بوی عطر خاک خانه ی مادربزرگ

خانه ی مادربزرگ را از روی نقشه خاطراتم محو کنید. دیگر خانه ای با این مختصات وجود ندارد جز خاطراتی خاک گرفته بر روی حاشیه ذهنم که تقریبا در تمامی جمعه های دلگیر زمین لرزه ای چند ریشتری آنها را میلرزاند.

آن خانه ی با عظمت سه طبقه که من همیشه به شوق حیاطش از روی نیم پله ی جلو ی در تقریبا به پرواز در می آمدم، دیگر حتی چراغی برای روشنی ندارد.

تمامی دلتنگی غروب های جمعه با بوی عطر خاک دیوارهای آجری خانه مادربزرگ، ختم به لبخند و خدانگهداری میشد که آنسوترش دنیایی از امید برای دیداری دوباره بود.

چند ماه پس از مرگ مادربزرگ بختکی به روی خانه ی آرزوهای کودکی من افتاد، بختکی که همه چیز را بلعید، حیاط روشن خانه ی مادربزرگ را با آن درخت انگور کوچک اما پربارش، راهروی باریکی را که حد فاصل اتاق های تو در تو و نورانی خانه مادربزرگ و میعادگاه من و همبازیهای بچه گیهایم بود، حتی سماور همیشه روشن کنار اتاق مادربزرگ را... تمام کودکیهای مرا... و تمام امیدهای دیدار دوباره را...

تا همین عصر جمعه پس لرزهایی ذهنم را لرزاند و تقریبا نیمی از خاطرات از غرب و شرق و شمال و جنوب مرا به داخل خود کشاند.

اینگونه است قصه ی خانه مادربزگی که زیر چرخهای جرثقیل های سنگین این شهر مرد و تمام کودکیهای من را درون خود دفن کرد تا من غروب دلگیر هر جمعه فقط به کودکیهایی دل خوش کنم که در همان حیاط آفتابی مادربزرگ زیر خرمن ها خاک خفته است و باز مورد هجوم هوای گرم خاطراتی قرار بگیرم که هر جمعه وعده ای با من دارد.

 

عسل

غروب غمگین زمستانی

/ 5 نظر / 25 بازدید
بشر

این نیز بگدرد هرقدر غم انگیز

زینب کریمیان

تو خوب می نویسی .. همزاد پنداری واژه هات در کنار یکدیگر حس خوبی به ادم می ده به خصوص اینکه تخیلی نمی نویسی .. بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگو یادم آورد خوشم اومد.. بیشتر بنویس و سعی کن کوتاه عالیه تو می تونی ماچچچچچچچچچچچچچچ

مینا

خونه ی مادر بزرگه هزارتا قصه داره عسل بانو

ن.ن

من که نه از پدربزرگ چیزی فهمیدم نه از مادربزرگ ... همه زود رخت عافیت پوشیدن و رفتن تصور می کردن اون دنیا جا گیرشون نیاد ...[ناراحت]

no name

خوشبختی... داشتن «دوست داشتنی ها» نیست... دوست داشتن «داشتنی ها» است ....