کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
متهم همیشگی ردیف اول
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱
 

- به آدمی که از هیچی نمی ترسه هشدار نده!!

* هشدار؟؟؟ تو کارت از هشدار و تهدید گذشته، باید برات تصمیم بگیرن، خودت قدرتشو نداری

-سکوت

* چیه حرفی برای گفتن نداری؟ دیدی چقدر بی عرضه ای؟ حتی جواب یه حرف ساده رو هم نمیتونی بدی (خنده مضحک)

- سکوت (نگاه سرد)

.

.

.

.

. و باز هم سکوت

 

این شروع سکانس اول یک فیلم نیست، این قسمتی از زندگی هر روز آدمهاییست که تجربه ای خطا داشته اند و هنوز هم به همان گناه قدیمی تا دم چوبه اعدام برده می شوند. هر روز دادگاهی جدید با قضاوتی متفاوت.

تمامی ابعاد ماجرا درست مانند یک جنایت وحشتناک بررسی می شود و متهم هر روز به شیوه جدیدتری از خود دفاع می کند. وکیل می گیرد اما همان وکیل فردا بر صندلی دادستان عمومی بر علیه اش مدرک رو میکند.

حرف میزند

حرف میزند

دفاع می کند

اشک می ریزد

اما رای همان رای قدیمی ست، اینجا دادگاهی ست که هر روز رای جدیدی صادر می کند و اعتراض به تجدید نظرش هم نه زمان دارد و نه محدودیت اجرایی. حتی اگر خود متهم هم اعتراف بکند مدعی العموم درخواست تجدید نظر دیگری می دهد.

متهم تفهیم اتهام شده، اعتراف کرده، و هزاران بار مجازات شده. اما اگر در انتخاب غذا هم دچار اشتباه شود همه چیز عطف به ماسبق می شود و همان حکایت تکراری... دوباره دادگاه و قضاوت و دفاع

همه راههای دفاع را امتحان کرده، هیچ یک نتیجه نداده و تصمیم به سکوت می گیرد. سکوتی تلخ و سرد. سکوتی که مثل یک زمین لرزه چند ریشتری تمام اعضا و احشاشمش را می لرزاند به غیر زبانش را...

زمان زیادی که از محکمه های تکراری که بگذرد سکوت هم سنگین تر و احمقانه تر می شود و نگاه هم تغییر می کند درست بعد از تحمل اینهمه تهمت و تهدید و بی حرمتی معنای نگاه عاقل اندر سفیه را می فهمی. به همه همان گونه مینگری. به کسانی می نگری که خودشان هر روز هزاران جنایت خرد انجام میدهند اما امروز قضاوت دادگاه تو را به عهده دارند.

صبح که آغاز می شود در اولین برخورد دادگاه دیگری خواهی داشت و درست در یکی از این پای چوبه اعدام رفتن ها تصمیم میگیری طناب را خودت به دور گردنت بپیچی. تا شاید این ابلهان کوته فکر یکی از مشغله های فکری شان کم شده و به زندگی خودشان بپردازند.