رفتن ادامه دارد...

من هیچ وقت به دل کندن عادت نمی کنم، همیشه مثل نمکی ست که بر روی زخم می پاشند. شما هم عادت نمی کنید، ما فقط درد می کشیم و می پذیریم. این هفته برای من هفته ی کوچ است درست مانند نام این درگاه. اگر بگویم شنبه خوبی نداشته ام دروغ نگفته ام.

شنبه خوبی نبود، جمعه خوبی هم نبود... به عقب تر که بر میگردم می بینم در کل روزهای خوبی نیست. این روزها روزهای تصمیم های سخت است، تصمیم های مهلک. تصمیم هایی که خیلی هاشان به مرحله اجرا رسیده اند و تقریبا نزدیک مقصد ایستاده اند. بگذریم...

امروز وقتی در اتاق 12 متری محل کارم با 15 تا جوجه خبرنگار دیگر مثل خودم،نشسته بودیم و به ترک دیوار هم میخندیدیم، شاید فکر نمیکردیم عصر قرار است سه نفر از این جمع  را دیگر در میان خودمان نداشته باشیم. در همان اتاق که با دو میز شش نفره وسطش و چهار کامپیوتری که رو به روی در ورودی قرار گرفته اند بیشتر شبیه یک مغازه ی مبلمان فروشی ست تا یکی از اتاق های یک خبرگزاری، دوستی ما شروع شد. اول 20 نفر بودیم و بعدا به 16 نفر رسیدیم و امروز شدیم 13 نفر. این دوستی اوج و حضیض زیاد نداشت، روزهایی به خنده و گذشت و روزهایی به منت کشی از رئیس و روزهایی به حرف راجع به کتاب و فیلم و موسیقی.

البته تمامی این اتفاقات در اوقات بیکاری می افتاد- این جمله را برای جناب رئیس نوشتم که اگر خدائی ناکرده خواند گمان نکند ما محل کارمان را با هتل اشتباه گرفته بودیم- در این روزهای کوتاه شبیه یک تیم یکدست شده بودیم و در مقابل تهدیدهای رئیس که می گفت "بالاخره تکلیف همتون رو روشن می کنم" می خندیدیم و جدی نمی گرفتیم چرا که می دانستیم نه کار ما انقدر ضعیف است که رفتنی باشیم نه رئیس انقدر جدی که بگذارد کسی از میان این جمع برود.

هر روزی که با رئیس جلسه داشتیم ابتدایش با خشم شروع میکرد و انتهایش با خنده تمام. شاید همین موضوع باعث شد که ما فکر خداحافظی را از خودمان دور ببینیم. آخرین جلسه جمعه بود که من به دلایلی نتوانستم حضور داشته باشم ولی بلافاصله که از آن شرایط بحرانی خارج شدم به یکی از سران فتنه زنگ زدم. آهان یادم رفت سران فتنه را معرفی کنم من، آرین و جواد که بچه ها بهمان لقب سران فتنه را دادند. از علتش بگذریم ولی هرجا که یکی از این سه نفر باشد ماجرایی خنده دار به راه است مخصوصا آن دو نفر آخری.

الو، سلام آرین

- سلام، خوبی؟

بهترم، چی شد؟

- هیچی، قرار شد تو این هفته اسم اونایی که دیگه قرار نیست بیان رو بگن

پس امروز چیزی نگفت؟

- نه...

خیالم راحت بود و خوشحال از اینکه در نبود من کسی خداحافظی نمی کند. اما نمیدانستم شنبه قرار است سه نفر از نزدیکترین دوستانم را دیگر در این جمع صمیمانه نداشته باشم.

هدفون در گوشم بود و سخت مشغول تنظیم خبر. سر که برگرداندم متوجه شدم جواد و زهرا و شقایق در اتاق نیستند. از آنجا که امروز تولد جواد بود و من برایش گل خریده بودم طبق معمول شروع کردم به غر زدن که جواد چرا گل منو نبرد و بدون خداحافظی رفت، که بچه ها گفتند هر سه نفر اتاق رئیس جلسه دارن. 

دقایقی بعد شقایق وارد اتاق شد و کیفش را برداشت و با بغض خداحافظ کوتاهی گفت و رفت. تمام پله ها را دنبالش دویدم تا شنیدم که دیگر نمی آید... جواد و زهرا اما ساکت نشستند و چیزی نگفتند.

همه شبیه طایفه داغداری شده بودیم که بخشی از خانوادشان را از دست داده اند، بهت زده و ماتم زده به یکدیگر خیره شده بودیم. رئیس من را صدا کرد و دیدم حال خودش هم بهتر از ما نیست اما چه کند که دبیر سرویس اجتماعی این نیروها را نخواسته...

تا ساعت هفت شب چند نفر دیگر هم به اتاق رئیس رفتند اما نتیجه به خداحافظی نکشید. اما رفتن شقایق و زهرا و جواد قصه عجیبی را در ذهن من تداعی کرد. قصه ای که تا چندی پیش فکر میکردم حداقل انقدر برایم سخت نباشد. قصه دل کندن و جدا شدن از عادتها...گرچه من باز هم این سه نفر را خواهم دید اما آن اتاق پر نور گرم بدون این سه نفر شبیه یخچال های سرد قطب جنوب است.


