کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
ریش تراش پدر
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳٩۳
 

فرق شب و روز را نمی داند. فقط راه می رود. سرش سنگین است. موهای طلایی اش چاق تر شده. ابروهایش پهن شده و چشمانش کوچک. آخرین بار که احساس سنگینی کرد روی چشمهایش بود. از همان زمان شروع کرد به کندن مژه های بلندش. بینی اش را عمل کرد تا صورتش سبک تر شود.

دیروز رفت ابروهایش را نازک کرد. حالا چشمانش درشت تر شده البته پف دارتر. دنبال ماشین ریش تراشی پدرش میگردد. وقتی دید با موهایش با رژیم غذایی لاغر نمی شود این تصمیم را گرفت.

همه کشوهای خانه را زیر و رو کرد تا بیابدش. نشد، پیدا نشد و دست آخر به هما قیچی نان بری آشپزخانه قناعت کرد. حالا دیگر موهای نامنظمش لاغر و جمع شده بودند.

تاریک بود، نمی دانست شب است یا روز. دقیقه ای آرام گرفت و دوباره احساس کرد سنگین است. اینبار چه شده بود؟ چیزی در درونش بی تابی میکرد به آمدن. دستش را تا انتهای گلویش فرو کرد و عق زد. حالا دیگر آخرین وعده غذایی را هم پس داده بود.

سبک تر شد. آنقدر سبک که چشمانش سیاهی رفت و گوشه ای در کنار وسایل کشوهای بیرون ریخته،افتاد. حالا زمان را می دانست. شب بود. وسایل روی زمین را نگاه میکرد و با جزییات یادش می آمد آخرین بار هر کدام را کی دیده است.

دخترک حالا می دانست که ریش تراشی در کار نیست، چون پدری در کار نیست. حالا دیگر همه چیز را به یاد می آورد چون دردهایش را بالا آورده بود. دخترک حالا سبک بود.