شعله های عصیان

مانده ای میان شعله های عصیانی که درونت سر می کشند و نگاه نافذی که میل فرمانبری را در تو ارضاء می کنند. مانده ای میان این احساس های قلندر و پاهایت میان این تضاد در رفت و آمد است.

گاه به عصیان خود خواسته ات دامن می زنی و گاه به راه دیگر می روی. در میان این دو فرمان که همیشه در تو جاری بوده اند به خلوتی می اندیشی که هیچ گاه فرصت وصالش به تو دست نداده.

همیشه در اوج داشته هایت چیز دیگری را طلب می کنی. خاطرات را مرور می کنی و باز هم به همان نقطه می رسی. جنگی در تو به راه افتاده که نمی دانی برای فتح کدام سرزمین می جنگد. امپراطوری پرشکوه تو، همیشه چیزی را کم داشته و برای این کاستی همیشه جنگی خونین راه انداخته. 

جنگی که تنها اسیر و زخمی اش تو نبودی، اما اینبار نه پی غنیمت می روی و نه پی فتح. شمشیرت را در زمین فرو کرده ای و خود را میان شعله های عصیان به فرمانبری دیگر تسلیم کرده ای ولی باز هم میل رفتن داری.

امید بسته ای که این رفتن ها در نقطه ای تمام شود. خسته ای و فقط به پایان این رفتن ها می اندیشی و می گویی:‌کاش بر سر این جنگ خودخواسته پرچم سفیدی افراشته شود و این همه خواسته تو از زندگی است.

/ 0 نظر / 20 بازدید