بد عهدی

کمتر از دوسال پیش بود، به خودم قول دادم که روی زندگیم پرده بکشم و هر غریبه یی رو درونش راه ندم. این تصمیم از اونجایی اتخاذ شد که می دیدم آدمها حرمت نمی شناسن، پای منافعشون که برسه همه رو میذارن زیر پا و رد میشن.

این روزا که بد عهدی کردم، میگم پدر خدا بیامرزتت که با این که خیلی کوچیک بودم اما هر وقت از دست آدمها عصبانی میشم به خودم میگم، هیس! جلوی دهنم رو انقدر محکم میگیرم تا مبادا حرفی بزنم که اون حرمت نون و نمکی که تو همیشه ازش دم میزدی، از بین بره!

و باز توی همین روزا، خدا رو شکر میکنم بابت این که مجبور نیستم برای جلب توجه دیگران و شروع یک رابطه غریبه ها رو سر سفره بذارم و هر چیزی که به ذهن بیمارم میرسه رو دربارشون بگم. خدا رو شکر میکنم برای اینکه بزرگی رو خیلی زودتر به من یاد داد. خدا رو شکر میکنم که بخشیدن رو خوب یاد گرفتم. شکر میکنم برای اینکه بهم قدرت سکوت کردن داد تا در برابر همه کسایی که به هر دلیلی من رو سر سفره صحبتشون گذاشتن سکوت کنم. و خدا رو شکر میکنم برای اینکه هنوز انسانم.

درک دنیای آدمای امروزی خیلی سخته و درک کردن و پذیرفتن آدمهایی که چه از نظر سنی و چه از نظر عقلی از خودت کوچیک ترن، سخت تر اما خوبیه دسته دوم اینه که توجیه ت برای بخشیدن حماقت و بچه گیشونه!

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
شهرام

سلام وبلاگ زیبایی داری که مطالب قشنگی در آن وجود دارد موفق باشی