کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
بلایای طبیعی از این سرزمین دست خالی برنمیگردند
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱
 

این هفته بر دیوارها، خیابان ها و اوتوبان های این شهر نوشته است "هفته بلایای طبیعی"، شعار جالبی هم دارد "بلایای طبیعی فرصت هستند نه تهدید" البته من چندان نفهمیدم چه فرصتی؟ شاید فرصتی برای کم شدن جمعیت کشور، ولی خب کلا دست آقای شهردار درد نکند که حداقل یاد آوری کرد.

این هفته در تقویم ما، هفته ی بلایای طبیعی ست

این هفته در بهشهر سیل آمد که با تقویم همخوانی داشته باشد

مرحبا به این پیش بینی

این هفته ابرها هفت نفر را با خود بردند

هفته ها قبل زمین صدها نفر را در خود کشید

و هفته های بعد!!!!!

بلایای طبیعی، فرصت هایی هستند برای اینکه انسان ها مرگ دست جمعی را تجربه کنند

یا شاید فرصتی برای داغداری چند خانواده با هم

شاید هم فرصتی برای بی خانواده شدن چند کودک

بلایای طبیعی، هفته ها نه، ماه ها نه، سال ها هم نه بلکه قرن هاست که از این سرزمین دست خالی برنمی گردند و اینگونه است که ما همیشه داغداریم

 


 
 
وقتی از خاطراتم خاک روبی می کنم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
 


صدای موسیقی فیلم "مادیلیانی" اتاق را پر میکند 
و من با چرک نویس های خاک خورده ام
فال می گیرم...


وقتی بانوی دست نیافتنی توام
پاکترین زن جهان می شوم
وقتی آغوشت را بی هیچ حریمی حس می کنم
فرشته زندگانی ات می شوم
وقتی سرمست از باده ای
عشق آسمانی ات می شوم
وقتی مرد رابطه ام می شوی
من در قیاس همان فاحشه هایی قرار می گیرم
که شاید فقط نیمه شبی را در سایه آنها به صبح رسانده باشی...
و اینگونه است که زن همیشه زن می ماند 
و مرد همیشه مرد
و مجنون در اشعار نظامی به خواب می رود...


 
 
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱
 

نسیم نازکی وزید، نسیمی که انگار با شبنم ها آب تنی کرده بود. صورتم را نوازش داد و مرا از خواب از دست دادن، که چند وقتی ست درگیرش هستم بیدار کرد. چشم گشودم و خورشید به من لبخند زد. روز آغاز شد. صبح جمعه بود و من برای شانزدهمین روز بدون تعطیلی باید به سر کار می رفتم.

صبحانه ی نیمه کاره ای را با چایی که از دیشب مانده بود، سر هم کردم و همان لباس های مشکی روز قبل را به تن کردم. فقط کفش هایم را عوض کردم، کفش هایم شتری رنگ بود و من آنروز به طرز عجیبی دلم می خواست کفشی را بپوشم که از یکرنگی درم بیاورد.

خانه را به مقصد سر کارم ترک کردم. درون پژو زرد رنگی که از صورت راننده اش هیچ حسی به تو دست نمی داد، سوار شدم. هدفون در گوشم بود و آهنگ "واژه" ابی را گوش میدادم. کمی جلوتر راننده جلوی پای یک سرباز راهنمایی رانندگی توقف کرد و او سوار شد. از آنجائیکه خیابان ها خلوت بود مدت زمان زیادی نکشید تا به مقصد برسیم. هنگام پیاده شدن متوجه شدم راننده هر چقدر که سرباز اصرار کرد از او کرایه نگرفت. نمیدانم این یک رسم بین راننده هاست که از سربازها کرایه نگیرند یا نه ولی این چندمین بار بود که با این مساله مواجه می شدم. با دیدن این صحنه لبخندی به لبانم آمد و خرسند شدم از اینکه هنوز هم هستند آدمهایی که دوست بدارند.

