کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
گزارشی از زندگیه یک آدم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
 

باید برای کلاس گزارش نویسی ام سوژه ای پیدا میکردم، خسته بودم ومغزم با سلولهای خودش هم در گیر و دار بود. پیدایش کردم به گمانم...

سوژه خودم بود، گزارشی از یک انسان خسته که باید سوژه ای برای کلاس گزارش نویسی اش بیابد.

گزارش شرح یک روز زندگی دخترکیست که لبخندش قاب خوشرنگیست بر روی نجواهای درونی اش

صبح

1. از خواب بیدار میشود و اینبار به جای اینکه زنگ ساعتش او را بیدار کند، دخترک ساعت را بیدار میکند.

2. از خانه روانه ی کلاسی میشود که قرار است اطلاعات بیشتری از محتوای کلاس بدست بیاورد، اما دریغ و دردا!! استادی را میبیند که به نظر سواد زیادی دارد اما ناتوان است. مثل احساس انزجار او که در برابر حس همدردی اش ناتوانی میکند.

ظهر

1. کلاس را ترک کرده به این امید که با دوستانش در کافه ای بنشیند و چایی بنوشد و گپی بزند.

2. وارد کافه میشوند رو به روی دوستانی که فکر میکند حداقل کمی به او نزدیکترند مینشیند، حرف میزنند حرف میزنند و باز هم حرف میزنند... حرفها و کجا و او کجا؟؟؟

3. به کلاس بر میگردد بلکه استاد بعدی که کمی دلنشینتر و تواناتر است، حرف تازه ای برای زدن داشته باشد. البته اینطور هم میشود چند نکته ی مهم رفتاری یاد میگیرد ، شیوه ی یادگیری به سبک لقمان حکیم است.

عصر

1. با روحی که حالش خوب نیست و جسمی که به علت کم خوابی به شدت خسته است، برای مصاحبه با دبیر یکی از سرویس های خبری میرود.

2. بعد از مقدمات اولیه و معرفی شدن به 30 نفر به نقطه ی اصلی نزدیک میشود. مدتی را باید منتظر بماند از فرصت استفاده میکند و روزنامه ای را که اغلب مواقع میخواندش ورق میزند. نکته ی جالبی نمی یابد به غیر از یک تیتر

3. موضوع اصلی وارد میشود، با لبخندی هر دو از هم استقبال میکنند. سوالهای کلیشه ای با لحنی غیر کلیشه ای می پرسد و دخترک با همان لبخند مزحرف پاسخ میدهد.

شب

1.بعد از انتظاری تقریبا یکساعته برای دیدن دوستی که هرگز نمی آید در سرمایی ناجوانمرادنه منتظر میماند.

2. ...

3. سوار تاکسی میشود، آنتن موبایلش قطع میشود بدون هیچ علت خاصی، با اینکه سرما تا چندی پیش در استخوانهایش مراسم جشنی برپا کرده بود. تمام تنش داغ میشود، نگران میشود. نگران کسانی که در فاصله ی رسیدن تا خانه نگرانش میشوند.

4. به خانه می رسد. پس از شنیدن و ساختن تمامی سناریوهای پلیسی، با امور مشترکین تماس میگیرد و متوجه میشود اختلال در شبکه مخابراتیست و نه در روابط انسانی

5. به دنیای اینترنت وارد میشود. حسابهای کاربری اش را یک به یک چک میکند. مطالب مهمی نیست به غیر از یک کامنت نه چندان چشمگیر در وبلاگش از کسی که خودش را معرفی نمیکند ولی او از تلاش بیهوده اش میشناسدش.

6. به رختخواب میرود. و تمام روز را به نظاره مینشیند و چقدر با انسانهای امروزش احساس فاصله میکند. در بالشش فرو میرود و به فکر غار تنهایی میوفتد.

غاری که او باشد و تمام تنهایی هایش، رها از هر قید و بند و ملاحظات رفتاری...

جایی برای ساده زیستن... جایی برای تمام لبخندها و اشکهایش

 

پ.ن:

صلاح کار کجا و من خراب کجا؟؟؟ ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا