خورجین قدیمی

چشم به راهت که می نشینم، همان حس پیشگویانه ام بیدار می شود. میروم به همان صبح هایی که بیدار می شوم و خوب نیستم. همان صبح هایی که سلامش گویی برایم خبر مرگ است. تو خوب میدانی کدام صبح ها را می گویم.همان روزهایی که این حس خارق العاده خبر از اتفاقی می دهد که قرار است چند هفته بعد رخ بدهد و من تمام این مدت باید خورجین سنگین دلشوره و اضطراب را با خودم از رختخواب به سرکار، از سرکار به خانه بکشم، همان خرجینی که پر از احساساتی که گاهی  وسط رابطه من و تو و یا حتی مصاحبه شونده هایم می نشیند و در دلم غوغا می کند.

نمیدانم چقدر توانستم مزخرف بودن این حس را برایت توصیف کنم، اما میدانم خوب می فهمی چرا که تو من را خوب می شناسی. گاهی فکر می کنم کاش انقدر خوب نمی شناختی ام تا هر از چند گاهی دلهره هایم را جایی درون کیفم پنهان می کردم و بعد از جدا شدن از تو دوباره درشان می آوردم تا وقتی بیشتر اوقات مرا اینگونه می بینی از قضاوتت نترسم.

وقتی چشم به راه تو می مانم، همین گونه ام. همین قدر آشفته و پریشان. آنقدر تصویر در سرم می چرخد که نمیدانم کدام را باید برایت توصیف کنم؟ نه! هیچ کدام را توصیف نمی کنم. بگذار این عکس های بیمارگونه همانجا در آن سلاخ خانه خوفناک باقی بماند. همانجایی که هیچ وقت به تو نشانش ندادم. همانجایی که آدم هایی که با من بد کردند روزی هزار بار به دار آویختم. البته با حکم قانونی. گوشه این سلاخ خانه که با وجود کشتن چندین آدم هنوز لکه ای خون بر در و دیوارش دیده نمی شود، هنوز هم بزرگ و خالی به نظر می رسد، هنوز هم در آن اثری از آلت قتاله نیست؛ یک دادگاه ساخته ام.شکایت آدم هایی که آزارم دادند را به آنجا می برم و همه حرف های نگفته ام را به سرشان می کوبم، بعد به سلاخ خانه می آورمشان و یک عالمه دست نوشته در گلویشان می کنم و میگذارم جسدشان قسمت موریانه ها شود. بعد میروم  چند روزی می خوابم تا ذهنم خالی شود از این همه آلودگی.

 

وقتی چشم به راه توام به آن سلاخ خانه فکر می کنم که مبادا روزی دست موریانه هایش به جسد تو برسد. آه که چقدر غمگین خواهم شد اگر اینگونه شود!!

وقتی تو نباشی من همین قدر خوفناک می شوم، همین قدر مضطرب، همین قدر شکننده. تو هیچ وقت این ها را نمی خوانی، میدانم اما بگذارم یک حقیقت را برایت بگویم. امروز صبح که از خواب بیدار شدم همان حس پیشگویانه با من متولد شد. خبر از اتفاقات بدی میداد که پیوسته است. اینبار احساس ناتوانی می کنم، این خورجین برای من سنگین است. چون اینبار چشم به راه تو نشسته ام، اینبار از این خرجین می ترسم...

 

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
asal

سلام خسته نباشین . ببخشید من متن خرجین قدیمی شما را خیلی دوست داشتم .اگر ازکتابی نوشتین میشه کتاب معرفی کنید ؟ یا اینکه خودتون نوشتین ازکتابی نیست ؟