمانه ام  چای سردم را مینوشم و شبیه سرداران فاتح لبخند میزنم.


چند روز بعد

ما

تو دقیقا مثل پیشنهادی که نمیشود رد کرد وارد زندگی ام میشوی. دو طرف یک میز مربع شکل می نشینیم. به هم لبخند میزنیم و تقریبا تمام مدت زمانی را که با هم میگذرانیم مبهوت دوستت دارمهایی هستیم که چندماهیست بر دلمان مانده است. از همه چیز حرف میزنیم به غیر از نقاط تضادمان. ابتدای یخبندانی که چندماه بعد انتظارمان را میکشد همین جاست. درست در نقطه ای که ما به دنبال اشتراکاتمان حاضریم جان بدهیم.

 

من و تو

از تکاپوی یافتن همدیگر خبری نیست. ابراز علاقه کردن درست مانند دارویی شده که هر روز به مقدار معین باید خورده شود. اینجا دیگر جنگ بر سر تملک دیگری به پایان رسیده است و تنازع بر سر حاکمیت است. تضادها پوسته ی خود را میشکافد و نمایان میشود. آشکارا رخ در رخ من و تو می ایستد. اینجا میدان نبردیست که شیر عاشق به آهوی سرکش قافیه می بازد. زمان آن رسیده که من به کره ی مریخ نسبت داده شوم و تو به زمین. تفاوت بیداد میکند و هردوی ما پتک به دست بر سرش میکوبیم. در شکل منطقی تر ماجرا درباره تضادها صحبت میکنیم و به یک نتیجه ی کاملا منطقی دست پیدا میکنیم " ما متعلق به دو دنیای مختلف هستیم ولی عاشقیم".

 

ما

دیگر از میل با هم بودن در روزهای اول خبری نیست. باد سردی درون رابطه میوزد حتی گاهی برف هم میبارد. به جمع گرایش خاصی پیدا کرده ایم. اینک چند نفری دور یک میز مینشینیم. چای مینوشیم. حرف میزنیم و هر از چند گاهی دور از نگاه بقیه یک دوستت دارم یواشکی میگوئیم تا مبادا برنامه روزانه اش از نظم خارج شود. من شاهد نگاههای محبت آمیز دیگران به تو هستم و تو نظاره گر لبخند من به حرفهای کس دیگر.

برف و باد

برف و باد

برف و باد

.... رابطه یخ می بندد.

 

دوباره من

در خیابان قدم میزنم. درست لحظه ای که قایم باشک مهتاب با ابرها را تماشا میکنم یاد تو می افتم. و یاد تمام گذشته هایی که برایشان تصمیم گرفته بودم. زمانی دیگر به تجاربم افزوده شد و من فقط از خودم میپرسم کی اینهمه اندوخته به کارم می آید؟

 

تمام حرف بر سر اینست:

زمانی معتقد بودم خاطرات هیچ تاثیری در آینده ما نخواهند داشت و گذشته در گذشته مرده است. امروز معتقدم این خاطرات مثل بادی هستند که روح انسان را فرسایش میدهند و اگر تجربه ی گذشته ها امروز به کارم نیاید در گور هم به کارم نخواهد آمد.

 

پ.ن:

این نوشته هیچ ارتباطی به زندگی شخصی بنده ندارد و برگرفته از شکل امروزی بیشتر روابط است.

 


 
 
مرگ، بی دعوت ترین مهمان زندگی
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

او رفت و ماجرا از همین جا آغاز شد. راستش را بخواهید خودم هم هنوز نمیدانم با رفتن او قصه آغاز شد و یا با آمدن مهمان بی دعوت ما، ولی در هر صورت مرگ کلید واژه ی داستان است.

ساعت پنج صبح یک پنجشنبه پائیزی وقتی همه خواب بودیم، تلفن منزل به صدا درآمد. هراسان از خواب بیدار شدم. در همان چند ثانیه ی کوتاهی که تا بیداری به طول انجامید آرزویی بزرگ بر دلم سنگینی میکرد، آرزویی که با شنیدن صدای آن طرف خط برای همیشه بر دلم خشکید.

صدایی بغض آلود گفت: مرد. قصه ی غصه ی من از همین کلمه و از همان پنجشنبه ی بی برکتی شروع شد که همه چیز بوی رفتن میداد، بوی کوچ.

