کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
گزارشی از گالری سیحون
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱
 

استاد علی اکبر قاضی زاده را تمامی کسانی که دستی به قلم دارند به خوبی می شناسند. عمده ی گزارش نویسان و روزنامه نگاران خوب ایرانی افتخار شاگردی ایشان را داشته اند، البته خیلی ها هم به خاطر صراحت گفتارش دل خوشی از اسم قاضی زاده ندارند. اما از سلیقه های رفتاری که بگذریم در گزارش نویسی اگر بخواهیم به چند نفر افتخار کنیم یکی از آنها علی اکبر قاضی زاده است. حالا تصور کنید وقتی شما هر جلسه با استرس بر سر کلاس گزارش نویسی حاضر می شوید که مبادا تا آخر کلاس حرفی بزنید که باعث ضایع شدنتان بشود، پاداش تمامی این استرس ها جمله ای کوتاه در وصف قلم شما باشد. شنیدن تعریف و گرفتن تایید از زبان همچین استادی برای من در حد یک اورانیوم غنی شده انرژی دارد.

گزارشی که در زیر می خوانید آخرین سوژه ای ست که در کلاس گزارش نویسی درباره اش نوشتم و بابت همین گزارش از زبان استاد شنیدم که "قلم بسیار خوبی داری" و تقریبا مثل یکشنبه های گذشته تا شب را با لبخند سپری کردم.

 

مردی در سرزمین خط و رنگ و نقاشی

"نقاشی جزئی از وجود من است، گویی هنگام تولد با من زاده شده است." این گفته ابوالفضل عتیقه چی را هنگامی که روبه روی تابلوهایش می ایستد و با نگاهی سرشار از دقت و ظرافت به شرحشان می پردازد، می توانی با همه سلولهای وجودت باور کنی.

اولین گام را به درون "گالری سیحون" بر می دارم و در همان ابتدا مورد استقبال گرم تابلویی با نام "بدون عنوان" در ابعاد 124 در 140 قرار می گیرم، آن تابلویی که رو به روی در ورودی می درخشد، طرحی ست تلفیقی از خط و نقاشی که حروف کلمه "بدون عنوان" هر یک جداگانه با ترکیب رنگ آبی و زرد و سفید در زمینه ای مشکی رنگ به تصویر کشیده شده اند.

دیوارهای نه چندان بلند گالری را "نقاشیخط" هایی با مساحتی تقریبا یک متری و برخی هم بیشتر پوشانده است. اینجا انگار به جشن حروف رنگارنگ دعوت شده ای. این حس خوی را سلامی دوستانه و صمیمی قوت می بخشد.

به سمت صدا که بر می گردم چهره ی مردی را می بینم که برف زمستانی عمر، موهایش را یک دست پوشانده است; مردی با چهره خندان، صدایی محکم، شانه هایی پهن و قدی متوسط. پیراهن صورتی رنگی به تن دارد که مانند تابلوهای روی دیوار از خود انرژی ساطع می کند. مردی که 60 ساله به نظر می رسد اما برخلاف ظاهر زمستانی اش، درونش بهاری برپاست.

زمانی می گذرد و شروع به صحبت می کند، وقتی نوبت به تابلوهایش می رسد گویی از جانش سخن می گوید. بر این اعتقاد است که نقاشی از کودکی با او زاده شده است. روان و با اعتماد به نفس از دوره هایی که در انگلیس و فرانسه و آمریکا گذانده و نمایشگاه هایی که هنرمندان فرانسوی را به تشویقش واداشته، حرف می زند.

او در انگلیس درس مهندسی هواپیما خوانده اما ترجیح داده به جای طراحی موتور هواپیما، طرحی از جان خویش بزند. جالب اینجاست که در آثارش هم بیش از پنج تابلو با مضمون کلمه "جان" دیده می شود. وقتی دلیلش را جویا می شوم به این شعر اشاره می کند:

"از ما و من حذر کن

در خویشتن سفر کن

مانند جویباری

بر قلب کوهساری

باید رسیده باشی

من را ندیده باشی"

و می گوید: این شعر در من تفکری را ایجاد کرد تا مفهوم کلمه "جان" را به تصویر بکشم.

با اینکه نام سبکی که کار می کند "نقاشیخط" است، ادعای خطاطی ندارد. تمام دانشی را که از خطاطی به دست آورده از طریق کتاب و مطالعه بوده و نه استادی.

گپ و گفتمان که تمام تمام می شود به سمت تابلوها حرکتی دوباره می کنم، یکبار دیگر با دقت بیشتری می نگرم. او هم در کنار من قد می زند و انگار فرزندانش را یکی یکی معرفی می کند.

به در نزدیک می شوم، این بار طرحی از "باران عشق" مرا بدرقه می کند و دریچه سرزمین رنگارنگ ابولفضل عتیقه چی با خداحافظی او بسته می شود.