این روزها که میگذرد، خوبم

سالها پیش کتابی خواندم به نام بخشودن نوشته سیدنی شلدون که در آن  تاکید شدیدی بر مفهوم "بخشیدن و رها کردن" شده بود. آن روزها دختری 19 ساله بودم  ، سرشار شوق بخشش و رها کردن. اصولا عادت به قهر کردن نداشتم و با مفهوم واژه ای به نام کینه ورزی غریبگی می کردم. هنوز لبخندی را که بعد از پایان آن کتاب بر روی لبانم نشسته بود، خوب یادم هست. وقتی کتاب را بستم احساس کردم چقدر خوشبختم چون به راحتی می توانستم رها کنم و ببخشم.

ولی این روزها فکر می کنم بخشیدن با رها کردن بسیار متفاوت است، در واقع شاید برای من چنین باشد. من با معنای بخشش مشکل خاصی ندارم اما با رها کردن بدان مفهوم که در آن کتاب نوشته بود ، چرا. رها کردن در آن کتاب به معنای آزادی ذهن از مشکلات بود ، به معنای صرف نظر کردن از یک خصومت  و در حقیقت به معنای رها کردن سوژه ای که باعث دشمنی ها می شود . اما در ذهن من رها کردن اینگونه نیست.

با این مقدمه به سراغ خودم می روم ، دختری در کودکی، نوجوانی، جوانی. به جرات می توانم بگویم یکی از جالب ترین احساساتی را که تا این سن داشته ام، را تجربه می کنم.

 

"من" وقتی در 7 سالگی می بخشم

زمانی را یادم هست که دختر بچه ی کوچکی بودم با موهای کوتاه مشکی که همیشه خدا توی صورتم می ریخت ، کودکی سرشار از شیطنت های کودکانه. به ندرت اسباب بازی دخترانه داشتم و رابطه عجیبی با دوچرخه و ماشین های کوچک اسباب بازی برقرار می کردم. با اینهمه حسی که نسبت به عروسک کوچک و نایابم داشتم ستودنی بود. یک نوع همزاد پنداری خاص. گویا خودم را درون این عروسک می دیدم و نکته جالبتر اینجا بود که شباهت عجیبی بین ما برقرار بود و برای اینکه به این تشابه قوت بیشتری ببخشم، موهای عروسکم را دقیقا شبیه موهای خودم کوتاه می کردم ؛گرد و کوتاه با چتری های بالای پیشانی. عروسکم پوست تیره و چشمان تیره ای داشت و همین به این همزاد پنداری جان بیشتری میداد. در آن زمان احساس می کردم اگر کسی صدمه ای به عروسکم وارد کند، کمتر از نابودی سزایش نیست.

یک روز وقتی با دخترک های همسایه بازی می کردیم، چند لحظه از عروسک دلپذیرم غافل شدم، به فاصله چند ثانیه چشم باز کردم و صورتش را خط خطی دیدم . آنهم چه خطی ، با ماژیک سبز رنگ. چشمتان روز بد نبیند، از دوستی که این خطای نابخشودنی را مرتکب شده بود متنفر شدم و با بغض گفتم: ازت بدم میاد

آن شب گذشت ولی تمام فردایش با بغض  و گریه همراه بود . یادم هست پلکهایم را روی هم گذاشتم و وقتی بازش کردم ، دوست خطاکارم را بالای سرم دیدم. با همان نگاه همه چیز از یادم رفت. انگار که روز گذشته فقط خط محوی از یک تصویر ناشناخته و گنگ بود.

 

"من" وقتی در 15 سالگی می بخشم

سال اول دبیرستان بودم. طبق عادت دوستان بسیار زیادی داشتم و تقریبا با همه صمیمی. پیرو شیطنت هایی که از کودکی در من ریشه داشت برای روز چهارشنبه سوری در مدرسه با یکی از دوستانم برنامه ویژه ای چیدیم اما به لطف یکی از دوستان - از آن بچه های ضعیفی که با افزایش سن بیشتر به ضعف خود پی می برند و سعی می کنند با تایید گرفتن از بزرگترها، برای چند لحظه ای از خودشان احساس رضایت کنند- برنامه لو رفت و من برای پاسخگویی به دفتر مدیر مدرسه احضار شدم.

 از آنجاییکه عادت نداشتم دروغ بگویم، تقصیرم را به گردن گرفتم. خانم مدیر هم که از دوستان صمیمی مادرم بود، من را بخشید هیچ به رویم نیاورد. من با اینکه تا قبل از رفتن به اتاق مدیر، در ذهنم تا نقشه قتل دخترک پیش رفته بودم، وقتی به طبقه بالا برگشتم و عذرخواهی او را دیدم همه چیز یادم رفت.

 

من وقتی 23 ساله می شوم

23 سالگی برای من زمان ویژه ای است. یکی از نقاط عطف زندگی ام. زمانی که متوجه شدم هر آنچه که در یک رابطه بخشیدم چیزی جز خیانت در حق خودم و اطرافیان نبوده است. در 23 سالگی تصمیم گرفتم که رها کنم همه آنچه که بخشیده بودم اما در ذهنم باقی مانده بود. من تصمیم گرفتم به جای لجن زاری که از همه بخشیدنی ها در ذهنم ساخته بودم، رودخانه ای راه بیندازم. 23 سالگی به من یاد داد چگونه رها کنم.

 

حالا من زنی 27 ساله ام

حالا یاد گرفته ام که قدردان همه آدم هایی باشم که در حقم دشمنی کردند یا از من متنفر بودند. آنها مرا قویتر کردند. امروز آنقدر قوی هستم که بدترین و زشت ترین کارها را به ضعف آن آدم ها ببخشم. امروز فهمیده ام که زهر عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است.

حالا از همه زهرها پادزهری ساخته ام و شادتر از گذشته زندگی می کنم و آدم های ضعیف با همه عقده هایشان برایم شبیه جلبک های کنار آن رودخانه اند. نیچه جمله معروفی دارد که می گوید: « آن چیز که مرا نکشد، قویترم می سازد.»

حالا روح من جاری ست و در قلبم جایی برای به غیر از محبت نیست. چقدر این روزها که میگذرد خوب است...

/ 0 نظر / 26 بازدید