من خود زهرم...

در سرزمین مارها زندگی می کنیم. باید حواسمان به قدم هایمان باشد، به فکرمان، به روحمان، به دلمان. دیر که بجنبی گزیده می شوی با حرف ها. بعضی حرف ها نه تنها نیش دارند بلکه زهر هم دارند. با شنیدنشان بخشی از باورت کشده می شود.

میدانی آدم ها خیلی مقصر نیستند، مقصر خاطرات تواند، گذشته ات، آن چیزی که با خود آورده ای. آدم ها نمی فهمند ولی گاهی لحن سلام کردنشان هم تو را نیش می زند چون خاطراتی را یاد تو می آورد که نباید بیاورد. بخشی از گذشته ات را جلوی چشمانت می آورد که گمان کرده ای برای همیشه پاک شده اند ام این طور نیست. 

همینطور است که وسط شادمانی ناگهان حتی با یک شوخی درون خودت می روی و هیچ نمی گویی. سکوت می کنی و لب می گزی. این روزها علاوه بر آلودگی و دود در این شهر، زهر هم می خوریم. فکر می کنم با این اوصاف لاشه هایمان را حتی لاشخورها لب نزنند. می خواهند با یک مردار زخمی و سمی چه کنند؟ 

تنها حرف ها نیستند که تو را نیش می زنند، عطرها، صداها، رنگ ها همه اینها قدرت نیش زدند دارند، بستگی دارد تو چگونه به آنها نگاه کنی. 

من فراموششان کردم، همه عطرها، صداها، رنگ ها و خیلی چیزهای دیگر را که برایم خوشایند نیستند به خاطر همین است که دیگر نیشم نمی زنند. اما حرف ها را نمی شود. حرف ها بار دارند. انگار می خواهند چیزی را به رخت بکشند.

اینجاست که باید به آدم های نیش دار بگویی: در این بازی رخ به رخ پی چه می گردی؟ من خیلی وقت است مات شده ام. زهر حرف هایت در من اثری ندارد من خود زهرم. 

/ 0 نظر / 17 بازدید