کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
من نمی توانم
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۳
 

زمان میگذرد، آدم فراموش می کند اما سالها بعد درست در همان تاریخ مشخص، که بدترین خاطره زندگی اش را رقم زده، بدون اینکه چیزی یادش بیاید حالش بهم میریزد، از همه آدمهایی که در آن روز حضور داشتند، کینه می گیرد.

آدمی که همه را به آسانی می بخشد احساس می کند ته قلبش هیچ یک از آن آدمها را نبخشیده و اراده ای عظیم در او برای نبخشیدن بیداد می کند.

اینجاست که آدم دلش می خواهد وسط صحبت درباره یک موضوع روزمره در چشم آن آدمها زل بزند و بگوید من هرگز نبخشیدمتان... و دوباره صحبت را ادامه بدهد.

من چیزی به این آدم ها بدهکارم، یک جمله «من نمی توانم ببخشم»

 

شبیه الماس می درخشم...
اگر تو هم به سراغم می آیی 
ناخن هایت را کوتاه کن
من سنگ نمکی هستم که در جواب هر سلامی
خراشیده شدم