کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
کوله بارم بر دوش... منتظرم!!!
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
 

باز هم کتاب های نخوانده ام، همین جا نشسته اند، درست روبه روی من. تعدادی هم درون کشوهای کوچک چوبی روی هم خوابیده اند و مدام زاد و ولد می کنند. این رمان های حرام زاده خاک خورده هر روز بیشتر می شوند و عذاب وجدانی جدید درون مغز من تل انبار می کنند.

صبح که می شود، وقتی هنوز نمیدانم چه روزی ست و کدام نقطه زمین قرار دارم؛ میخی درون سرم فرو میرود که وای کتاب های نخوانده! و من روی برمیگردانم و می گویم: وای کارهای نکرده! اینگونه روزی تازه با حسرتی کهنه آغاز می شود.

در میان جولان دادن تذکرهای وجدانی که مثل قیر با نور آفتاب داغ می شوند و ذهن مرا می پوشانند، باید به گدایی بروم!

بساطم را جمع می کنم و راه می افتم. به محل کار که میرسم، فکر کتاب های نخوانده و کارهای نکرده را با کیفم روی چوب لباسی آواره جلوی در آویزان می کنم.

با سلامی بلند که گاهی جواب دارد و گاهی هم نه، به سراغ کمد کوچکی میروم که از ترس گم کردن کلیدش همیشه باز است. لیوان سفید دسته دارم را بر میدارم و مخفیانه و قبل از اینکه شخص تازه ای بپرسد روی لیوانت چه نوشته و من با همان لبخند احمقانه همیشگی مجبور شوم بگویم نوشته «من عاشق لیوان بدون طرحم»، به سراغ سماوری میروم که برای برداشتن قوری اش مجبورم روی نوک انگشتانم بایستم و همیشه ترس از برگشتنش میل چایی خوردنم را از بین می برد.

لیوان را تا نیمه اما جاندار پر می کنم و به همان سالن تحریریه بر میگردم که آدم های ته سالن ش گاهی صدای سلامم را نمی شنوند. گوشه ای بساط گدایی ام را پهن میکنم و فکر می کنم امروز دستم را جلوی چه کسی دراز کنم؟

تلخ است شغلی را که صمیمانه دوست میدارم همسطح گدایی بدانم اما چه کنم که حقیقت همین است. وقتی آخرین روزنه های امیدت برای پر زدن بسته می شود به قفس اکتفا می کنی، چشمت به دست آدمهاست تا برایت دانه بریزند. این چه کم از گدایی و دریوزگی دارد؟

در این بازار آشفته تنور داغ انتخابات هم اضافه می شود و تو بساطتت را به دست می گیری تا ببینی نفر بعدی کجا به تو اجازه پهن کردنش را می دهد؟ می گذارد چیزی از بساطت باقی بماند یا گدایی ات را پر رونق تر می کند؟

با این اوصاف تو به من بگو برداشتن سینه های خانم آنجلینا جولی و یا ازدواج دونفر از مجری های تلویزیون با یکدیگر موضوع جالب تری نیست؟

راست می گویی کتاب را می خواهم چه کار؟ اندازه قفسم با این کتاب ها تنگ تر می شود.

خیالم راحت شد! دیگر می توانم نفسی راحت بکشم. فردا صبح دیگر میخی در سرم نمیرود و قیری آب نمی شود. فردا صبح شاید تیتر اخبار برایم مهم نباشد. فردا صبح شاید به همین روزمرگی ها قانع شدم!

اینها را بی خیال، به پرده سینماها نگاه کن آنها همیشه حرف مزخرفی دارند که تو را به این روزمرگی ها قانع کنند.

بهتر است بروم و بساطم را از روی جا لباسی بردارم، بی خود نیست که فکرهایم بوی لجن گرفته؛ این جا لباسی میان درهای توالت زنانه و مردانه آواره است!!