انرژی خوبی برای شروع روز کاری ام به دست آورده بودم، پس راه افتادم و کمی پیاده روی کردم. چندین متر مانده به محل کارم متوجه شدم مردی دست گوسفندی را گرفته و او را به زور می کشد، گوسفند هم کشان کشان می آمد اما سرتاسر قدمهایش نشان از نخواستن داشت. چشمم که به مغازه قصابی افتاد اصل ماجرا را گرفتم. کم مانده بود برایش اشک بریزم که این شعر فاضل نظری به یادم آمد و به لبخند تلخی بسنده کردم

 

از باغ می برند  چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند


یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

تک تک بیت ها را تا شب با خودم مرور کردم... چقدر در زندگی ام شبیه همین گوسفند بوده ام، تازه شاید در جایی هم نیاز به گرفتن دستم نبود خودم می رفتم که قربانی شوم.

نسیم جایش را به باد داد، بادی که با کولی گری می وزید و بوی باران را در صورتم می پاشید. قدم زدم و به خانه بر گشتم. روی تخت دراز کشیدم. خبری از آن نسیم دلپذیر صبحگاهی نبود، شاید او هم در هیاهوی بادهای وحشی محو شد، همانند من که در خیالاتم غرق شدم و حس زیبای صبحم را پیدا نکردم.


 
 
خرده شیشه هایی شبیه ما
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩۱
 

خیلی چیزها دیگر شبیه روز اولش نمی شود. تصور آدم ها از یکدیگر شبیه شیشه  می ماند وقتی که ترک بردارد، برداشته است دیگر، کاری نمی شود کرد. خودم را کنار خرده شیشه های کنار خیابان دیدم، این من بودم یا تصور شکسته شده من در ذهن تو؟

چه زود شکسته می شوم، چه زود شکسته می شوی و چه ظریفیم ما!! آنقدر ظریف که حتی با نگاهی ترک برمیداریم. این ترک برداشتن دلیل نمی خواهد اتفاق است دیگر، اما نقطه خراشنده ماجرا در تکرار رفتارهای شکننده است. آنقدر ترک برمیدارم آنقدر ترک برمیداری، که ذهن یکدیگر را می شکافیم.

بعد از شکافتن افکارمان دنبال چیزی هستیم که این خلاء را پر کنیم و اینگونه است که همیشه در پی رفتار دیگری هستیم و هیچ چیز ارضایمان نمی کند.

گاهی اوقات این شکافتن ها و شکستن ها تا گور هم ادامه دارد. آنقدر ادامه دارد که خرده های شخصیتمان را در گور می نهند و انسان می پندارنش...

راستش را بخواهی، چاره فاصله است و حفظ حریم. اگر به حریم خصوصی افکار یکدیگر وارد نشویم و اندکی خود را به حال خود رها کنیم شاید خیلی از این ترک ها اتفاق نیوفتد و شکافی از هم باقی نگذاریم.

میدانی دلبندم، هر قدر عزیزتر باشی تیزتر شکاف میزنی و من از همین غمگینم!! 

هیچ چیز شبیه روز اول نمی شود، شبیه روزی که در آیینه تمام قدی  صاف و درخشان ا روبه روی هم می ایستیم و همدیگر را پیغمبر و فرشته می پنداریم. ترک ها به مرور زمان سیقل می خورند اما تکه شیشه های خرد شده تیزتر می برند... و من چقدر غمگینم که تمام زخم های عمیق زندگی مان از نزدیکترین هاست... خیلی نزدیک، خیلی...

 

*این تو صرفا یک مخاطب خاص ندارد، همه اطرافیان من حتی آنهایی که در همان خیابان از کنار من رد می شوند، در همین تو خلاصه می شوند، اما بعضی "تو" ها از جنس دیگریست...


 
 
روز بد رسانه ها
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
 

این نوشته مقدمه ندارد.

امروز یکی از بدترین روزهای رسانه های ایران بود.

1. دستگیری علی اکبر جوانفکر- مدیر مسئول روزنامه ایران

2. هشدار برای توقیف روزنامه شرق

3. کشته شدن خبرنگار پرس تی وی

4. توقیف روزنامه شرق

 

جا دارد از صمیم قلبم به اهالی رسانه تسلیت بگویم.


