آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...

نسیم نازکی وزید، نسیمی که انگار با شبنم ها آب تنی کرده بود. صورتم را نوازش داد و مرا از خواب از دست دادن، که چند وقتی ست درگیرش هستم بیدار کرد. چشم گشودم و خورشید به من لبخند زد. روز آغاز شد. صبح جمعه بود و من برای شانزدهمین روز بدون تعطیلی باید به سر کار می رفتم.

صبحانه ی نیمه کاره ای را با چایی که از دیشب مانده بود، سر هم کردم و همان لباس های مشکی روز قبل را به تن کردم. فقط کفش هایم را عوض کردم، کفش هایم شتری رنگ بود و من آنروز به طرز عجیبی دلم می خواست کفشی را بپوشم که از یکرنگی درم بیاورد.

خانه را به مقصد سر کارم ترک کردم. درون پژو زرد رنگی که از صورت راننده اش هیچ حسی به تو دست نمی داد، سوار شدم. هدفون در گوشم بود و آهنگ "واژه" ابی را گوش میدادم. کمی جلوتر راننده جلوی پای یک سرباز راهنمایی رانندگی توقف کرد و او سوار شد. از آنجائیکه خیابان ها خلوت بود مدت زمان زیادی نکشید تا به مقصد برسیم. هنگام پیاده شدن متوجه شدم راننده هر چقدر که سرباز اصرار کرد از او کرایه نگرفت. نمیدانم این یک رسم بین راننده هاست که از سربازها کرایه نگیرند یا نه ولی این چندمین بار بود که با این مساله مواجه می شدم. با دیدن این صحنه لبخندی به لبانم آمد و خرسند شدم از اینکه هنوز هم هستند آدمهایی که دوست بدارند.

انرژی خوبی برای شروع روز کاری ام به دست آورده بودم، پس راه افتادم و کمی پیاده روی کردم. چندین متر مانده به محل کارم متوجه شدم مردی دست گوسفندی را گرفته و او را به زور می کشد، گوسفند هم کشان کشان می آمد اما سرتاسر قدمهایش نشان از نخواستن داشت. چشمم که به مغازه قصابی افتاد اصل ماجرا را گرفتم. کم مانده بود برایش اشک بریزم که این شعر فاضل نظری به یادم آمد و به لبخند تلخی بسنده کردم

 

از باغ می برند  چراغانی ات کنند
تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ” ابرهای تار“
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند


یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند


یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

 

تک تک بیت ها را تا شب با خودم مرور کردم... چقدر در زندگی ام شبیه همین گوسفند بوده ام، تازه شاید در جایی هم نیاز به گرفتن دستم نبود خودم می رفتم که قربانی شوم.

نسیم جایش را به باد داد، بادی که با کولی گری می وزید و بوی باران را در صورتم می پاشید. قدم زدم و به خانه بر گشتم. روی تخت دراز کشیدم. خبری از آن نسیم دلپذیر صبحگاهی نبود، شاید او هم در هیاهوی بادهای وحشی محو شد، همانند من که در خیالاتم غرق شدم و حس زیبای صبحم را پیدا نکردم.

/ 2 نظر / 56 بازدید
ام جی زمان

به نام خدا. سرباز همواره گناه دارد.پایان . . . آره ببعی جان ، اینطوریاست

بابک

خوبه