کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
زدن صید نه از چابکی صیاد است / مهره گر نیک نشیند همه کس نراد است
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
 

شروع کردن همیشه یه کم ترس داره، ولی وقتی شروع میکنی دیگه انگار دل شیر داری و میخوای تا آخرش بری... حداقل برای من که اینطوریه

مثل شروع کردن همین نوشته، چرک نویس، خط خطی... یا نمیدونم هر چیزی که میشه بهش نسبت داد...

هیچ موضوع خاصی نداره، فقط دلم میخواست این موقع شب بیام و این صفحه رو سیاه کنم

شروع کردم به سیاه کردنش و تا زمانی هم که دلم بخواد ادامه میدم (من کلا اینجور آدمی ام)

اصلا دلم میخواد نه تنها این صفحه رو بلکه تمام زندگیم رو سیاه کنم!!! به کسی چه مربوط؟؟؟

تصمیم به آغاز هر چیزی دشواره، نیاز به خیلی چیزا داره... یکی از عناصر مورد نیازش اراده ست، دومیش اعتماد به نفس و سومیش جرات که خدا رو شکر عناصر دوم و سوم در من به وفور یافت میشه... حالا برای اولی هم یه فکر میکنم شما زیاد نگران نباشید!!

پس تا اینجا به این نتیجه رسیدیم که اول تصمیم میگیریم بعد شروع میکنیم، بعدشم انقدر باید آدمش باشی تا پای تصمیمت بایستی و تا انتهاش بری، حتی اگر این آغاز یک ویرانی باشه من ترجیح میدم خودم اینکارو بکنم تا کس دیگه ای زحمتشو بکشه...

گاهی وقتا بهترین کاری که میتونی برای ساختن یه خرابه بکنی اینه که آخرین خشت شم نابود کنی، اینجوری هم خیال خودتو راحت کردی هم اون دیوار نصفه ی بیچاره رو که نمیدونه باید چیکار بکنه (به عبارتی نه جرات عقب کشیدن داره و اراده جلو رفتن) از بلاتکلیفی در آوردی...

این دیواره نصفه نماد همون آدمهاییه که هیچوقت نفهمیدن از زندگیشون چی میخوان؟؟؟ و با همین ندونستن زندگی آدمهای دیگه رو هم به ورطه نابودی کشیدن... پس چه بهتر که از سر راهت کنار بزنیشون حتی به این قیمت که تایید خیلی ها رو از دست بدی یا حتی باورهات نسبت به انسانهایی که یه زمانی نماد کامل انسانیت برات بودن رو به ویرانی بذاره

اینجا درست نقطه کنونی زندگیه منه، تصمیم گرفتم، شروع کردم و تمومش میکنم حتی اگه توئه مخاطب خاص اسمش رو ویرانی بذاری...

پا روی تمام چیزهایی میذارم که تو بهشون میگی ارزش و از نظر من پشیزی نمی ارزن

 

پ.ن:

1. این پست به لطف دوستان مخاطب خاص زیاد داره ولی خاصترینش اون برادریه که بدون دعوت به وبلاگ من سرزده و کاملا یک طرفه زندگی من رو به قضاوت نشسته

2. من هنوز همون آدم بده یه داستانم... بدون هیچ تغییری ولی هنوزم از تو بهترم

 

 

 


 
 
بوم بوم بوم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
 

دلم آهنگ غم دارد

نمیدانم چه کم دارد؟؟

تو هستی، زندگی جاری و من غمگین تر از خویشم

نگاه ساکته یارم

مرا بیهوده می جوید

و این بیهودگی بس ناگوار سنگین است

و من سنگین تر از خویشم

دو چشمم در پی آن لحظه روشن

و جسمم سخت بی روح است

تو را می جویم ای بهترین ساده

و من...

بی پرواتر از خویشم

 

عسل

تهران زمستانی


 
 
آخرین جام زندگی ما...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
 

گیلاسم را بدست میگیرم، در موسیقی آرامی که به گوشم میرسد غرق میشوم...

نمایشنامه زندگی ام از جلوی چشمانم مثل فیلم کوتاهی میگذرد...

نمیدانم به سلامتی کدامین لحظه های تلخ با تو بودن باید بنوشم!!

شعری از زنی که عمیقا احساس میکنم دنیای من شبیه رویای سرد روسی اوست، به یادم میاد... گیلاسم را بالا میبرم و...

آخرین جام را می خورم به سلامتی

پیوندی که از هم گسست

تنهایی ما دو

اندوه من

همیشه می خورم به سلامتی

لبانی که دروغ گفتند

چشمانی که چون گور سرد بودند

دنیایی بی رحم و خشن

و نجات بخشی که در خواب است

 

جدایی از تو هدیه ای است

فراموشی تو نعمتی

...

اما عزیز من

آیا زنی دیگر

صلیبی را که من بر زمین نهادم

بر دوش خواهد کشید ؟

آنا اخماتووا

 


 
 
ثانیه هایی شبیه تو...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
 

عقربه های لعنتی ساعت، چشم از من برنمیدارند. سنگینی نگاهشان را احساس میکنم

روی برمیگردانم... صدایم میکنند

-تیک تاک... تیک تاک...

گوشهایم را میگیرم

کاسه ای آب بدست میاورم

و ثانیه های را بدرقه میکنم... با لبخند

زمان و من آشتی میکنیم... و ثانیه ها و دقایق و ساعتها از من میگذرند مثل تو

و من هر غروب به بدرقه آفتاب میروم... کنار دریای خیال تو می نشینم و زمزمه میکنم

"خوش بحال من و دریا و غروب خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید"

 

پ.ن:

"خوش بحال من و دریا و غروب خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید"

بیت مورد علاقه ی من از اشعار محمد علی بهمنی ست.

