جاده...

زمان زیادی از رفتنم میگذرد، اما هنوز در اول جاده ایستاده ام و چند قدمی بیش برنداشته ام ولی هنوز چشم به انتهای جاده دارم، جاده ای که برای پا گذاشتن درونش از تمامی وابستگیهایم چشم پوشیده ام.

آفتاب بر روی جاده میرقصد، راه دیگر مثل روزهای اول تاریک نیست، ابرها دست از عشقبازی با خورشید برداشته اند و همه ی راه نور است. یا خورشید بر من میتابد یا مهتاب و من استوارتر از قله ی رو به رویم قدم بر میدارم.

هر روزی که از آمدنم میگذرد سبکتر میشوم، گرچه نیمی از توشه ی راهم را در مکانی جا گذاشتم که احساس کردم رهگذرانش از من نیازمندترند.به گمانم روزهایی که در پیش دارم توشه ای نمیخواهد به غیر از آرامش.

جاده هنوز هم طولانیست ولی میل رفتن در من ترسی از این راه طولانی در خود ندارد. ابتدای جاده ایستاده ام و دلخوش به قله ای هستم که هر روز خورشید بر بلندایش می ایستد. روزی از همین روزهای نزدیک، من و خورشید در کنار هم میدرخشیم.

/ 2 نظر / 14 بازدید
فرناز نوبری

روزی که خورشید در انتهای این جاده در کنارت بدرخشد دور نیست و نزدیک است چرا که هر روز پرتوهای زیبایش بر وجود نازنینت بیشتر حس میشود تاثیر پرتوهای نابش بر افکار بی نظیر و احساسات پاکت جلوه ای بی نظیر به روحت داده.روحی که لایقه ستایشه...

نیما

روزی خواهد رسید که خورشید به درخشش تو و چون تویی غبطه میخوره و آرزویش لحظه ای در کنار تو بودن است ...