از اینکه چه گونه ظرف 30 دقیقه مسافتی نسبتا طولانی را طی کردم تا برای آخرین بار ببینمش چیز زیادی به یاد ندارم، فقط میدانم که رفتم برای آخرین دیدار. رسیدم ولی او خواب بود، خوابی عمیق و سرد. چشمانش بسته بود و قامت بلندش رو به قبله ای که سالها آرزوی دیدنش را داشت، دراز شده بود. قامتش بر قامت مرگ کوتاهتر می نمود.

آفتاب آن پنجشنبه را خوب یادم هست، گویی خورشید هم میخواست داغ بر صورتم بزند. او همچنان خواب بود. بسان کودکانی که در گهواره میگذارنشان، در قبر کوچکی جا دادنش و خاک را هم بر او و هم بر تمام خاطرات کودکی من ریختند. خاطراتی که هنوز هم برای حس کردن گرمای دوباره آغوشش، مرا غرق خود میکنند.

کوچ او اولین تجربه جدی رو به رو شدن من با پدیده ای به نام مرگ، در سالهای نوجوانی بود. تا قبل از آن جدی ترن تجربه ام در مقابل مرگ، از دست دادن پدرم بود که در سالهای کودکی و در سایه ای از ابهام در خاطره ام نقش بسته بود.

بعد از آن پنجشنبه ی نحس، دیگر این مهمان بی دعوت برایم غریبه نیست. بارها بارها در خانه ی عزیزانم از نزدیک رخ به من نشان داده است. اینروزها وقتی کلمه ای از جنس "مرگ" میشنوم فقط تصور میکنم حسی از جنس "صبر"توانایی مقابله با آن را دارد.

 

پ.ن:

خداوند همه ما را بیامرزد.

 


 
 
جاده...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 

زمان زیادی از رفتنم میگذرد، اما هنوز در اول جاده ایستاده ام و چند قدمی بیش برنداشته ام ولی هنوز چشم به انتهای جاده دارم، جاده ای که برای پا گذاشتن درونش از تمامی وابستگیهایم چشم پوشیده ام.

آفتاب بر روی جاده میرقصد، راه دیگر مثل روزهای اول تاریک نیست، ابرها دست از عشقبازی با خورشید برداشته اند و همه ی راه نور است. یا خورشید بر من میتابد یا مهتاب و من استوارتر از قله ی رو به رویم قدم بر میدارم.

هر روزی که از آمدنم میگذرد سبکتر میشوم، گرچه نیمی از توشه ی راهم را در مکانی جا گذاشتم که احساس کردم رهگذرانش از من نیازمندترند.به گمانم روزهایی که در پیش دارم توشه ای نمیخواهد به غیر از آرامش.

جاده هنوز هم طولانیست ولی میل رفتن در من ترسی از این راه طولانی در خود ندارد. ابتدای جاده ایستاده ام و دلخوش به قله ای هستم که هر روز خورشید بر بلندایش می ایستد. روزی از همین روزهای نزدیک، من و خورشید در کنار هم میدرخشیم.


 
 
گزارشی از زندگیه یک آدم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

باید برای کلاس گزارش نویسی ام سوژه ای پیدا میکردم، خسته بودم ومغزم با سلولهای خودش هم در گیر و دار بود. پیدایش کردم به گمانم...

سوژه خودم بود، گزارشی از یک انسان خسته که باید سوژه ای برای کلاس گزارش نویسی اش بیابد.

گزارش شرح یک روز زندگی دخترکیست که لبخندش قاب خوشرنگیست بر روی نجواهای درونی اش

صبح

1. از خواب بیدار میشود و اینبار به جای اینکه زنگ ساعتش او را بیدار کند، دخترک ساعت را بیدار میکند.

2. از خانه روانه ی کلاسی میشود که قرار است اطلاعات بیشتری از محتوای کلاس بدست بیاورد، اما دریغ و دردا!! استادی را میبیند که به نظر سواد زیادی دارد اما ناتوان است. مثل احساس انزجار او که در برابر حس همدردی اش ناتوانی میکند.

ظهر

1. کلاس را ترک کرده به این امید که با دوستانش در کافه ای بنشیند و چایی بنوشد و گپی بزند.

2. وارد کافه میشوند رو به روی دوستانی که فکر میکند حداقل کمی به او نزدیکترند مینشیند، حرف میزنند حرف میزنند و باز هم حرف میزنند... حرفها و کجا و او کجا؟؟؟

3. به کلاس بر میگردد بلکه استاد بعدی که کمی دلنشینتر و تواناتر است، حرف تازه ای برای زدن داشته باشد. البته اینطور هم میشود چند نکته ی مهم رفتاری یاد میگیرد ، شیوه ی یادگیری به سبک لقمان حکیم است.

