کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
به هر دستی نشاید داد دست...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
 

قلمم خشکیده، درست شبیه تاک پیر خانه همسایه. در این سرمای جانکاه هر چقدر ها می کنم، نمی نویسد. سر ناسازگاری با من دارد. مثل بیشتر اتفاقات چند روز گذشته. این چند روز چنان سپری شد که انگار سرنوشت اتفاقات دوست نداشتنی را در خانه من زایمان کرد.

مهم نیست چه اتفاقاتی افتاد، مهم نیست که پرده ها دریده شد و قصه حرمت شکستن ها اینبار در جایی تکرار شد که فضایش داستان "قلعه حیوانات" جورج اورول را برایتان تداعی می کند. حتی مهم نیست که حس ناخوشایندی چند روزی همراه من بود، وقتی فایده ای در میان نباشد؛ هیچ چیز مهم نیست.

مهم نیست که کلمات از من رو برگردانده اند تا نتوانم نارفیقی را برایتان تصویر کنم، مهم نیست که هوا سنگین است و تنفس میان این آدمیان چند رو سخت، مهم نیست که رسم زندگی کردن را از یاد برده ایم صرفا به روزمرگی قناعت می کنیم.هیچ کدام مهم نیست وقتی تعریفی از مهم بودن نداشته باشی.

چند ماه پیش دوستی از "آدم امروزی" برایم حرف می زد و من در آنزمان با خود می گفتم خب همه ما آدم امروزی هستیم؛ اما می خواهم اعتراف کنم که من آدم امروز نیستم، من آدم اینروزها نیستم. گاهی دلم می خواهد از اجتماع استعفا بدهم و به انزوا پناه ببرم. نمیدانم چه چیزی در من تغییر کرده که میان آدمهای امروزی امنیت را گم شده می بینم.

آوای لذت بخش پیانو مجاری گوشم را برای ورود هر نوع صدای دیگری می بندد، صورتهای اطرافم می چرخند و لبها سخن می گویند و من هیچ نمی شنوم. روبرویم به هم ریختگی کلماتی را می بینم که پشت هم ردیف شده است و به اتفاقاتی فکر می کنم که حقیقتا نتیجه اش برایم اهمیتی ندارد. به خودم برمیگردم، نیازهای اولیه ام تغییر کرده است؛ چقدر به یک لیوان چای سرد و یک پنجره و هوای تازه احتیاج دارم. چقدر دلم انزوا می خواهد...

 


 
 
تلخ در برابر بعضی دقایق واژه نیست
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱
 

دور میدان شیخ بهایی در ماشین نشسته ایم و منتظر غذایی هستیم که چند لحظه پیش به رستوران یونایی  سفارش داده ایم. آهنگ های شش و هشت اوایل دهه 70 را گوش می دهیم و می خندیم. خودروی ال- نود سیاه رنگی کمی جلوتر از ما توقف می کند، جلوتر از آن یک پرشیای نقره ای رنگ می ایستد و جوانکی امروزی از ماشین پیاده  و سوار همان ماشین سیاه رنگ می شود. شاید به دقیقه هم نمی رسد که جوانک از ماشین سیاه پیاده می شود و سوار بر ماشین خود حرکت می کند. بدون فاصله یک پراید پشت ال- نود سیاه توقف می کند و همان قصه تکرار می شود. توجهم جلب می شود و این دیالوگ بین من و دوستم رد و بدل می شود:

من: به نظرت ساقیه؟

دوستم: نمی دونم

من: فکر کنم هست، بذار ببینم این پسره چیکار می کنه

راننده پراید در ماشین خود می نشیند، بطری آب معدنی را سر می کشد و چند لحظه بعد چیزی را روی لثه هایش می فشارد، از ماشین پیاده می شود و انگار بسته ای را درون باک بنزینش جاسازی می کند. به ماشین بر میگردد و بطری آب را مجددا سر می کشد و به بیرون تف می کند.

من: آره ساقی بود، پسره هم همین الان مواد رو استفاده کرد

دوستم: یکی نیست بهش بگه بنده خدا اگه مامور بگیرتت اولین جایی که میگرده همون باک بنزینه

من: نفس عمیقی می کشم و لبخند خشکیده روی لبانم را جمع می کنم

دوستم: حالم خیلی گرفته شد...

