کوچ

چه غریبانه کوچ خویش را به تماشا نشسته ام...

 
کاش قصه تمام می شد
نویسنده : عسل داداشلو - ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٤
 

راه های زیادی برای نرفتن است و راه های زیادی برای رفتن. من همیشه راه هایی که برای نرفتن است را انتخاب کردم. البته در این میان نمی توان قدرت اصرار اطرافیان را نادیده گرفت اما خواست و تمایل من هم گویی تمایلی نهان برای رفتن این راه ها داشته است.

این تمایل نهان آنقدر در من زیاد بوده که گاهی بدون اینکه خواست ظاهری و خودآگاهم در جریان باشد، چشم باز کرده و خود را در میانه راه دیده ام. حالا این روزها، همین حکایت دوباره تکرار شده. گویی من در پیش نویسم؛ نوشته ای دارم که هربار می خوانمش و هربار از خواندنش سخت پشیمان می شوم.

این روزها از مفاهیم سطحی گذر کرده و به مفاهیم عمیق تری می اندیشم. مفاهیمی که هر اندیشه درباره شان مرا یک گام به مرگ نزدیک تر می کند. آری مرگ، پوچی زندگی و دیگر هیچ. در همین میانه راهی که علیرغم خواست ضمیر خودآگاهم آمده ام به قدرت افزایش سن می اندیشم. به اینکه سن به جای آنکه پوسته درونی ما را ضخیم تر کند، آن را باریک تر می کند. آنقدر باریک که رنج زنده بودن را تاب آوردن، کاری دشوار می نماید. این روزها زنده بودن در میان آدم های امروزی را رنج می دانم، رنجی سخت. اینگونه است که فلسفه آفرینش را درک نمی کنم و هر روز درکش برایم سخت تر از روز گذشته است.

من همیشه آدم آرمان خواهی بوده ام، چه در عشق، چه در کار و چه در تحصیل. به غیر از بخش کار، در هیچ یک به آرمان هایم نرسیدم. منظورم از آرمان عشقی، احساس تمام و کمال نیست؛ شاید هم هست. من از عشق چیز دیگری می خواهم، چیزی شبیه فدا شدن و این ناکامی برایم دردی ست که بیشتر مرا به کام مرگ هول می دهد. چون معتقدم عشق با اخلاقیات رابطه ای تنگاتنگ دارد و اخلاقیات برای من بخش عظیمی از زندگی ست.

این روزها؛ حرف زیاد زده ام. از خودم، از گذشته ام و از آینده ای که می خواهم داشته باشم و همه این حرفه ها مثل جلسات روانکاوی مرا سخت بهم ریخته است. صحبت کردن از چیزهایی که همیشه روی آنها درپوش گذاشته ام، مثل روبه رو شدن ناگهانی با واقعیاتی هولناک است.

حالا در میان این همه حرف و نقض، حسرت می خورم به حال کسانی که فهمشان را با اولین تهوع دوران کودکی بالا آورده و دور ریخته اند. کاش من هم چنین بودم.