عصر

1. با روحی که حالش خوب نیست و جسمی که به علت کم خوابی به شدت خسته است، برای مصاحبه با دبیر یکی از سرویس های خبری میرود.

2. بعد از مقدمات اولیه و معرفی شدن به 30 نفر به نقطه ی اصلی نزدیک میشود. مدتی را باید منتظر بماند از فرصت استفاده میکند و روزنامه ای را که اغلب مواقع میخواندش ورق میزند. نکته ی جالبی نمی یابد به غیر از یک تیتر

3. موضوع اصلی وارد میشود، با لبخندی هر دو از هم استقبال میکنند. سوالهای کلیشه ای با لحنی غیر کلیشه ای می پرسد و دخترک با همان لبخند مزحرف پاسخ میدهد.

شب

1.بعد از انتظاری تقریبا یکساعته برای دیدن دوستی که هرگز نمی آید در سرمایی ناجوانمرادنه منتظر میماند.

2. ...

3. سوار تاکسی میشود، آنتن موبایلش قطع میشود بدون هیچ علت خاصی، با اینکه سرما تا چندی پیش در استخوانهایش مراسم جشنی برپا کرده بود. تمام تنش داغ میشود، نگران میشود. نگران کسانی که در فاصله ی رسیدن تا خانه نگرانش میشوند.

4. به خانه می رسد. پس از شنیدن و ساختن تمامی سناریوهای پلیسی، با امور مشترکین تماس میگیرد و متوجه میشود اختلال در شبکه مخابراتیست و نه در روابط انسانی

5. به دنیای اینترنت وارد میشود. حسابهای کاربری اش را یک به یک چک میکند. مطالب مهمی نیست به غیر از یک کامنت نه چندان چشمگیر در وبلاگش از کسی که خودش را معرفی نمیکند ولی او از تلاش بیهوده اش میشناسدش.

6. به رختخواب میرود. و تمام روز را به نظاره مینشیند و چقدر با انسانهای امروزش احساس فاصله میکند. در بالشش فرو میرود و به فکر غار تنهایی میوفتد.

غاری که او باشد و تمام تنهایی هایش، رها از هر قید و بند و ملاحظات رفتاری...

جایی برای ساده زیستن... جایی برای تمام لبخندها و اشکهایش

 

پ.ن:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟؟؟ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا


 
 
بوی عطر خاک خانه ی مادربزرگ
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

خانه ی مادربزرگ را از روی نقشه خاطراتم محو کنید. دیگر خانه ای با این مختصات وجود ندارد جز خاطراتی خاک گرفته بر روی حاشیه ذهنم که تقریبا در تمامی جمعه های دلگیر زمین لرزه ای چند ریشتری آنها را میلرزاند.

آن خانه ی با عظمت سه طبقه که من همیشه به شوق حیاطش از روی نیم پله ی جلو ی در تقریبا به پرواز در می آمدم، دیگر حتی چراغی برای روشنی ندارد.

تمامی دلتنگی غروب های جمعه با بوی عطر خاک دیوارهای آجری خانه مادربزرگ، ختم به لبخند و خدانگهداری میشد که آنسوترش دنیایی از امید برای دیداری دوباره بود.

چند ماه پس از مرگ مادربزرگ بختکی به روی خانه ی آرزوهای کودکی من افتاد، بختکی که همه چیز را بلعید، حیاط روشن خانه ی مادربزرگ را با آن درخت انگور کوچک اما پربارش، راهروی باریکی را که حد فاصل اتاق های تو در تو و نورانی خانه مادربزرگ و میعادگاه من و همبازیهای بچه گیهایم بود، حتی سماور همیشه روشن کنار اتاق مادربزرگ را... تمام کودکیهای مرا... و تمام امیدهای دیدار دوباره را...

تا همین عصر جمعه پس لرزهایی ذهنم را لرزاند و تقریبا نیمی از خاطرات از غرب و شرق و شمال و جنوب مرا به داخل خود کشاند.

اینگونه است قصه ی خانه مادربزگی که زیر چرخهای جرثقیل های سنگین این شهر مرد و تمام کودکیهای من را درون خود دفن کرد تا من غروب دلگیر هر جمعه فقط به کودکیهایی دل خوش کنم که در همان حیاط آفتابی مادربزرگ زیر خرمن ها خاک خفته است و باز مورد هجوم هوای گرم خاطراتی قرار بگیرم که هر جمعه وعده ای با من دارد.

 

عسل

غروب غمگین زمستانی


 
 
← صفحه بعد