کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
روزی به نام خبرنگار
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱
 

دو هفته است یک موضوع ساده شده است تمام مشغله ذهنم. نوشتن اجباری برای روز خبرنگار. می گویند برای روز خبرنگار مطلبی بنویس و من دلم می خواهد با همان لبخند همیشگی ام بگویم؛ عزیز من یک روز هم نمی شود مطلبی بنویسم که سانسور نداشته باشد؟ امروز که مال خودمان است، بیا رفاقتی کن بیخیال من یکی شو...

نمی دانم چگونه باید از رویایی بنویسم که واقعیتش در اجتماع امروزی ما جز انحصار نیست. روزی گمان می کردم حتی اگر قلم را از من بگیرند اندیشه هایم که آزادانه سیر می کند اما امروز متوجه شدم دقیقا اینجا جایی ست که اندیشه هایت را به بند می کشند. بهتر است همین ابتدا اشاره کنم که بنده هیچ وقت آدم سیاسی نبوده ام و نخواهم بود و به طور قطع با روزنامه نگارانی که حزبی فعالیت می کنند مشکل دارم چرا که آن را هم بخشی از اسارت روزنامه نگاری در ایران می دانم. این نوشته نقدی ست کوتاه بر جامعه رسانه ای که چند ماهیست واردش شده ام.

رویای خبرنگاری در من اینگونه بود؛ خبرنگاری که خودش سوژه اش را انتخاب می کند، هیچ محدودیتی برای پردازش سوژه ندارد، شاید گاهی افشاگری کند، هیچ کدام از کلماتش حذف نمی شود، تیترش به خاطر اینکه یک مقدار به دور از سادگی ست و کمی هیجان دارد عوض نمی شود و... اما واقعیت چیز دیگریست، ممکن است سوژه را خودم انتخاب کنم اما پردازش کاملا باید در کنترل باشد، به عنوان یک خبرنگار اجازه ندارم هیچ جایی قدم بگذارم و برای سوال هایم پاسخ بخواهم،بلکه باید در انتظار دعوتنامه ای بمانم که برای پوشش برنامه خبری شان نیاز به خبرنگار دارند و در انتها هم خودکاری، کتابی، کارت هدیه ای... کادو می دهند تا نمک گیرت کنند. دقیقا بعد از خروج از این برنامه ها از خودم سوال می کنم این کاری که ما در حال حاضر انجام می دهیم چه فرقی با رپورتاژ آگهی دارد؟؟

از شکست رویای من که بگذریم، می رسیم به بحث دیگری، ماجرای پیشرفت در این حرفه. چند مدل دارد. یک سری آدم که خوب می نویسند سوار آسانسوری شده اند که سالها پیش با زد و بندهای درون حزبی جلوی پایشان توقف کرده و به پنت هوس یک برج رفته اند و طبیعتا با توجه به استعداد خوبشان و شرایط مناسب، خروجی خوبی هم دارند اما کاملا در چارچوب فعالیت های حزبی. مدل دوم آدمهایی هستند که خوب نمی نویسند و بر حسب شانس افتادند وسط حوض روزنامه نگاری، آنها هم به زور لابی تا 50 سال آینده در همان جای اولیه شان مانده اند و نه تنها پیشرفتی نکردند بلکه خودشان هم درک دقیقی از کاری که می کنند، ندارند و اما دسته سوم، آدمهایی که خوب می نویسند، خوب مطلعه می کنند و حاضر نیستند با هیچ نوع باند بازی حرکت کنند، این آدمها آخر و عاقبتشان متفاوت است یا می شوند استاد روزنامه نگاری یا کلا این مرز و بوم را برای همیشه به خدا می سپارند، یا به انزوا می روند و یا...

با این اوضاع، اصلا دلم می خواهد روز خبرنگار در تقویم من روز دیگری باشد، مثلا همین امروز. چرا برای همه این چند دسته باید در یک روز بزرگداشت گرفت؟ مگر حق و حقوق همه این آدمها به یک اندازه رعایت می شود؟ موضوع بر سر برتری و فرودستی کسی نیست، موضوع بر سر تفاوت است. 

....

چند پاراگراف آخر را نوشتم و پاک کردم، بعد از خواندشان احساس پوچی کردم. احساس کردم که چه امیدهای عظیمی در من به عبث انجامیده، نمی دانم 20 سال دیگر شبیه کدام دست از این آدمها می شوم. شاید زنی باشم که انزوا را برگزیده و به به روز کردن این وبلاگ اکتفا می کند، شاید یک پست دولتی داشته باشم، شاید در جای دیگری از دنیا خبرنگار محیط زیست باشم، شاید هم ... 

این نوشته یک برداشت کاملا شخصی بود، اسمش را هر چیزی که دوست دارید بگذارید اما خواهش می کنم فکر نکنید که من نظریه تخصصی ارائه کرده ام چون نه سوادش را دارم و نه در اندازه این حرفا هستم.