همخانه

شوق نبودنت سراپای وجودم را فرا میگیرد

خوشحال از حس آزادی به پرواز درمی آیم

پلک فرو میبندم

پروازی میکنم به وسعت تمام گذشته ام ...

از روی خاطرات تو چشم بسته میگذرم...!!!

نمیخواهم چیزی از یاد تو پروازم را به مخاطره بیاندازد

صدای در می آید!!!

خواب پرواز مرا آشفته میکند...

پلک می گشایم،

حضور تو در پیش چشمانم نقش میبندد

و...

چه شادمانی عظیمی به عبث محکوم میشود

 

عسل

90/02/24

تهران بهاری

/ 3 نظر / 12 بازدید
hichkas

شعرت خیلی قشنگ بود.به جمع وبلاگ نویس ها خوش اومدی وقت کردی یه سر به بهم بزن خوشحال میشم.

زینب

شادمانی ؟؟ کلید؟؟ قفل؟؟ عجب روزهای عجیبی ایست این روزها