مرضی که چشمانم را باز کرد

من در این نیمه شب سرد بهاری به این نتیجه رسیدم که بیمار شدن یکی از خوبترین اتفاقات زندگی هر انسانه چرا که زنده بودن را یاد آدم میندازه.

وقتی هنوز حرفهایی رو که نمی تونم بزنم توی دلم میریزم و با یک معده درد به خودم میامو همشونو عق می زنم؛ اون تیری که از معده ام تا ستون فقراتم رو به لرزه در میاره بهم یادآوری می کنه که هنوز هستم، بهم می فهمونه هنوزم این منم که از همه چیز مهمترم، بهم گوشزد میکنه اتفاقات اطراف به خاطر حضور منه و اگه من نباشم این آدم ها و این اتفاقات به این شکل معنا ندارن.

بیماری همیشه زمانی منو زمین میزنه که یک دنیا سکوت کردم فقط برای اینکه دیگران رو آزار ندم، سکوت کردم فقط برای اینکه نمی خواستم بدون دلیل حرف بزنم، سکوت کردم چون خیلی از واژه ها قدرت بیان احساسات من رو نداشتند و تنها دلیل من برای حرفهام احساسم بود. این چند روز که از انتهای وجودم احساس ضعف و ناتوانی می کردم و حس پیشگویانم نوید یک اتفاق ناخوشایند رو می داد، شروع خاک خوردن من در زمین حریف بود اما مثل همه تجربه های ناموفق و شکست های زندگیم از این باخت هم لذت بردم چون بهم ثابت کرد من هنوز زنده ام و خودم بیشتر از آدمهایی می ارزم که وقتی منافع خودشون رو در خطر می بینن تو رو از یاد می برن و فقط خوب حرف زدن رو یاد گرفتن، چیزی که سادگی من هیچ وقت بهم اجازه نمیده ازش سوء استفاده کنم.

می دونید؟! خوب حرف زدن یک هنره که من علیرغم استعداد خوبی که در این زمینه دارم هیچ وقت سعی نکردم با استفاده ازش دیگران رو گول بزنم. به اندازه حقم حرف زدم، به اندازه کاری که می تونستم انجام بدم. نه کمتر و نه بیشتر. ولی خب همه اونهایی که این هنر رو دارند که اینجوری نیستن. بعضیا اصلا ازش استفاده نمی کنن و بعضیا هم خیلی زیاد ازش استفاده می کنن!!!

الان که خوب فکر می کنم با اینکه برای دومین شب متوالی تا صبح بیدارم ولی از این مریضی راضی ام...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید