کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
ثانیه هایی شبیه تو...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
 

عقربه های لعنتی ساعت، چشم از من برنمیدارند. سنگینی نگاهشان را احساس میکنم

روی برمیگردانم... صدایم میکنند

-تیک تاک... تیک تاک...

گوشهایم را میگیرم

کاسه ای آب بدست میاورم

و ثانیه های را بدرقه میکنم... با لبخند

زمان و من آشتی میکنیم... و ثانیه ها و دقایق و ساعتها از من میگذرند مثل تو

و من هر غروب به بدرقه آفتاب میروم... کنار دریای خیال تو می نشینم و زمزمه میکنم

"خوش بحال من و دریا و غروب خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید"

 

پ.ن:

"خوش بحال من و دریا و غروب خورشید

و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید"

بیت مورد علاقه ی من از اشعار محمد علی بهمنی ست.