شامی را که بیشتر شبیه زهر مار می ماند را می خوریم و حرکت می کنیم. به یاد حرفهایی که نیم ساعت پیش به دوستم زدم می افتم؛ نیم ساعت پیش به این می خندیدیم که چرا فضایی وجود ندارد که صبح ها قبل از کار ورزش کنیم و عصرها بعد از کار تفریح مناسبی به غیر از کافه رفتن داشته باشیم. تلخ می خندم. 

یک لحظه آرزوهای خودم را با آرزوهای زنی که در زندگی این جوانک هاست مقایسه می کنم، شاید آرزوی آنها لحظه ای بدون مواد زندگی کردن این پسرها باشد...

اتوبان یادگار را به سمت پائین می رویم، دلم می خواهد به بهانه شیر داغی که داخل قهوه ام بود و به معده من نمی سازد، تمام آنچه که هست را روی این دقایقی که گذشت بالا بیاورم...

همچنان در سرازیری حرکت می کنیم و این آهنگ در فضای سنگین ماشین شنیده می شود:

 

عزیز بومی ای هم قبیله
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای با اصالت
تو مونده بودی تو هم شکستی

تشنه و مومن به تشنه موندن
غرور اسم دیار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام دار و ندار ما بود

کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا 
به جستجوی شقایق

کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم 
خورشید و بیرون بیاریم

هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز


خدا به همراه ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه

روبه سحر نیست شبزده برگرد


 
 
حکایت روز اول نمایشگاه نوزدهم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱
 

خستگی، خستگی، خستگی و باز هم خستگی، سوغات اولین روز نمایشگاه مطبوعات بود. نمایشگاهی که برای اولین بار در طول برگزاری اش در مصلی تهران به اجبار در آن حضور پیدا کردم. صادقانه بگویم دوستش ندارم اما به نمایشگاه رسانه های دیجیتال ترجیحش می دهم چرا که حداقل سر و صدای کمتری دارد.

وقتی به خانه رسیدم آنقدر خسته بودم که به جز تختم چیز دیگری در ذهنم نبود، اما اینترنت است دیگر آدم را مثل آهن ربا جذب می کند. تصمیم داشتم وبلاگم را به روز نکنم اما فکر کردم بد نیست حاشیه های نمایشگاه نوزدهم را شما هم بخوانید.

حکایت اولین روز نمایشگاه نوزدهم

روز نخست نمایشگاه در حالی آغاز شد که مخاطبان قبل از ورود به سالن شبستان در کنار ورودی، به جای بیلبوردهای نوزدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها شاهد بیلبورد ششمین نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال بودند که مهرماه امسال برگزار شد.

 تا حدود ساعت 12 ظهر، برخی از غرفه‌های بخش روزنامه‌ها برق نداشتندکه در نهایت با تلاش بخش های فنی مشکل حل شد. همچنین مراسم افتتاحیه در حالی برگزار شد که بسیاری از غرفه‌ها هنوز آمادگی کامل را برای شروع نمایشگاه نداشتند و برخی نیز مشغول انجام کارهای نیمه‌تمام بودند و در این میان، تعداد اندکی از غرفه‌ها به آمادگی کامل رسیده بودند.

در ساعات ابتدایی نمایشگاه، منوی رستوران‌های مختلف به تعداد زیادی بین غرفه‌ها توزیع شد.

 ساعت شروع مراسم افتتاحیه‌ی نمایشگاه توسط روابط عمومی معاونت مطبوعاتی، 13:30 اعلام شده بود، اما بلندگوی نمایشگاه ساعت شروع را 13:45 اعلام کرد . در حالی که تا ساعت 14خبری از برگزاری مراسم نبود، و با آمدن وزیر ارشاد مراسم آغاز شد.

