مرگ، بی دعوت ترین مهمان زندگی

او رفت و ماجرا از همین جا آغاز شد. راستش را بخواهید خودم هم هنوز نمیدانم با رفتن او قصه آغاز شد و یا با آمدن مهمان بی دعوت ما، ولی در هر صورت مرگ کلید واژه ی داستان است.

ساعت پنج صبح یک پنجشنبه پائیزی وقتی همه خواب بودیم، تلفن منزل به صدا درآمد. هراسان از خواب بیدار شدم. در همان چند ثانیه ی کوتاهی که تا بیداری به طول انجامید آرزویی بزرگ بر دلم سنگینی میکرد، آرزویی که با شنیدن صدای آن طرف خط برای همیشه بر دلم خشکید.

صدایی بغض آلود گفت: مرد. قصه ی غصه ی من از همین کلمه و از همان پنجشنبه ی بی برکتی شروع شد که همه چیز بوی رفتن میداد، بوی کوچ.

از اینکه چه گونه ظرف 30 دقیقه مسافتی نسبتا طولانی را طی کردم تا برای آخرین بار ببینمش چیز زیادی به یاد ندارم، فقط میدانم که رفتم برای آخرین دیدار. رسیدم ولی او خواب بود، خوابی عمیق و سرد. چشمانش بسته بود و قامت بلندش رو به قبله ای که سالها آرزوی دیدنش را داشت، دراز شده بود. قامتش بر قامت مرگ کوتاهتر می نمود.

آفتاب آن پنجشنبه را خوب یادم هست، گویی خورشید هم میخواست داغ بر صورتم بزند. او همچنان خواب بود. بسان کودکانی که در گهواره میگذارنشان، در قبر کوچکی جا دادنش و خاک را هم بر او و هم بر تمام خاطرات کودکی من ریختند. خاطراتی که هنوز هم برای حس کردن گرمای دوباره آغوشش، مرا غرق خود میکنند.

کوچ او اولین تجربه جدی رو به رو شدن من با پدیده ای به نام مرگ، در سالهای نوجوانی بود. تا قبل از آن جدی ترن تجربه ام در مقابل مرگ، از دست دادن پدرم بود که در سالهای کودکی و در سایه ای از ابهام در خاطره ام نقش بسته بود.

بعد از آن پنجشنبه ی نحس، دیگر این مهمان بی دعوت برایم غریبه نیست. بارها بارها در خانه ی عزیزانم از نزدیک رخ به من نشان داده است. اینروزها وقتی کلمه ای از جنس "مرگ" میشنوم فقط تصور میکنم حسی از جنس "صبر"توانایی مقابله با آن را دارد.

 

پ.ن:

خداوند همه ما را بیامرزد.

 

/ 1 نظر / 11 بازدید
نیما

چه میهمانان بی دردسری هستند مردگان ... مرگ تنها یه واژه است ،یه کلمه ؛ چیزی به اسم مرگ وجود نداره ،مرگ همون نبودنه زندگیه مثل تاریکی که نبودنه روشناییه ،مثل شیطان که نبودنه خداست ،چیزی که حقیقت داره تو این دنیا زندگیه ،هرچند مرگ غیر قابل گریزه اگه به اکسیره جاودانگی رسیدی منم خبر کن عسل