علامت سوال بزرگ...
چرا همه این روزها بوی رفتن می دهد
خسته ام از اینهمه پایان
سخت رنجیده ام از این کوچ های اجباری
پ.ن:
1. این متن از صمیم قلبم برای این سه نفر نوشته شده، تا بفهمند که چقدر برایم ارزشمندند.
2. جواد هاشمی تولدت مبارک
/ 6 نظر / 13 بازدید
سعید

من نمیدونم کوچ اجباری چیه, ولی براتون متاسفم اگر دوستانتون رو از دست دادین, ولی به قسمت خوبش هم نگاه کنید, شاید این جدا شدن ها و کوچ ها براتون یه شروع تازه باشه, شروعی که توش پایانی نباشه, دوستی اگر قوی باشه هیچ وقت به جدایی نمیکشه, امیدوارم دوستانتون رو تا آخر عمر کنارتون داشته باشید. موفق باشید. شنبه. هفتم تیر 1391

محمد صالحی

سلام من خیلی منتظر این بودم که وبلاگتان را بروز کنید و از این که بروز کردین متشکرم

یکی از سران فتنه

امروز یکی از روزای مهم زندگیم بود و فکر کنم از تولدهایی بشه که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. بازم زندگی بهم درس داد.اینکه هیچوقت به هیچ چیزی اطمینان نداشته باشم.اینکه کار خبر با اون چیزای آرمانیه توی سرم متفاوته و اینکه توی 2 ماه میشه به یه اتاق و آدمای توش انقدر عادت کرد که دل کندن ازشون بشه اصلی ترین غصت حتی بعد از کنار گذاشته شدن از کار امروز فهمیدم باید حواسم به خیلی چیزا باشه که فکر می کردم اصلا مهم نیست و فهمیدم وقتی بابام میگه اول جوونیت پر ازین دست اندازاس یعنی چی... در آخر باید بگم که با حذف من از فضای اتاق قرار نیست مثلث فتنه از هم بپاشه و همه ی اختیاراتم رو به برادر افخمی تفویض می کنم به امید روزی که دوباره همه با هم باشیم(هرچند غیر ممکنه اما از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نیست) دوستون دارم و از همتون واسه ی خاطرات خوب این چند وقته ممنونم. از شما شیرین عسل گرامی هم به خاطر خوبیات و محبتات باید تشکر مخصوص بکنم.ایشالا که یه روز واست جبران کنمشون...[گل]

shaghayegh

تمام لحظه هایی که کنارتون بودم برام خاطرس نتونستم ازتون خداحافظی کنم چون نه از خداحافظی با سبک و سیاق غمگین اصلا خوشم میاد ونه طاقت خداحافظی کردنو در اون لحظه داشتم ولی اینجا میگم که تک تکتونو دوست دارم و یک دنیا آرزوی موفقیت برای همتون دارم و امیدوارم روزی برسه که زیر سقف جامعه ای زندگی کنیم که برای با هم بودن وهمدلی ملاک ظواهر نباشه و قدرت قلم و اندیشه به جایی برسه که ملاک سنجیدن و ساختن باشه.

نگين داودي

نميدونم از نبود ديروزم بايد خوشحال باشم يا ناراحت... اصلن حس خوبي نيست كه بيام اينجا و صداي خيلي دوست داشتني شقايق رو نشنوم، اصلن زيبا نيست نبودن زهرايي كه دوستي صميمي و نزديكي باهاش پيدا كرده بودم. اصلن خوب نيست نبود هاشمي، وقتي روي مبل گوشه خودشو رها مي كرد و من باهاش در مورد فريندز صحبت مي كردم! هيچ كدوم از اينا خوب نيست... هيچ خوب نيست

مهيار صابر

سلام... نميتوانم متنت را like بزنم چرا كه اين واقعه بر من هم مثل تمام دوست داران اين افراد سخت گذشته. اول از تلاشت براي مكتوب كردن اين اتفاق (كه البته آن غم بزرگ كجا و اين غم مكتوب كجا)تشكر ميكنم. ثانيا به دوستان عزيزم كه احتمالا خودم هم با آنها هم مسير ميشوم ميگويم "هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود" دوستان من اگر دوستي قرار باشد با اين اتفاقات از بين برود همان بهتر كه برود. مگر خدا كافه را ازمان گرفته كه نتوانيم آن فضاي 15 متري را تدائي كنيم"؟ همه هم به اين داستان كه شما جزو بهترين ژورناليست ها خواهيد شد واقف هستند. پس جاي ناراحتي نميماند چرا كه ما فقط از ديدن مكرر يكديگر معاف شديم همين. شما هنوز ميتوانيد براي بچه ها مجله بخريد يا خوراكي هاي ماه رمضاني تدارك ببينيد و يا اصلا دعوا و بحث راه بيندازيد. سخت نگيريد ... اتفاقا در اين افرادي كه از ما جدا شده اند توانايي هايي ديدم كه در كمتر اعضاي اين مجموعه ديده ميشود.(جواد=اطلاعات و نوشتار قوي،شقايق=پشتكار و علاقه فراوان ،ًزهرا=صبر) نام تمام شما دوست ميگزارم چون و كار درست را شما كرديد و خداحافظي نكرديد (حداقل با من)چون دوستان هيچ وقت خدا حافظي نم