کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
اگر به سراغ من آمدی...
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ شهریور ۱۳٩٢
 

آسمان دوستی ام همیشه روشن است، حتی شب های تیره نیز با نور ستارگان بی نظیرش، دست کمی از روز ندارد. من صادقانه دوستمانم را دوست دارم. همیشه در ابتدای هر رابطه یی که گمان می کنم کمی بعد امکان دارد به دوستی صمیمانه تبدیل شود، از خود می پرسم: «آیا ممکن است این ستاره ای که امروز می درخشد، فردا تبدیل به سیاه چاله یی شود که همه محبت های مرا درون خود بکشد؟». این پرسش ممکن است برای همه کسانیکه صادقانه دوستانشان را دوست دارند، پیش بیاید.

جوانتر که بودم، اصلا تصوری از چنین سوالی نداشتم اما خلق و خوی آدم ها چنین پرسشی را در ذهن من جا کرد، پرسشی که راستش را بخواهید فایده یی هم ندارد. اما من می پرسم تا پاسخی محکم از درون وجدانم بشنوم برای ادامه یک دوستی.

دوست داشتن صرف، از خصاصیص من نیست، من به دوستانم توجه می کنم، آن ها را به خوبی می شناسم و سعی می کنم آزارشان ندهم. نمی گویم که خلق بدی ندارم چرا که کذب محض است، من هم انسانی هستم که در یک جامعه پدر سالار پر تنش بزرگ شده، انسان به خودی خود دارای نقص است و بزرگ شدن در چنین محیطی به ویژه برای یک زن، معایب اخلاقی دیگر را نیز به همراه دارد. اما با این حال تلاش می کنم اشتباهاتم را تا آنجا که درکشان می کنم بپذیرم.

گاهی آنقدر به دوستانم را می شناسم که گمان می کنم خودشان هم تا کنون به این اندازه به رفتارهایشان دقت نکرده اند. این زمان ها یاد شخصیت بی نام و نشان «شب های روشن» داستایفسکی می افتم. او پترزبورگ و آدم های آن شهر را به همین خوبی می شناسد، آدم هایی که حتی از وجود او نیز بی خبرند و یا شاید فقط او را در حد یک رهگذر به حساب می آورند.

من هم دوستانم را هر روز اینگونه مرور می کنم، مثل همین شخصیت بی نام نشان هر روز به آنها سر میزنم و توجه می کنم. اما متاسفانه یک مکانیزم مانند گردش خون در مغز من تعبیه شده است. هر گاه بعد از این همه توجه مطمئن باشم که دوستی بی دلیل به من دروغ می گوید، این مکانیزم دفاعی در من فعال می شود و چشمانم به صورت پیش فرض علاقه ای به توجه کردن به آن فرد ندارند. حتی اگر آن دوست برای من تمثیل همان خانه گلی رنگ در داستان شب های روشن باشد، که آن راوی بی نام علاقه ویژه یی به آن دارد.

وقتی دوستی بنای صادق نبودن را می گذارد، دقیقا برای من می شود همین خانه که او را رنگ کرده اند. رنگ زردی که چشمانم را می زند. آنگاه است که حتی در مرور خاطراتم هم به سراغش نمی روم. می شوم یک رهگذر معمولی که به همان سلام و احوالپرسی کوتاه کفایت می کند.

نمی خواهم بگویم من گوهر شب چراغی هستم که دوستانم باید قدرم را بدانند، اما می خواهم بگویم دوستی مان گوهر است، خاطراتمان، روزهای خوشی که با هم داشته ایم. پس دوست خوب من اگر به سراغ من می آیی، صادقانه بیا. در میان این دختر سر سخت، قلبی وجود دارد که همیشه برای دوستی هایش صادقانه می تپد و گذشت می کند اما برای دروریی ها سخت غمگین می شود.

رابطه هایمان، علف هرز نیستند که هرسشان کنیم و دوباره رشد کنند، رابطه هایمان اتفاقی هستند که برایشان وقت، انرژی، عشق و ... هزینه می کنیم، حداقل به هزینه هایی که می کنیم، بیاندیشیم.