 
 
دعوا بر سر چیست؟
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ مهر ۱۳٩۱
 

"شرق باید توقیف شود." خبر مانند توقیف یک شبه بسیاری از نشریات دیگر غم انگیز بود. چرایی ماجرا بر میگردد به کاریکاتوری که توسط "هادی حیدری" در این روزنامه کشیده شده است. قضیه آنقدرها هم پیچیده نیست. هر آدم عاقلی اگر اندکی در ماجرا تامل کند متوجه اصل موضوع می شود. دعوا بر سر طرح کاریکاتور و اهانت نیست، بحث سر سوء برداشت هم نیست... بگذریم اصلا به ما چه بحث اصلی بر سر چه موضوعی ست. من همیشه سعی کردم از موضوعات و دسته بندی های سیاسی فاصله بگیرم، این موضوع هم به هیچ عنوان وجاهت سیاسی ندارد. این متن نوشته شده از سر غمناکی و دردمندی من به عنوان تازه ترین عضو خانواده رسانه ای کشور، به نظرم گناه است که جامعه رسانه ای در هر سطحی که باشد درباره این موضع گیری ها سکوت کند. نه فقط جامعه رسانه ای بلکه در هر صنف دیگری اگر قرار باشد از یک سوء برداشت دفاع نشود زمانی دیگر این سوء تفاهمات دامان همان کسانی را می گیرد که مهر سکوت بر لب خود نشانده بودند.

چند نکته که به نظرم جالب آمد را در اینجا می نویسم.

اولین نکته اینست که وزیر ارشاد نمی تواند به تنهایی رای به بسته و یا باز شدن نشریه ای بدهد. این را من نمی گویم، قانون صریح مطبوعات می گوید. در همین زمینه علی مطهری- از اعضای هیأت نظارت بر مطبوعات می گوید:

"برای توقیف و یا هرنوع مجازات دیگری برای این روزنامه، باید مسیری قانونی را طی کرد و راهش هم اینست که هیأت نظارت بر مطبوعات تشکیل جلسه داده و طبق رای اعضاء درباره این روزنامه تصمیم گیری شود."

نکته دیگر اینست که وزیر ارشاد براساس جایگاهش اظهار نظری کرده است، چرا رسانه های دیگر کمر به قتل و دامن زدن و جریان سازی در مورد این موضوع کرده اند، مگر موضوعات مهم دیگری وجود ندارد. مثلا کشته شدن خبرنگار پرس تی وی و عکاس فارس در بمب گذاری سوریه، آیا جان اهالی رسانه  مهمتر از بسته شدن یا بسته نشدن یک روزنامه نیست؟

این واکنش مرا یاد درخت و تبر می اندازد که دسته اش از جنس همان درخت است.

نکته بعدی، واکنش سریع نمایندگان مجلس است. اینگونه سریع عمل کردن خانه ملت برایم کمی عجیب است، به من حق بدهید، آخر تا کنون ندیده بودم درباره موضوعی به این سادگی انقدر بلیط خود را خرج کنند چرا که همین امروز صبح اتفاقی به اخبار مستقیم مجلس گوش میدادم که از داخل رادیوی تاکسی بیرون می آمد و اصرار علی لاریجانی برای شرکت نمایندگان در رای گیری تقریبا شبیه التماس شده بود ولی مشارکت کم بود طوریکه حتی به حد نصاب هم نمی رسید. پس تعجب مرا بپذیرید.

و اما خبرگزاری فارس و واکنش هایش، که اگر قرار بود انقدر سریع برای بستن رسانه ای اقدام شود، قطعا این خبرگزاری لیاقتش را داشت. همین دو روز پیش بود که خبر رفتن مدیرکل مطبوعات خارجی وزارت ارشاد را با اشتباهی فاحش بر روی سایتش منتشر کرد.   وقتی امروز آنقدر فعال دیدمش به این برنامه ریزی دقیق تبریک گفتم.


به پاراگراف آخر این عکس توجه ویژه بفرمائید!!

 

از این متن هیچ نتیجه ای نمی خواهم بگیرم، فقط خواستم کلمات دردناکم را در جایی درج کنم، شاید کمی آرام بگیرم و شاید خواننده این مطالب کمی فکر کند.

 پ. ن:

... وشرق توقیف شد.