دنیای این روزای من

مارگوت بیگل شعری دارد در مجموعه ی «سکوت سرشار از ناگفته هاست»، میگوید:

دلتنگی های آدمی را 

 باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره

 نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی .... به اشکی ناریخته می ماند

سکوت .... سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من...

 

 

حالا این روزها، دلتنگی های مرا باران، گِِل می کند. دلتنگی هایم جایی میان استخوان هایم ته نشین شده. هرکسی راکه شبیه به تو می بینم، با هر بارانی، با هر تنهایی، با هر باری که نامت از زبان مادر در این خانه می پیچد، با آلبوم عکس های قدیمی و با خیلی چیزهای دیگر، رو می آید.
چند ماه دیگر می شود یکسال که رفته ای و بغض کهنه من هم یکساله می شود. این روزها بیشتر از آنچه که در توان دارم برایت بی تابی می کنم، گوشه همین اتاقی که زمانی برای تو بود، تنهایی می نشینم در خلوت به روزهای با هم بودنمان فکر می کنم، به دعواها و قهرهایمان، به اینکه تو همیشه مهربان تر از من بودی...
حالا تصور کن، امشب با این همه دلتنگی و تنهایی، باران هم آمد...

***

خوابیده دشمن!

دوستی که اینروزها دیگر نیست، بیت شعر معروفی را همیشه زمزمه میکرد «با هر که حرف دوستی ابراز می کنم، خوابیده دشمنی ست که بیدار میکنم». هیچ وقت از او نپرسیدم این بیت متعلق به چه کسی است اما همیشه مقابلش گارد گرفتم و گفتم تو اشتباه میکنی.آنزمان دختر 20 ساله یی بودم پر از اعتماد و سرخوشی. حالا که چند ماه دیگر26 سالم تمام می شود به طور ناخودآگاه این شعر را برای خودم زمزمه میکنم.

می بینی، زمان خیلی چیزها را تغییر میدهد، حتی عقاید یک دختر جوان مغرور و کله شق را. اینروزها خالی از اعتمادم. از حرف زدن می ترسم. اینروزها آرزو میکنم کاش حرف نزدن و گوش نکردن را یاد بگیرم. یقینا دوستان کمتری خواهم داشت. حالا معتقدم حرف هایی که امروز میزنیم بعدها خنجری خواهند بود برای نشستن در کمر.


***

خانه نشینی

مدت زمانی ست به خانه نشینی علاقه عجیبی پیدا کرده ام. از اینکه تمام روز را جلوی تلویزیون روی مبل لم بدهم، چای و خرما بخورم، فیلم و اخبار ببینم، یا برای استراحت به اتاقم بروم و در فضایی نه چندان روشن و سرد، تا گردن زیر پتو بروم و کتاب بخوانم لذت می برم. تازگی ها مثل پیرمردهایی که تازه بازنشسته شده اند و تمام سرگرمی شان گیر دادن به همسرشان است، چشم تیز می کنم تا ببینم به چه بهانه یی می توانم سر مامان غر تازه یی بزنم.

سال های گذشته آرزوی باران را می کشیدم تا بروم بیرون قدم بزنم، باران را عاشقانه دوست داشتم چرا که به من جرات میداد حرف هایی که مدت ها تلاش میکردم تا بنویسم را در چند دقیقه پشت سر هم ردیف کنم. اما حالا باران بهانه ای شده برای خانه ماندن.  روزهای بارانی گویی حسی در این خانه مرا پایبند خود می کند. اینگونه است که دیگر کمتر می نویسم و کمتر قدم میزنم.

همین حالا که داشتم این جملات را پشت سر هم ردیف میکردم، خاطرم آمد که مدت هاست با کسی درد و دل نکردم. مدت هاست که سکوتم شده سرشار از ناگفته ها...

/ 1 نظر / 20 بازدید
حسين.ج

خوابيده دشمن‌ات زيبا بود اما در خصوص خانه‌نشيني؛ گاهي لازم است...