 در مراسم افتتاحیه، معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد حضور معاون اول رییس‌جمهور را خیر مقدم گفت در حالی که اصلا او در میان حاضران نبود. همچنین در ابتدا سخنرانی وزیر ارشاد، یک نفر با صدای بلند حسینی را «وزیر برتر دولت دهم» نامید و سپس قرآنی را به او هدیه کرد. همچنین هنگام رونمایی از تمبر نمایشگاه مطبوعات و سامانه‌ی اشتراک مطبوعات، هجوم عکاسان و فیلم‌برداران، مجری را وادار کرد چندباری تذکر دهد.

پس از برگزاری مراسم افتتاحیه، وزیر ارشاد به نگاهی گذرا به غرفه‌ها بسنده کرد و از بعضی غرفه‌ها نیز دیدن کرد؛ اما مانند سال گذشته، از کنار غرفه‌ی ایسنا فقط عبور کرد.

 حدود ساعت 17 صفی طولانی در وسط نمایشگاه تشکیل شد که دلیل آن هم گرفتن یک لیوان چای بود.

 در روز نخست نمایشگاه همان گونه انتظار می رفت تعداد زیادی برای بازدید مراجعه نکرده بودند اما مانند سال قبل باید در روز های آینده منتظر استقبال مردم از ضیافت رسانه ها بود.


 
 
باران می بارد
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳٩۱
 

باران می بارد، باران می بارد، باران می بارد... و شاید همین یک جمله تمام حس امروزم را بگوید. صبح باران بارید، شهر تازه شد و نفس های من تازه تر. قدم که در کوچه گذاشتم زمین خیس بود و آسمان می خندید. جدی می گویم، من عادت دارم صبح ها به آسمان نگاه کنم، سرم را که بلند کردم از آن رنگ های بعد از باران داشت درست نمی دانم چه رنگی ولی از همان رنگ ها که نه تیره است و نه خیلی روشن، از آن رنگ ها که هم آبی دارد هم زرد اما هیچ کدام نیست. خلاصه اینکه روزم با لبخند آسمان شروع شد. چقدر دلنشین بود عطر زمین باران خورده و هوایی که نه سرد بود نه گرم، هوا هم مثل رنگ آسمان ملس بود.

اولین قدم هایم را که برمیداشتم، دلم میخواست آغوش باز کنم و هوا را بغل کنم و بگویم ممنونم که امروز انقدر خوبی. برخلاف روزهای دیگر که از صدای انقلاب انقلاب گفتن خودم حرصم میگرد تا یک تاکسی پیدا شود، امروز با اولین انقلاب گفتن یک پراید نوک مدادی جلوی پایم توقف کرد. داخل ماشین بسیار معطر بود، انگار راننده هم با این هوا سرحال آمده بود و دستی بر سر و روی ماشینش کشیده بود، شاید هم عادت داشت که ماشینش را تمیز نگه دارد. این را از آن جهت می گویم که خودش هم صورت اصلاح شده ای داشت که انعکاس پیراهن صورتی رنگ اتو کشیده اش و عینک دودی براقش از او یک چهره موجه می ساخت. همین جا بود که با خود گفتم امروز از آن روزهای شانس است که همه چیز بیش از انتظار من خوب پیش می رود. 

تا مقصدم فقط به صدای خالی پیانو گوش دادم و لذت بردم از اینکه هیچ کلام اضافه ای نمی شنوم چرا که مطمئن بودم امروز آنقدر از دهان مصاحبه شونده ها حرف می شنوم که برای یکسالم کافیست. زمانی را که سر کار بودم سانسور می کنم نه برای اینکه مشکل اخلاقی دارد برای اینکه تکرارش خسته ام می کند. مدتی ست که برای نمایشگاه مطبوعات سخت مشغولم و سخت خسته.

ساعت از هفت گذشته بود که محل کارم را ترک کردم. قدم در خیابان که گذاشتم نفسم تازه شد. انگار باران با قطره هایش تمام خستگی هایم راشست. نفسم تازه شد، روحم تازه شد، احساسم تازه شد و خلاصه اسباب عاشقی فراهم شد. خاطرم آمد که باران مرغ دلم را به پرواز در می آورد و این مرغ فقط بر بام تو می نشیند... اینگونه است که شاعر می گوید "باران که می آید، تو می آیی". هنوز هم باران می بارد، باران می بارد، باران می بارد و...