چیزی از ما در جایی جا مانده...

هوا انقدر سرد بود که قدرت نداشتم دستم را داخل کیفم ببرم و دستکشم را بیرون بیاورم. از یک طرف شال گردن قرمز رنگ مدل داری که سوارخ های بزرگ داشت صورتم را گرم نمیکرد و از طرف دیگه جیبهای پالتوی قرمزی که به تازگی خریدم آنقدر کوچیک است که دستانم داخلش جا نمیشد.

با این اوضاع تصمیم گرفتم برای اینکه از سوز سرما در امان بمانم، بدون وسواس سوار تاکسی بشوم.

وقتی چراغ سبز شد، جلوی پای مسافری که بعد از من ایستاده بود، ترمز کرد، با اینکه من ترجیح میدهم سوار پیکان نشوم و یا ترجیحا اگر روی صندلی عقب می نشینم یا آخرین نفر باشم و یا اولین نفر،  از آنجائیکه مسیرم با آن مسافر یکی بود، سریع سوار ماشین شدم و نفر وسطی بودم که روی صندلی عقب جا میگرفت. بلافاصله مسافر دیگری با ما هم مسیر شد، از ماشین پیاده شدم و بعد از آنکه او سوار شد، جای من هم در صندلی عقب تغییر کرد.

از زوایه دید من نیم رخ صورتش پیدا بود. مردی 50 ساله بود، صورت کشیده ای داشت و سر تقریبا کم مویی. ته ریش هایش سیاه و سفید بود و پوست لبهاش تقریبا تیره. با تمام اعضای بدنش حرف میزد و سعی میکرد با هر جمله ای که می گوید به صورت مخاطبش نگاه کند. در میان همین نگاه هایش به مسافری که روی صندلی جلو نشسته بود متوجه شدم هاله ای روی مردمک های قهوه ای رنگش را پوشونده. کلمات را نیمه ادا میکرد و تقریبا همه شواهد برای اینکه مطمئن شوم معتاد است، دور هم جمع شده بود.

پیکان سفیدی داشت که خط های نارنجی اش هم مانند چشم های خودش نمایی از بی رمقی داشت. از هر دری سخن می گفت بدون توجه به اینکه حرفهایش برای مخاطبانش جذاب است یا نه. در همین صحبت ها بود که با مسافر صندلی جلویی یک نقطه اشتراک پیدا کرد؛ «جنگ».

می گفت دی ماه سال 62 وقتی که سرباز بوده به جبهه اعزام شده. از خاطراتش و زمستان های سخت کردستان و مناطق جنگی می گفت. وقتی مسافر صندلی جلو پیاده شد، گمان کردم صحبت هایش تمام شده اما چند ثانیه ای نگذشت که در آینه به چشمان مسافری که کنار من نشسته بود، زل زد و ادامه داد.

از سه سالی که در جنگ گذرانده بود چنان با جزئیات و آب و تاب حرف می زد که می توانستی همه صحنه هایی را که می گوید جلوی چشمهایت تصور کنی. مسافر کناری من پیاده شد و مسافر تازه ای که سوار شد چند سوال از او درباره یک آدرس پرسید. این بار نام خیابانی را که مسافر تازه وارد پرسیده بود، به جنگ ربط داد و دوباره از خاطراتش گفت.

گویی چیزی از او در همان سالها جا مانده بود. در طول راه از خرابی بخاری ماشینش نالید و از اینکه در طول اینهمه سال هیچ وقت احساس سرما نکرده، حتی زمانی که در کردستان می جنگیده اما امسال زمستان می لرزد.

به ترافیک خوردیم، پسر معلولی که میان ماشین ها قدم میزد و با نگاهش از مردم کمک می خواست، از کنار ماشین ما بدون توقف گذشت اما راننده شیشه اش را پائین داد و هزار تومانی را در حالیکه این جمله را زمزمه میکرد «بیا پسر، تو این سرما وسط خیابون چیکار میکنی» کف دست او گذاشت. شیشه را که بالا برد دوباره برگشت به زمان جنگ.

دیگر باورم شد که او قسمتی از زندگی اش را در جنگی که تمام شده جا گذاشته است بدون اینکه بخواهد.

حالا این روزها من هم شبیه او شده ام. چیزی از خودم را در روزهایی جا گذاشته ام که بی ربط و با ربط درباره اش فکر می کنم و با خودم حرف میزنم. من هم قسمتی از خودم را در زمانی جا گذاشته ام که تمام شده، درست مانند او.

او می داند که «جنگش» تمام شده و من میدانم که آن تاریخی که به هر بهانه ای برای خودم یادآوری می کنم، دیگر نیست. اما هر دو قسمتی مهم از زندگی مان را جا گذاشته ایم که به تمام شدنش ایمان نداریم.

از تاکسی پیاده شدم در حالیکه او هنوز داشت از «جنگ» ناتمام زندگی اش می گفت و من به تاریخی که برایم به تاریخ نپیوسته می اندیشیدم.

/ 0 نظر / 10 بازدید