کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
جان دادند و تماشا کردین؟؟
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۱
 

آمدم خانه. حالم بد بود. از آن سردردهای میگرنی داشتم که فقط میگرن دارها می فهمند یعنی چه. دماغم پر بود از بوی دود خیابان های این تهران کثیف. چشمانم آنقدر از نور فراری بود که می خواستم فقط به اتاق تاریکم پناه ببرم و بالش را بر روی صورتم فشار دهم، آنقدر فشار دهم تا هرچه را که امروز دیده ام با چشمان بیرون بریزیم. متاسفانه مهمان داشتیم و بیشتر دلم می خواست بالش را روی دهن مهمانمان فشار دهم، صادقانه بگویم دلم می خواست همه آدم های دنیا را خفه کنم.

همیشه وقتی این بیماری لعنتی و سردردهای مزخرف سراغم می آید که فشار عصبی وحشتناکی در اطرافم باشد. این فشار اما شخصی نبود از دیدن یک صحنه آغاز شده بود. دیدن عکسی که در آن دو جوان که ترس اولین حرف چشمهایشان بود سرشان را بر روی شانه های مامور اعدام گذاشته بودند و می گریستند. 

اعدام، اعدام، اعدام؟  زمانی این کلمه را درک کردم که فیلم «مسیر سبز» را دیدم. بی گمان بسیاری این فیلم را دیده اید و با آن اشک ریخته اید. از آن به بعد بود که فهمیدم بدترین مجازات زندانی زمانی نیست که پای چوبه دار می رود بلکه روزهایی است که با کابوس اعدام می خوابد و بلند می شود، با اعدام نفس می کشد و زندگی برایش یک معجزه است. زندگی؛ همان چیزی که انسان های بیرون از میله های آهنی هدرش می دهند و نمی فهمندش. همان چیزی که ما هر روز صبح با ناشکری آغازش می کنیم و با ناشکری ادامه اش می دهیم. 

تا به حال خودت را یک روز به جای آدمی که حکم اعدام آخرین پله زندگی اش است، گذاشته ای؟ می فهمی اعدام یعنی چه؟ می دانم تصورش در سلول های مغزت نمی گنجد. اصلا خودت را بی خیال، یک لحظه فکر کن امروز به جای آن دو دختری بودی که پای چوبه برادرانشان رفته بودند؟ می توانی تصور کنی؟

تو رو خدا برای من قصه تعریف نکنید که آنان مجرم بودند و از این دست حرف ها. من بیشتر از خیلی ها کابوس موتور سوار و چاقو و آدم های غریبه و تاریکی را دارم. اینجا نه بحث جرم شناسی است و نه بحث جامعه شناسی. اینجا فقط بحث انسانیت است یا ساده تر بگویم بحث عاطفه. در این یک موضوع با آدم های منطقی هیچ حرفی ندارم. یکی از شاکیان این پرونده در دادگاه گفته بود « من با حکم محارب و اینجور حرف ها موافق نیستم چرا که خیلی بدتر از این آدم ها، درست شده اند و به جامعه بازگشته اند» پس من و شما که باشیم که بخواهیم نظر به درستی این حکم بدهیم.

دلم می خواهد به سراغ آدم هایی بروم که امروز صبح در مهمانی اعدام این دو جوان شرکت کرده اند و بفهمم در سرشان چه می گذرد. نمی فهمم ملتی را که انقدر بیمار هستند که اعدام را جشن می گیرند و با افتخار جلوی میکروفون صدا و سیما مصاحبه می کنند، انگار نه انگار که آدمی آن بالا جان داده است. معنای جان دادن را نمی دانند انگار!!

امشب وقتی با این حال خراب به خانه بر می گشتم، چند قطره ای باران آمد. با خودم گفتم چقدر ابله است این باران که از میان اینهمه دود به زور پائین آمده است که هوا را برای این آدم ها پاک کند؟ نباید ببارد این ابر. باید بگذارد این مردم درون اینهمه دود خفه شوند و بمیرند. این آسمان کثیف لیاقت قلب های کثیف است.

 

پ.ن:

لطفا بعد اتمام این متن، این متن را نیز بخوانید: «برای سه هزار نفری که مرا خواندند»