کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
مرگ، بی دعوت ترین مهمان زندگی
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠
 

او رفت و ماجرا از همین جا آغاز شد. راستش را بخواهید خودم هم هنوز نمیدانم با رفتن او قصه آغاز شد و یا با آمدن مهمان بی دعوت ما، ولی در هر صورت مرگ کلید واژه ی داستان است.

ساعت پنج صبح یک پنجشنبه پائیزی وقتی همه خواب بودیم، تلفن منزل به صدا درآمد. هراسان از خواب بیدار شدم. در همان چند ثانیه ی کوتاهی که تا بیداری به طول انجامید آرزویی بزرگ بر دلم سنگینی میکرد، آرزویی که با شنیدن صدای آن طرف خط برای همیشه بر دلم خشکید.

صدایی بغض آلود گفت: مرد. قصه ی غصه ی من از همین کلمه و از همان پنجشنبه ی بی برکتی شروع شد که همه چیز بوی رفتن میداد، بوی کوچ.

از اینکه چه گونه ظرف 30 دقیقه مسافتی نسبتا طولانی را طی کردم تا برای آخرین بار ببینمش چیز زیادی به یاد ندارم، فقط میدانم که رفتم برای آخرین دیدار. رسیدم ولی او خواب بود، خوابی عمیق و سرد. چشمانش بسته بود و قامت بلندش رو به قبله ای که سالها آرزوی دیدنش را داشت، دراز شده بود. قامتش بر قامت مرگ کوتاهتر می نمود.

آفتاب آن پنجشنبه را خوب یادم هست، گویی خورشید هم میخواست داغ بر صورتم بزند. او همچنان خواب بود. بسان کودکانی که در گهواره میگذارنشان، در قبر کوچکی جا دادنش و خاک را هم بر او و هم بر تمام خاطرات کودکی من ریختند. خاطراتی که هنوز هم برای حس کردن گرمای دوباره آغوشش، مرا غرق خود میکنند.

کوچ او اولین تجربه جدی رو به رو شدن من با پدیده ای به نام مرگ، در سالهای نوجوانی بود. تا قبل از آن جدی ترن تجربه ام در مقابل مرگ، از دست دادن پدرم بود که در سالهای کودکی و در سایه ای از ابهام در خاطره ام نقش بسته بود.

بعد از آن پنجشنبه ی نحس، دیگر این مهمان بی دعوت برایم غریبه نیست. بارها بارها در خانه ی عزیزانم از نزدیک رخ به من نشان داده است. اینروزها وقتی کلمه ای از جنس "مرگ" میشنوم فقط تصور میکنم حسی از جنس "صبر"توانایی مقابله با آن را دارد.

 

پ.ن:

خداوند همه ما را بیامرزد.

 


 
 
جاده...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
 

زمان زیادی از رفتنم میگذرد، اما هنوز در اول جاده ایستاده ام و چند قدمی بیش برنداشته ام ولی هنوز چشم به انتهای جاده دارم، جاده ای که برای پا گذاشتن درونش از تمامی وابستگیهایم چشم پوشیده ام.

آفتاب بر روی جاده میرقصد، راه دیگر مثل روزهای اول تاریک نیست، ابرها دست از عشقبازی با خورشید برداشته اند و همه ی راه نور است. یا خورشید بر من میتابد یا مهتاب و من استوارتر از قله ی رو به رویم قدم بر میدارم.

هر روزی که از آمدنم میگذرد سبکتر میشوم، گرچه نیمی از توشه ی راهم را در مکانی جا گذاشتم که احساس کردم رهگذرانش از من نیازمندترند.به گمانم روزهایی که در پیش دارم توشه ای نمیخواهد به غیر از آرامش.

جاده هنوز هم طولانیست ولی میل رفتن در من ترسی از این راه طولانی در خود ندارد. ابتدای جاده ایستاده ام و دلخوش به قله ای هستم که هر روز خورشید بر بلندایش می ایستد. روزی از همین روزهای نزدیک، من و خورشید در کنار هم میدرخشیم.


 
 
گزارشی از زندگیه یک آدم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

باید برای کلاس گزارش نویسی ام سوژه ای پیدا میکردم، خسته بودم ومغزم با سلولهای خودش هم در گیر و دار بود. پیدایش کردم به گمانم...

سوژه خودم بود، گزارشی از یک انسان خسته که باید سوژه ای برای کلاس گزارش نویسی اش بیابد.

گزارش شرح یک روز زندگی دخترکیست که لبخندش قاب خوشرنگیست بر روی نجواهای درونی اش

صبح

1. از خواب بیدار میشود و اینبار به جای اینکه زنگ ساعتش او را بیدار کند، دخترک ساعت را بیدار میکند.

2. از خانه روانه ی کلاسی میشود که قرار است اطلاعات بیشتری از محتوای کلاس بدست بیاورد، اما دریغ و دردا!! استادی را میبیند که به نظر سواد زیادی دارد اما ناتوان است. مثل احساس انزجار او که در برابر حس همدردی اش ناتوانی میکند.

ظهر

1. کلاس را ترک کرده به این امید که با دوستانش در کافه ای بنشیند و چایی بنوشد و گپی بزند.

