بانوی خسته ی من

چقدر خسته ام این روزها. این همه داستان است. نه جنجالی در میان است و نه دعوایی. اینجایی که من ایستاده ام همه چیز خوب است فقط من خسته ام. در این مرز پرگوهر، همه چیز در آرامش پیش میرود.فقط من خسته ام

داستانی که ما شاهزاده ی قصه اش هستیم هیچ گدایی ندارد. همه خوشبختند و خوشحال ولی من از این آرامش موهون خسته ام...

من خسته ام از اینکه در این مکان نورانی آدمها فقط برای هم عشق به ارمغان می آورند.

من خسته ام از اینکه اینجا هیچ جنجالی نیست، آخر نسل من به روزهای پر از حادثه عادت کرده است. بدن درد میگیرد اگر از جنجال دور باشد.

من خسته ام از دادگاههای تهی، زندان های تهی تر. اصلا میخواهم محض تنوع هم که شده بروم یک روز از دست خودم شکایت کنم که چرا خسته ام!!

اینجا هیچکس غم ندارد تا در آغوشش بکشم و دلداری اش بدهم.ولی تا دلتان بخواهد فرصت برای آغوش کشیدن شادی هست.

در اینجا غیبت و دروغ و تهمت نداریم، تا کسی را به دوزخ حواله دهیم. راستش را بخواهید اینجا اصلا دوزخ معنا ندارد. همه چیز مثل خود آدمهای این شهر بهشتی ست.

وای که چقدر خسته ام از این خوشبختی کم نظیر...

در فرهنگ لغات این شهر جلوی کلماتی مثل جدایی، مرگ، خیانت ... پرچم سفیدی کشیده اند، تا نسل پس از ما از ذهنشان پاک شود و ندانند یعنی چه این حرفهای نامربوط.

من خسته ام از آینه های این شهر که فقط صیرت آدم را نشان می دهند و با صورت هیچ رابطه خاصی ندارند.

روزی از همین روزها روبه روی آینه ای می ایستم،خود را در آغوش می کشم و می گویم:

بانوی من آسوده بخواب، فقط کمی خسته ای

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
سعید

منم خسته ام, همه تو این شهر بی معنی خسته ایم " باید تلو تلو بخوری این زمونه رو / وقتی مست نیستی به بنبست میرسی..."

فرناز

بلند شو و حرکت کن.خستگیت در میره روزمرگی زندگی رو خسته کننده میکنه ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست