دیگر منتظرش نباشید...

چند روز پیش بود که جمله ای را از مایاکوفسکی روی صفحه فیس بوکم نوشتم. «غمیگنم چونان پیرزنی که آخرین سرباز از جنگ برگشته، پسرش نیست.» این را برای خانواده سرباز کشته شده توسط گروه جیش العدل نوشتم. همین اندازه غمگین بودم اما نمی دانستم که چند روز بعد باید برای از دست دادن عزیزی که چشم به راه دخترش ماند این را بنویسم.

 

روز کوچ شما

اسفند ماه بود، تمام خیابان های تهران بوی بهار می داد. درختان، شکوفه ها، باد و زمین بساط شادمانی و تغییر به پا کرده بودند. شما هم قصد تغییر داشتید، تغییری بزرگ برای آینده تان. کوله بار بسته بودید و راهی سفر. یک بعد از ظهر دلگیر برای خداحافظی آمدید. وقتی در را بستید و رفتید، گریه نکردم و به آینده تان امیدوارانه نگریستم. با همین امید چند روزی خودم و مادر را دلداری دادم. اما چند روز بعد هر چیزی که بوی برادر می داد و شبیه تو بود، سیل اشک را روی صورتم جاری میکردم.

باید باور میکردم که بار دیگر مردی از اعضای خانواده ام را دیگر ندارم. چند ماهی طول کشید که خودم را قانع کنم و بالاخره قانع شدم. گرچه هنوز گاهی دورز از چشم مادر اشکی را به یاد آغوشی که دیگر نداشتمش روانه صورتم میکردم اما از خودم کوهی ساختم در برابر این دلتنگی.

 

دلتنگی هایی که غم دنیا را دارد

چند ماهی گذشت. دیگر رفتنتان عادی تر شده بود. دیگر وقتی همه اعضای خانواده دور هم جمع می شدیم کمتر بغض راه گلوی کسی را می بست. همه به روزهای روشن شما امیدوار بودند اما مادر...

نشستن مادر پشت این لپ تاب و انتظار کشیدن برای اینکه صورتتان را از میان یک کادر مشکی ببیند، کاردی بود در میان قلب من. چشم های مادر که حالا چروک های فراوانی دورش را پوشانده، کافی بود تا همه غم های عالم را به میهمانی قلبم دعوت کند.

 

این آخرین باره...

هیچ گاه خودم را برای دانلود کردن یک آهنگ لعنت نکرده بودم، راستش را بخواهی کسی را هم سراغ ندارم که چنین کاری را کرده باشد. وقتی آهنگ «این آخرین باره» ابراهیم حامدی را دانلود کردم فکرش را نمیکردم که شب وقتی به خانه برگردم، مادر را ببینم که با این آهنگ اشک بریزد.

اوایل گمان میکردم این آهنگ را به یاد پدر گوش می کند اما چند روز بعد متوجه شدم که این آهنگ را به یاد تو گوش می دهد. کاری نمی توانستم بکنم. این آهنگ را بارها در جاهای مختلف مخفی کردم اما شب که برگشتم باز می شنیدم که که کسی می خواند « این آخرین باره من ازت می خوام برگردی به خونه...»

حالا غم من چندین برابر بود...

 

غمگینم؛ مانند پدری که آخرین ملاقاتیش دخترش نبود...

پدر زنت را خیلی دوست داشتی، می دانم. مثل رفیقت بود. بارها خودم در جمعی بودم که همه جوان بودیم او صد برابر ما جوانی میکرد. می دانم که دخترش هم عاشقانه دوستش داشت...

می دانم که هر روز با تلفن مستقیم، با آلمان تماس می گرفت که صدای دخترش و دامادش- که حالا دیگر پسرش بود- را بشنود. می دانم که همه امیدش دوباره دیدن تنها دخترش بود.

ولی برادر؛ از این به بعد منتظر تماسش نباشید. او امروز برای همیشه در بستر مرگ آرمید.

می دانی که من همیشه راحت تر از بقیه اعضای خانواده با مرگ کنار آمده ام. اکنون تنها غم من چشم انتظاری آن پیرمرد و داغی که برای همیشه روی دل دخترش می ماند، است. البته بگذار اعترافی بکنم.

می ترسم از اینکه روزی مادر هم در این انتظار بماند...

برادر؛ حالا من مانند همان پیرزن غمگینم. خیلی غمگین.

 

/ 0 نظر / 26 بازدید