عجبا...

حیرت انگیز است!!!

حال این روزهایم را می گویم، در کلمات جا نمی گیرد. نه خوب است نه بد!! شبیه تجربه زندگی در یک خلا . شبیه پا گذاشتن روی شن های ساحلی که نمیدانی خالی می شود یا استوار می ماند، شاید هم شبیه همین پروژه های نیمه کاره شهرداری که یک شبه افتتاح می شود، یک شبه خراب...

عجیب حیرت انگیز است، در تمام خیابان ها و پیاده رو ها و تاکسی ها و اتوبان ها دنبال چیزی جذاب تر از افکار موهون خودم میگردم که شاید از این حباب خارج شوم.

می نویسم، حرف می زنم، کتاب می خوانم، چای می نوشم، مصاحبه می گیرم، سر کار می روم و آخر شب وقتی تلافی تمام خسته گی هایم را سر لباسهایم خالی میکنم، روی تختم روبه روی آینه می نشینم، به خودم زل میزنم و می بینم تنها چیزی که شاید هر روز از صمیم قلب دلتنگش می شوم همین رختخواب است و این اتاق...

وقتی به صورت استخوانی درون آینه نگاه می اندازم، چشمهایش انقدر سخن می گویند که کلافه ام می کنند، درست مثل مجنون های هذیان گو...

هذیان، هذیان، هذیان و شاید هم حقیقت. گاهی اوقات دلم می خواهد خودم را غافلگیر کنم و درون کیسه قرص های آرامبخش دستی ببرم و چندتاییشان را ببلعم شاید کمی از جنب و جوش درونی ام کم شود. اما چه کنم که اعتقادم اگر به هیچ چیز راسخ نمانده به این یک جمله مانده است " پناه بردن به هر ماده ای که آرامشی کذب می دهد، نشان از عدم شجاعت دارد."

و تمام درد من از همین شجاعت است، که بخاطرش تاوان ها دادم و هنوز هم می دهم؛ تاوان برای دروغ نگفتن و دروغ نشنیدن...

هر از چند گاهی وقتی به خودم سر میزنم، وقتی که دیگر جمعی در کار نیست و من می مانم و روح سرکشم، هر آن چیزی که در احساستم یافت می شود را بی تعارف روی میز می ریزم ولی باز هم حیرت می کنم از اینهمه تفاوت!!!

مثل حس همین حالا که دلم می  خواست بنویسم و بعد از چند خطی احساس کردم دیگر نه دلم میخواهد بنویسم، نه کتاب بخوانم، نه چای بنوشم، نه مصاحبه بگیرم و نه سر کار بروم... همین که از خودم حیرت می کنم برای تمام عمر کفایت می کند.

 

پ.ن:

1. درن درون من خسته دل کس ندادند چیست/ که من خموشم او در فغان و در غوغاست

2. دلم یک چیز دیگر هم می خواهد، دستم را مشت کنم و محکم در دهان همه ی آدمهایی که حرف مفت زدند و میزنند بکوبم، یک طوری که تمام دندانهایشان خرد شود

3. عطف به جمله بالا، این دست آدمها یک سیلی هم نیاز دارند تا شاید یادشان بیاید حرفهایی که از مردانگی زدند و این روزها از گربه های ولگرد هم بی صفت تر عمل می کنند

/ 2 نظر / 6 بازدید
سعید

چیزی ندارم که بگم فقط امیدوارم این احساس های قشنگت!! زودتر از تمام زندگیت بیرون بره, به امید اون روز...

پرهام

یه جورایی منو یاد حس خودم انداخت که از همه چی خسته ام وقتی "کیسه قرص های آرامبخش دستی ببرم و چندتاییشان را ببلعم" رو خوندم و بعدش "اما چه کنم که اعتقادم اگر به هیچ چیز راسخ نمانده به این یک جمله مانده است" انتظار داشتم بگی که خوش ندارم در برابر زندگی جا بزنم البته نوشته تو نه یه متن تجاری که قرار باشه جلدی 15000 فروش بره و نه تامین کننده انتظار من هست که احساس خودته. شاد و پیروز باشی