کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
کلماتی مثل من
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱
 

همینطور که بین نوشته ها قدیمی ام می گشتم، متنی را پیدا کردم که برایم جالب بود و البته قابل انتشار... تاریخ دقیق این نوشته را نمیدانم اما خوب میدانم که حتما حال یکی از روزهای بوده که انقدر صادقانه و صریح نوشته شده، درست مثل خودم.

ساده می نویسم و سبک. درست مانند حجم یخ زده صداهایی که در خاطراتم می پیچید و هر روز صبح نوید عذابی دیگر را برایم به ارمغان می آورد. نمیدانم انتهای این نوشته به کجا ختم خواهد شد. دستم را دست کودک سر به هوای احساسم می سپارم تا هر آنجایی که دلش میخواهد رهسپارم کند. این مطلب هیچ ویرایشی نخواهد شد و پنجه هایم به دکمه های صفحه کلید اعتماد خواهد کرد شاید این قطعات پلاستیکی اعتماد دستانمان را به فراموشی نسپارد.

حدود یکماهی از ترافیک مغزی ام می گذرد اما هنوز هم بسیاری از راههای اصلی و فرعی دچار یک شلوغی جانفرسا ست. موضوعات مختلفی در سرم می چرخد.

ریسک

از کودکی هر آنچه را که می خواستم به دست می آوردم و برای هدف دلخواهم حتی حاضر بودم بر روی جانم هم ریسک کنم اما هرچه بزرگتر می شوی قدرت کمتری برای ریسک کردن پیدا می کنی. اما من باز هم بر روی احساساتم سرمایه گذاری هایی را میکنم که شاید کمی آنطرف ترش هیچ سودی در کار نباشد و فقط سوء تفاهمی به شکل عشق جامه تن کند. این روزها دلم گریزان است از این اشتباه دوست داشتنی...

 

تردید

شروع میکنی بعد فکر میکنی. اینجا نقطه عطف یک تردید بزرگ است. فرصتها را اشتباه گرفته ام. زمان احساس با زمان تفکر جابجا شده و من تردید می کنم. باز میگردم نگاهی دوباره به ماجرا می اندازم و شک مثل شپش های لحاف سربازی تمام افکارم را می خورم. زمانی به هنگام برای تفکر نیاز دارم. 

 

شجاعت

جنگ وحشتناکی در راه است. بین اخلاقیات و احساسات. اینکه شجاعت گفتن خواسته ام را پیدا کنم یا به احساسات طرف دیگر ماجرا فکر کنم. ترجیح میدهم بر روی تمام ترسهایم قدم بگذارم یا به اوی پس از خودم فکر کنم؟؟؟

 

تصمیم

تصمیم به ابراز خواسته ام که می گیرم چشمهایم را می بندم تا دیگر نبینمش، دیدن نه به معنای ظاهری کلمه، دیدن احساسات ویران شده، دیدن خرابه ای که چندی پیش با داشتن دستان من عمارتی با شکوه بود. دیدن هر آنچه ندیدنی ست. گمان می کنم اگر امروز سخنی به میان نیاورم فرداها بسیار زوتر از آنچه که فکر کنم دیر می شود و ممکن است همین چند خشت باقی مانده هم دیگر باقی نماند.

 

پذیرش

پذیرفتن این تصمیم جزء جداناپذیری از این ماجراست، خواه و ناخواه اتفاق افتاده است و پذیرش شاید آخرین قدم باقی مانده این جاده باشد.

 

پایان یک رابطه یا پایان یک آدم؟

پایان هیچ رابطه ای پایان یک آدم نیست. ولی پیشگیری نکردن از یک اشتباه، نوید روزهای بدی را می دهد که شاید دیگر زمانی برای جبران نباشد. به گذشته های خودمان که برگردیم باور حرف من راحتتر می شود. حتی از یک خشت کوچک هم می شود دوباره قصری با شکوه بنا کرد، گرچه ترک خورده اما هنوز هم میشود صدای کلاغ های بد خبر را پیام خوشایند قاصدک مهربانی شنید. 

 

پ. ن:

نگارنده، تراوشات ذهنی اش را هر آنچه که بود بدون هدف خاصی بر ای صفحه پیاده کرد، لطفا از قضاوت های شخصی بپرهیزید.