ماجرای من و باران

وای باران باران، شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست...

وقتی به خودم آمدم دقیقا نیمه ای از این قصیده بلند را به پایان رسانده بودم. دست خودم نیست بوی باران که به مشامم میرسد مست می شوم و شعر می خوانم. همیشه همین قصیده "آبی، خاکستری، سیاه" مصدق را زمزمه می کنم، گاهی بلند و گاهی آرام. البته بعضی اوقات که ترک عادت میکنم غزلی از قیصر امین پور هم می خوانم، همان که می گوید :

"باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست، دارم هوای گریه خدایا بهانه ای" 

امشب هم بوی باران آمد و مستم کرد. وقتی به خانه رسیدم تقریبا چیزی حدود 12 ساعت را در محل کارم گذرانده بودم و چشمان چیزی جز رختخواب نمی دید. حتی توان غذا خوردن هم در خودم احساس نمیکردم. وارد اتاقم شدم. روی صندلی چوبی و خشک اتاقم تکیه زدم. درب بالکن کوچک اتاق باز بود. جریان هوا پرده حریر نارنجی اتاق را چنان با عشوه می رقصاند که چشمانم برای لحظاتی فقط تماشایش می کرد. بوی تازگی فضا را پر کرده بود. باورم نمی شد که در روزهای اول شهریور هم بشود همچین بویی را حس کرد. این عطر، فقط عطر پائیز است و بس. این حرف را از آنجایی میزنم که معتقدم هر فصل بوی خودش را دارد حتی بوی باران پائیز شبیه زمستان نیست. شاید از نظر خیلی ها عجیب به نظر می رسد اما حس بویایی من است دیگر، مثل ذهنم فقط دنبال تفاوت.

نمیدانم چقدر روی همان صندلی چوبی تکیه دادم، فقط وقتی به خودم آمدم که نیمی از قصیده مصدق را چنان بلند خوانده بودم که مادرم را به حیرت واداشته بود. چشمان متعجب مادرم را که دیدم سکوت کردم و خودم را جمع و جور کردم. برای لحظاتی احساس میکردم که از خواب بیدار شده ام یا شاید در کما بوده ام. هر چه که بود شیرین بود. رها بودم. آزاد آزاد...

به این بوی باران احساس دین می کنم. مانند تمامی باران هایی که آمدند و من را مدیون خودشان کردند. دین امشب برای این بود که برای مدت زمان کوتاهی هم که شده باعث شد به خودم سری بزنم. آخر میدانید این قصیده داستان دارد. وقتی که ما کودک بودیم مادرم به اقتضای زمان هر کداممان داستان یا شعری برای خواندن داشت. برای خواهر بزرگترم کتاب داستان می خواند و برای آن یکی غزل حافظ و برای من همین قصیده معروف را. به همین خاطر از کودکی هر وقت که دلم می گرفت بلند خواندن این شعر آرامش عجیبی به من هدیه میداد. امشب هم بعد از مدتها همان حس سری به من زد، شاید هم من آن را زنده کردم....

اما دین زمان های دیگر باران از آنجایی آغاز می شود که نمیدانم از کجا ولی شنیده بودم که دعای زیر باران عجیب حاجت می هد. راست می گفتند، عجیب حاجت میداد. هر وقت که دستانم و چشمانم خیس شد، بدون اینکه چیزی بر زبان بیاورم اتفاقات شگفت انگیزی در زندگی ام افتاد که هنوز هم گمان می کنم معجزه رخ داده است.

خلاصه کلام اینکه انقدر مست این باران شدم، که متوجه نشدم کی این صفحه ر ا باز کردم و شروع به نوشتن کردم، کسی چه میداند شاید نوشتن در مورد باران کمی از این دین ها کم کند. 

/ 2 نظر / 13 بازدید
فرناز

عالی بود انقدر قشنگ تصویر کردی که یهو به شدت دلم هوای اون اتاق رو با اون صندلی چوبی و پرده حریر نارنجی رو کرد!

یه آشنا...

ببار ای بارون ببار با دلم گریه كن، خون ببار در شبای تیره چون زلف یار بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون ببار ای ابر ... با دلم به هوای زلف یار داد و بیداد از این روزگار ماهو دادن به شبهای تار ای بارون...