کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
برای سه هزار نفری که مرا خواندند
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۱
 

واجب دیدم که این مطلب را بنویسم. وقتی از صبح سیل نظرات که از تعریف تا فحش را شامل می شد برای پست قبلی نصیب خود کردم، بسیار تلاش کردم که چیزی ننویسم و سکوت اختیار کنم اما نشد. نمیدانم این توفیق از کجا نصیب من شده است که تا همین الان که این کلمات کنار هم ردیف می شوند بیش از سه هزار بازدید نصیب وبلاگ من شده و بیش از 100 نظر از صبح دریافت کردم که به علت ادبیات آن نظرات مجبور به حذف بسیاری شدم.

دوستان عزیزم، ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و خط خطی های یک آدم ناراحت را خواندید هر چند تند و هر چند بی منطق. اما توضیح چند نکته برای این متن لازم است:

1. من به هیچ عنوان از جرم و زورگیری دفاع نکردم، من هم مثل شما سایه شوم نا امنی را وقتی در خیابان های این شهر راه می روم حس می کنم.

2. تمام بحث من سر اعدام در انظار عمومی بود، برادری که هرچه دلت خواست نصیب من کرده ای. من یک زنم، و در اینجا زن یعنی ضعف، زن یعنی نا امنی بیشتر، زن یعنی بی دفاع پس بیشتر از تو می ترسم و بیشتر از تو خودم را جای کسانی می گذارم که این آدمها به آنها حمله کرده اند و بیشتر از تو هر روز این ترس را با خودم به سر کار می برم و هر شب به خانه می آورم. حتی گاهی آرزو می کنم کاش این ترس مثل لباس بود که حداقل موقع خواب می توانستم از تنم در بیاورم!

3. تمام موضوع سر این است که چرا باید مجازاتی چنین انجام شود که موجب دلسوزی افراد شود؟ مگر اینها مجرم نبوده اند؟ مگر حکم به درستی صادر نشده است؟ پس چرا بیشتر از اینکه مردم خوشحال باشند و احساس امنیت کنند از دیروز تا به حال موج عظیم دلسوزی برای این آدم ها سرازیر شده است؟

4. خواهشا این مقوله را سیاسی نکنید، موضوع چنین جرمی هیچ ارتباطی به سیاست ندارد. این ربط مستقیم به تربیت و امکانات و آگاهی اجتماعی دارد.

5. ما که اینهمه از انسانیت دم می زنیم و حرکت آنها را محکوم می کنیم خودمان وقتی به نظاره مرگ این آدمها هرچند بد، می نشینیم. چه تفاوتی با آنها داریم. امثال آنان از سر کینه از اجتماع این جرم را بارها تکرار می کنند و من و شما هم بارها از سرکینه جان دادن آنان را به تماشا می نشینیم.

6. دوست عکاسی نوشته است که صحنه اعدام آنان را تماشا کرده، موضوع تماشا کردن را به حساب اجبار کاری ات می گذارم. اما لذت بردنت را نمیدانم باید به کدام حساب بگذارم؟ شاید ما دنیای هم را نمی فهمیم لزومی هم ندارد که بفهمیم. 

اگر نکته دیگری به قول دوستان به ذهن کج و بیمار و نفهم و عقب مانده و غرب زده ام رسید، حتما به این مطلب اضافه خواهم کرد.

راستی یادتان باشد من هم ساکن همین شهرم...

من الله توفیق