2. وارد کافه میشوند رو به روی دوستانی که فکر میکند حداقل کمی به او نزدیکترند مینشیند، حرف میزنند حرف میزنند و باز هم حرف میزنند... حرفها و کجا و او کجا؟؟؟

3. به کلاس بر میگردد بلکه استاد بعدی که کمی دلنشینتر و تواناتر است، حرف تازه ای برای زدن داشته باشد. البته اینطور هم میشود چند نکته ی مهم رفتاری یاد میگیرد ، شیوه ی یادگیری به سبک لقمان حکیم است.

عصر

1. با روحی که حالش خوب نیست و جسمی که به علت کم خوابی به شدت خسته است، برای مصاحبه با دبیر یکی از سرویس های خبری میرود.

2. بعد از مقدمات اولیه و معرفی شدن به 30 نفر به نقطه ی اصلی نزدیک میشود. مدتی را باید منتظر بماند از فرصت استفاده میکند و روزنامه ای را که اغلب مواقع میخواندش ورق میزند. نکته ی جالبی نمی یابد به غیر از یک تیتر

3. موضوع اصلی وارد میشود، با لبخندی هر دو از هم استقبال میکنند. سوالهای کلیشه ای با لحنی غیر کلیشه ای می پرسد و دخترک با همان لبخند مزحرف پاسخ میدهد.

شب

1.بعد از انتظاری تقریبا یکساعته برای دیدن دوستی که هرگز نمی آید در سرمایی ناجوانمرادنه منتظر میماند.

2. ...

3. سوار تاکسی میشود، آنتن موبایلش قطع میشود بدون هیچ علت خاصی، با اینکه سرما تا چندی پیش در استخوانهایش مراسم جشنی برپا کرده بود. تمام تنش داغ میشود، نگران میشود. نگران کسانی که در فاصله ی رسیدن تا خانه نگرانش میشوند.

4. به خانه می رسد. پس از شنیدن و ساختن تمامی سناریوهای پلیسی، با امور مشترکین تماس میگیرد و متوجه میشود اختلال در شبکه مخابراتیست و نه در روابط انسانی

5. به دنیای اینترنت وارد میشود. حسابهای کاربری اش را یک به یک چک میکند. مطالب مهمی نیست به غیر از یک کامنت نه چندان چشمگیر در وبلاگش از کسی که خودش را معرفی نمیکند ولی او از تلاش بیهوده اش میشناسدش.

6. به رختخواب میرود. و تمام روز را به نظاره مینشیند و چقدر با انسانهای امروزش احساس فاصله میکند. در بالشش فرو میرود و به فکر غار تنهایی میوفتد.

غاری که او باشد و تمام تنهایی هایش، رها از هر قید و بند و ملاحظات رفتاری...

جایی برای ساده زیستن... جایی برای تمام لبخندها و اشکهایش

 

پ.ن:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟؟؟ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا


 
 
بوی عطر خاک خانه ی مادربزرگ
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
 

خانه ی مادربزرگ را از روی نقشه خاطراتم محو کنید. دیگر خانه ای با این مختصات وجود ندارد جز خاطراتی خاک گرفته بر روی حاشیه ذهنم که تقریبا در تمامی جمعه های دلگیر زمین لرزه ای چند ریشتری آنها را میلرزاند.

آن خانه ی با عظمت سه طبقه که من همیشه به شوق حیاطش از روی نیم پله ی جلو ی در تقریبا به پرواز در می آمدم، دیگر حتی چراغی برای روشنی ندارد.

تمامی دلتنگی غروب های جمعه با بوی عطر خاک دیوارهای آجری خانه مادربزرگ، ختم به لبخند و خدانگهداری میشد که آنسوترش دنیایی از امید برای دیداری دوباره بود.

چند ماه پس از مرگ مادربزرگ بختکی به روی خانه ی آرزوهای کودکی من افتاد، بختکی که همه چیز را بلعید، حیاط روشن خانه ی مادربزرگ را با آن درخت انگور کوچک اما پربارش، راهروی باریکی را که حد فاصل اتاق های تو در تو و نورانی خانه مادربزرگ و میعادگاه من و همبازیهای بچه گیهایم بود، حتی سماور همیشه روشن کنار اتاق مادربزرگ را... تمام کودکیهای مرا... و تمام امیدهای دیدار دوباره را...

تا همین عصر جمعه پس لرزهایی ذهنم را لرزاند و تقریبا نیمی از خاطرات از غرب و شرق و شمال و جنوب مرا به داخل خود کشاند.

اینگونه است قصه ی خانه مادربزگی که زیر چرخهای جرثقیل های سنگین این شهر مرد و تمام کودکیهای من را درون خود دفن کرد تا من غروب دلگیر هر جمعه فقط به کودکیهایی دل خوش کنم که در همان حیاط آفتابی مادربزرگ زیر خرمن ها خاک خفته است و باز مورد هجوم هوای گرم خاطراتی قرار بگیرم که هر جمعه وعده ای با من دارد.

 

عسل

غروب غمگین زمستانی


 
 
 
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠
 
چیـــــــــــــــز هایی هستند که برای همــــــــه ارزش یکســــــان ندارند. چیز هایی که باید بارشان را تک و تنها روی گردن بکشیم، مثل صلیب شهدا، و پیش خودمان نگه داریم. نمی شود از چیزی که در درون ما جریان دارد با همه حرف زد. بیش تر وقت ها حتی نمی فهمند از چه چیزی حرف می زنیم...!

 

 

کامیلو خوسه سلا