کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
من ملکه شعرهای اویم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤
 

هر دختری باید شعری داشته باشد که فقط برای او گفته شده باشد. شاعر دخترک سرکش درون من، پیش از اینکه من زاده شوم، شعرهایش را برایم گفته. همان شعرهایی که مادر به جای لالایی برایم می خواند. روزهایی که از سرکار می آمد و من با بغض و دلتنگی نگاهش می کردم، در آغوشم می گرفت و برایم می خواند: « چه کسی می خواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد»

من در رویاهای کودکی و نوجوانی ام همیشه خودم را ملکه شعرهای حمید مصدق می دانستم. هنوز هم احساس مالکیت به شعرهای او درون من می جوشد. البته بعدها وقتی خیام را شناختم، دوستی ابتدای مجموعه رباعیات خیام برایم نوشت : «برای دختری که گمان می کنم ملکه اشعار خیام است.»

خیام، مصدق، شاملو، سعدی، وحشی بافقی، این روزها در گوش من شعر زیاد می خوانند. اما در این میان هنوز هم صدای مصدق برای من بلندتر است، آنجا که می گوید:

من مرغ آتشم
می سوزم از شراره این عشق سرکشم
چون سوخت پیکرم
چون شعله های سرکش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاکستر
بار دگر تولد من آغاز می شود
و من دوباره زنگیم را
آغاز می کنم
پرباز می کنم
پرواز می کنم