 


 
 
برای فرنازی که بودنش زندگیست...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠
 

روز سرما،

روز بد،

روز اشکهای من

روز دستان یخ زده نسرین

روز تنهای تو

روز عذاب من

روزی که کمر به ویرانی ام بسته بود

روز رویایی من و خدا

روز حرفهای بد...

نمیدانم، کدامین اقیانوس قرار بود با اشکهای ما پر شود؟؟؟

روز اشکهای بی تو

روزی از یکسال بد

روزی که تمام این شهر گواه جای خالیت بود... و ما چه غریبانه دور از هم بودیم

اما نزدیک...

روز تو، روز تو و فقط روز تو...

 

عسل

21 آذر ماه نود

تهران غمیگن پائیزی


 
 
شازده کوچولو
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠
 

در زندگیم اتفاق افتادی!!!

لبخند زدی و با نگاهت تمام شیره جانم را نوشیدی...

صدایم زدی: "شازده کوچولو"

پیش از آنکه اهلیم کرده باشی!!!

گو که میدانستی

نگاهت بند بند وجودم را، به تو پیوند زده...

کاش همیشه شازده کوچولوی شعرهایت بودم...

 

عسل

تهران سرد پائیزی- 20 آذر 90

02.03 صبح

 

 


 
 
مخاطبین کاذب شعر فارسی!!!
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠
 

مدتهاست اشعاری را میبینم که در کتاب شاعر دیگری به چاپ رسیده ولی در صفحات وب به نام شاعر دیگری امضاء شده است!!! این مساله بسیار ناراحت کنندست

ممکنه خیلی ها بگویند اشکالی نداره، مهم ثبت اصلی اثره... ولی دوست خوب من، اگر با کلامی که زائیده فکر شماست هم، همین برخورد میشد با همین آرامش راجع بهش صحبت میکردین؟!! گمان نمیکنم...

از اسم و امضا که بگذریم جای تاسف بزرگتر زمانیست که مخاطب به ظاهر حرفه ای هم به اصرار میخواهد نام دیگری را جایگزین کند و این از نظر من یعنی فاجعه در فرهنگ شعر خوانی یک کشور!!!

مخاطبی که شعر میخواند نیازی نیست تمامی اشعار یک نویسنده را بخواند، کافیست قلم او را بشناسد.. اینگونه اگر در میان هزاران شعر هم گم شود باز هم میتواند صاحب اثر را پیدا کند.

متاسفانه این روزها مخاطب نا آگاه بزرگترین درد جامعه ادبی کشور است، این مخاطبان نمیدانند با بی تفاوتی خود چه ضربه ای به ادبیات خواهند زد.

مخاطب عزیز!! نیازی نیست اسم صدها شاعر را بدانی، صدها بیت شعر از حفظ بخوانی... تا پز ادبی خود را حفظ کنی. کافیست یک نفر را بشناسی ولی هم قلمش را بشناسی هم شعرش را بفهمی...

مثلا این روزها حسین پناهی هم نقشی مانند شریعتی پیدا کرده!!! هر کس نام شاعر را فراموش میکند، امضای حسین پناهی را میزند...

به طور خاص اشاره میکنم، اکیر اکسیر شعری دارد به نام "پسته لال سکوت دندان شکن است" و جالبتر اینجاست که مجموعه ی شعر آخر او دقیقا به همین نام است. ولی متاسفانه در تمامی صفحات وب این شعر با امضای حسین پناهی نوشته میشود!!! و اینجاست که تفاوت مخاطب مشخص میشود... زیرا کسی که کارهای حسین پناهی را خوانده باشد یا حداقل یکبار شنیده باشد، کاملا میتواند تفاوت زمین تا آسمان قلم این دو شاعر را درک کند...

اگر هیچ خدمت خاصی به ادبیات نمیکنیم، حداقل خنجر خیانت را ناجوانمردانه و از روی ناآگاهی بر گلویش نفشاریم!!!

 

پی نوشت:

قابل توجه دوستان فیس بوکی، که فقط جهت خالی نبودن عریضه هر نامی را که میخواهند پای جملاتشان میزنند.


 
 
برای دوستی که خیلی زود پر کشید...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
 

امروز عاشورا بود!!! دومین سالروز قمری پروازت

و یک روز بعد از تولدت... دلم خواست برای تو بنویسم

نمیدانم!! شاید به حرمت چند ماهی که به عنوان همشاگردی کنارم نشستی... و من بعد از دوسال فهمیدم تو بهترین همشاگردی من بودی...

سلام

برای تو می نویسم شاید غم ناگهانی رفتنت را بشود با خودت قسمت کرد...
دوست تازه رسیدم هنوز در شوق آشنائیت بودم که غبار بی خبر رفتنت، روحم را پوشاند...
غمگینم, بسیار غمگینم از سکوته ناگهانیت
غمگین ار اینکه آرام رفتی و نجابتت را ساده گرفتند
فریادی درونه گلویم شکسته...
هم کلاسی نازنینم خرسندم از همراهیت هرچند کوتاه
خرسندم از اینکه با تو بر سر یک کلاس نشستم
نشد که بار دیگر تو را ببینم سعادت همراه من نبود
نشد که از تو خداحافطی کنم
امیر ارشد نازنین جاودانگیت مانند اسمت بی نظیر بود
از حسادتم برایت می گویم, به شجاعتت به وقارت به شخصیتت به یگانگیت و به جاودانگیت حسادت میکنم
فریادی درون گلویم, دیواره های وجودم را می فشارد...
غمگینم از اینکه دیگر نیستی...

امیر ارشد نازنین

عاشورا برای من یاد تو را دارد...


 
 
← صفحه بعد