بیمارستان روانی همیشه هم بد نیست!

اینکه گاهی اعتراف کنی «خوب نیستم» می شود دشوارترین کار دنیا. به ویژه اگر از آن دسته آدمهایی باشی که همیشه نیش بازت به دیگران اجازه می دهد دندان هایت را بیشتر از لبانت ببینند دیگر کارت برای همیشه تمام است، آن وقت علاوه بر اینکه خوب نیستی باید به هزار نفر جواب پس بدهی که دقیقا دردت چیست؟ اگر فکر کردی که با همین توضیح کوچک دهانشان بسته می شود و دیگر سوالی نمی پرسند احمق ترین آدم دنیایی! چون اینجا تازه ابتدای راه است. سوال بعدی این است که «چه اتفاقی افتاده؟» سوال بعدش اینکه «من می تونم کمکی کنم؟» و این داستان ادامه دارد تا یکی از طرفین خسته شود.

به همین خاطر بهتر است بگویی «نه، من خوبم، فقط کمی خسته ام.» آنوقت از شر اینهمه سوال راحت می شوی و می توانی تنهایی بروی به بساط رختشویی که در دلت پهن شده فکر کنی و برایش راه چاره ای پیدا کنی.

این دلشوره های بیمارگونه که می توانند تمام زندگی ات را برای یک روز به گند بکشند گاهی از یک تلفن اشتباه آغاز می شود و گاهی از سرد بودن یک سلام که همیشه صمیمی بوده. گاهی هم می تواند از یک نیش خند مسخره شروع شود. شاید هم احساس شک به یک دوست! خلاصه یک جوری می آید و گوشه دلت بساط پهن می کند. اگر با هوش باشی زود بساطش را می دهی دستش که برود اما اگر بخواهی ادای آدمهای قوی را در بیاوری، وقتی به خودت می آیی که این ناخوشی در جانت ریشه دوانده و هر چند روز یکبار برای قتل لبخندهایت به پا می خیزد.

اینجاست که اعتراف کردن به خوب نبودن می شود سخت ترین کار دنیا، دقیقا در همین نقطه دیگر دلت نمی خواهد با کسی حرف بزنی، دلت نمی خواهد به دوست صمیمی ات بگویی دردت چیست؟ فقط دلت می خواهد جایی تنها شوی و به این درخت ناخوشی پر و بال دهی. با این تفاسیر به نظرم بیمارستان روانی همیشه هم بد نیست؟

 

 

*این روزها دقیقا شبیه «دی کاپریو» در «شاتر آیلند» شده ام!

/ 0 نظر / 3 بازدید