آلزایمر

سرزده به سراغ خاطرات کودکی ات می روی. با اینکه نیمه جوانی را می گذرانی کودکانه رو به روی مادرت می نشینی از او درباره کودکی هایت می پرسی. خاطراتی تکراری می شنوی و لبخند میزنی. اندکی می گذرد. سکوت فضا را پر می کند. دراز می کشی و چشمهایت را می بندی. حجم اندوهت به قدری ست که گمان می کنی وزنه ای بر روی پلک هایت گذاشته اند. پلک گشودن سخت است با اینهمه درد. یاد شعری می افتی

دردهای من 
جامه نیستند
تا ز تن در آورم 
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

...

درد، حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

اندک اندک چشم می گشایی. طلاقی نور با با نگاهت به لحظه باز میگرداندت. چند دقیقه ای بیشتر کودکی ات را به خاطر نیاورده ای اما مانند کسی که روزها پیاده روی کرده است، خسته ای. اینجاست که قدر دان آلزایمری می شوی که جدیدا به سراغت آمده. همانی که جدی جدی فکر می کنی یک بیماری است؛ چرا که در ثانیه جمله ای را که گفته ای از یاد می بری و برای به یاد آوردنش به زمین و زمان چنگ میزنی و آخر هم هیچ. وقتی که این داستان بارها بارها طی چند روز تکرار می شود، احساس عجیبی به تو می گوید که به دکتر احتیاج داری، شاید هم واقعا داری! 

اما وقتی به چند دقیقه پیش بر میگردی، می بینی بهتر است که این بیماری شیوع پیدا کند. حداقل بهتر از یادآوری خاطراتی ست که تلخی شان جانت را می سوزاند. حرارت این آتش چنان زیاد است که تکه ابری هم که در گلویت خانه کرده سنگ می شود.

میدانی فرسخ ها با آلزایمر فاصله داری، به این روزهایت برمیگردی. به خوشبختی که به نظرت شگفت انگیز است و به دلهره هایت. به افکاری که هر لحظه اتفاقی ناگوار را از پس این خوشبختی نوید می دهد زیرا تو هنوز هم نمیدانی برای چه باید لایق اینهمه شادی باشی. وقتی به یاد دقایق گذشته و خاطرات مرور شده می افتی، می گویی شاید این خوشبختی اتفاقی پاسخ همان روزهای تلخ اتفاقی ست که تو هیچ نقشی در رخ دادنش نداشته ای به غیر از اینکه یکی از بازیگران اصلی اش باشی.

و اینگونه است که قصه آلزایمر این روزها و تلخی آن روزها را به فراموشی می سپاری و به خوشبختی بی نظیرت می اندیشی... اما هنوز هم چیزی درونت می گوید "طوفانی در راه است به آرامش دل خوش مکن"

/ 6 نظر / 12 بازدید
فرناز نوبری

وقتی خوندم چندبار در روز این اتفاق برات میفته یاد دو سال پیش افتادم. اون روزی افتادم که اول کیفمون رو جا گذاشتیم تو مغازه و رفتیم و برش داشتیم ولی عینکم رو جا گذاشتم.وقتی عینک رو هم رفتیم برداشتیم تو راه برگشت گفتم ایوای سوییچ ...

شقایق موسایی

با خوندنش یاد روزهایی از زندگیم افتادم که عمرشون خیلی کوتاه بوده و الان فقط اه و حسرتاش برام باقی مونده . دلم می خواد همه حالمو بدم فقط برای برگشتن به 24 ساعتش با این تفاوت که قدر ثانیشم بدونم. قدر ثانیه ثانیه خوشبختی حس های خوبتو بدون تا همیشه طولانی باشن.

ام جی زمان

آلزایمر . . . دلم لک زده واسه آلزایمر. که فراموش کنم . که یادم بره. بعد بشینن بهم بگن : هی فلانی ، منو میشناسی؟ منو یادت میاد؟ منم بابا ، من . بعد پوزخند بزنن و بگن اینم دیگه کارش تمومه. دلم از اونا می خواد. از اونایی که می شینن دو ساعت به گنجشک نگاه می کنن. که وقتی هم آلزایمر دارن ، بازم به گربه نیگا نمی کنن. نمی دونن چرا اما میدونن تو قاموسشون این نبوده که از دیدن گربه لذت ببرن. نمی فهمن چرا اما از گربه بدشون میاد . که نمی تونن بفهمن چرا اینطوری هستن. چرا اونطوری نیستن. چرا می بینن و نمی فهمن. چرا نمیشه که نبینن و بفهمن ...

آفتاب

اما بنده با اجازه معتقدم که به ارامش دل خوش کن و اصلا هیچ نگرانی به دلت و فکرت راه نده!!![لبخند]

سعید

"آدم ها به اندازۀ لیاقتشان از پیروزی ها بهره مند میشوند" هر وقت به چیزی رسیدی و فکر کردی که خودت در به وجود اومدنش و استمرارش هیچ نقشی نداشتی, بدون که از دستش میدی, هر وقت احساس کردی لیاقت چیزی را نداری, سعی کن فراموشش کنی چون اگر این کار رو نکنی زمونه از تو میگیرتش و تو خواهی شکست! هر وقت در اوج لذت نگران بودی, بدون که هنوز لیاقت آرامش رو نداری! هر موقع که احساس کردی اتفاقی, نتیجۀ خوبی هات هستش, هر وقت این تناقض رو در وجودت حل کردی که بالاخره این موقعیتی که داری, و ظاهرا ازش راضی هستی, نتیجۀ رنج گذشته ات هستش یا بادآورده است و در آینده نخواهی داشتش, اون موقع میشه گفت لیاقت همیشگی شدن این لذت رو پیدا کردی من مطمئنم که تو لیاقت چیزهای بزرگ رو داری, ولی مشکل اینجاست که من نباید مطمئن باشم... خودت باید باشی!!

مجتبی

همش حرف حرف حرف، حرف های خوب، حرف های قشنگ بدرد نخور من از مردم همین شهرم همه آدم های این شهرم دوست دارم چون تقریبا هیچ کدومشون رو نمیشناسم. از آدم های بزرگ مجسمه ساختیم و دورش نرده کشیدیم اگر کسی حرف های مجسمه را باور کند باید بین خودشو مردم نرده بکشه من این حرف ها را باور کردم اصلا باور کردنی هست؟ "توانا بود هر که دانا بود" واقعا؟ من با اینها غریبه ام با مجسمه آدم ها و با آدم های مجسمه اینجا نمیشه به کسی نزدیک شد آدم ها از دور دوست داشتنی ترند. شاید میترسم شاید میترسم که با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیال بافی دست بردارم