خط فاصله های یاغی

خاطرات، خاطرات، خاطرات... آدم را می سوزاند.

زمانیکه شروع کردم به نوشتن، هوای تهران آنقدر بارانی و سرد بود که انگشتانم کرخت شده بود و قلم را احساس نمی کرد، خودکار به درستی در دستانم نمی چرخید و کلمات با بدخطی هرچه تمام تر پشت سر هم ردیف می شدند. من بعد از یک پیاده روی طولانی و اجباری زیر قطراتی که خودشان هم نمی دانستند برف اند یا باران، شروع کردم به بیرون ریختن هر آنچه امروز بر دلم سنگینی می کرد.

از ابتدای صبح، هوا از آن هواهایی بود که حال هذیان را در آدم بیدار می کند. از آن گرگ و میش هایی که اگر ناخود آگاه از خواب بیدار شوی، نمی دانی سحر است یا غروب، بماند که دست آخر هم متوجه می شوی ساعاتی از طلوع گذشته است.

می گویند متولدین تیر ماه، تحت تاثیر ماه حالی به حالی می شوند. من که مردادی ام باید تحت تاثیر خورشید باشم اما چه کنم که گویا سیاره ام ابر است. کسی چه می داند شاید میان این ابرها هم کسی امپراطوری خود را هر روز رونق می بخشد؟

با باران هر حالی را تجربه کرده ام، دل گرفتگی، شوق، پرواز، همه آن چیزهایی که می شود در بیداری تجربه کرد. با باران خوب بوده ام، اما هیچ گاه خواب را در هوایی که مهمان ابرهاست دوست نداشته ام. به نظرم مگر چقدر باران می آید که بخواهم این فرصت اندک خوب بودن را هم با خواب از دست بدهم؟

از این هذیان های پراکنده بگذریم، این مقدمه طولانی را نوشتم که انجماد مغز یخ زده ام از بین برود تا روشن تر برسم به اصل مطلب، خاطرات...

گاهی دستانم آنقدر یاغی می شود که اگر لحظه ای غافل شوم بی مهابا چاقویی بر می دارند و گلوی این خاطرات را پاره می کنند. این روزها به زعم همان آلزایمری که برایتان گفتم، خاطرات زیادی یادم نمی آید اما همین تصاویر، حرف ها، عطرها و آدم هایی که مثل یک خط فاصله در میان افکارم قرار می گیرند؛ برای به یاد آوردن چیزهایی که دوست ندارم دیگر به یاد بیاورمشان کافی ست. برای گفتن یک آه، برای گرفته شدن یک نفس و برآمدن نفسی عمیق از پس این گرفتگی.

گاهی که از پس این آشفتگی پلک فرو می بندم؛ همان وقت هایی که خاطرات ناجوانمردانه به روحم، به افکارم، به خودم هجوم می آورند، با خود می اندیشم این خط فاصله های غارتگر که مثل انبار باروت می مانند؛ کجای ذهنم قایم شده اند که اگر بیابمشان با کبریتی فاتحه همه شان را می خوانم.

امروز؛ از پس همین قدم زدن اجباری نیز آمدند. گویا در روزهای بارانی نیز این خط فاصله ها مراسم رژه برگزار می کنند. نمی دانم روح من در این روزها فضای بیشتری برای جولان دارد یا آنها نیز مثل من با باران جسورتر می شوند؟

هرچه که هست در روزهای بارانی و سرد، در میان قطراتی که بلاتکلیف اند، می سوزم از اینهمه آتش زیر خاکستر...

تنها چیزی که می دانم این است؛ فرصت زیستن اینگونه که من اینروزها می زی ام با این مقدار از عشق و انرژی، یک معجزه است و من نمی خواهم چنین دره سرسبزی را با چند خط فاصله به ورطه نابودی بکشانم.

شاید اینبار از زیر این اجبار قدم زدن زیر باران بگریزم، به گوشه ای پناه برم و بخوابم. خواب مجال این یاغی گری ها را به این خطوط کوچک نمی دهد. 

/ 4 نظر / 17 بازدید
آفتاب

باز اين چه شورشي است كه در جان واژه‌هاست؟!!! من که مردادی ام باید تحت تاثیر خورشید باشم اما چه کنم که گویا سیاره ام ابر است. کسی چه می داند شاید میان این ابرها هم کسی امپراطوری خود را هر روز رونق می بخشد؟!!! عالي بود!!

م.ع

طعم تلخي داشت اما پرحرارت.

فرناز نوبری

لحظه لحظه ش رو درک کردم و با تمام جملاتت زندگی کردم... خیلی خوب بود ولی تلخ :(

آقای دیوانه

از بالا و تاب تاب خوردن او دو تا جوون نه چندان بیگناه رسیدم به اینجا نوشته بودی: می گویند متولدین تیر ماه، تحت تاثیر ماه حالی به حالی می شوند... آره انگاری... صبح آمده دن کیشوت های درونم به سمت اهداف فرضی حمله میبرند و من زیر لب زمزمه میکنم گریزی جز شکستن نیست!