من مرغ آتشم

28 مرداد می شود و من دوباره آغاز می شوم. این زادروز با زادروز های گذشته تفاوت دارد. انگار بار دارد. لبانم را قفل زده و مرا به سکوت دعوت می کند. نه به سر خوشی گذشته هایم و نه بی تفاوت. شبیه یکی از اعضای نیمکت ذخیره یک تیم فوتبال به نظاره نشسته ام. این روزها دچار سنگینی بودم که خواب پروازم را به مخاطره می انداخت.

دلم می خواست چمدانم را جمع می کردم و به آذربایجان می رفتم. کنار همان پیرمردی که امروز یکی از دوستانم عکسش را گذاشته بود، در اتاق بزرگی که تا چند روز پیش شاید کاخ آرزوهای پیرمرد بود و امروز جز مشتی سنگ و خاک نیست، می نشستم و به روح سرکشم نشان می دادم که خوشبختی یعنی چه! کسی چه میداند شاید به پیرمرد هم کمی خوشبختی تعارف میکردم.

همین امروز عصر بود که با خودم فکر میکردم، یک روزی چه تصمیماتی برای سن 25 سالگی داشتم و امروز شاید نیمی از آنها هم انجام نشده باشد اما این سوال مدام خودش را به در و دیوار ذهن درگیرم می کوبید، که عسل امروز چقدر شبیه عسل دیروز است؟

راستی اینهمه تفاوت و پختگی آنهم فقط در عرض چند سال؟ چگونه ممکن است؟ گاه می اندیشم چگونه بار اینهمه سختی را فقط برای اینکه روی پاهای خودم بایستم و استقلال را تجربه کنم به جان خریده ام؟ و آیا زلزله ای چنان که کاخ پیرمرد را خراب کرد، با لانه کوچک استقلال من چه خواهد کر؟

از پراکندگی حرفها بگذریم. برگردیم سر همان تولد و چمدان و سفر و جاده. چند روزیست که دلم می خواهد بیایم اینجا چیزی بنویسم تا شاید این قفل سکوت بشکند. امشب آمدم، نشستم پشت این میز چوبی و درست زل زدم به صفحه مانیتور. چند دقیقه ای که گذشت، حوصله نوشتنی نیافتم. تا اینکه عکس آن پیرمرد معروف را دیدم و نوشته ی زیبایی که شرح یک مکالمه کوتاه با پیرمرد بود. یک لحظه احساس کردم چقدر خوشبختم. نمیدانم عکس پیرمرد به نوشتن تحریکم کرد یا عکس آن دخترک معصوم که به قول نگارنده متنش شبیه عروسک های کارخانه های معروف عروسک سازی بود. در هر صورت هرچه که بود به من حس زندگی بخشید، سکوتم را شکست و دستانم را به نوشتن وا داشت. متنی هر چند کوتاه اما برای من امید بخش.

ممکن است این متن بی سر و ته خیلی هم جذاب نباشند. چرا که این کلمات با بی سلیقگی تمام کنار هم چیده شده اند اما نتیجه اش این شد که حتی در خیالم هم به سراغ آن پیرمرد رفتم و کمی از چای تنهائی اش نوشیدم و برای لحظه ای خوشبختی را در آغوش گرفتم تا با امید به استقبال تجربه های جدید بروم.

 

من مرغ آتشم

می سوزم از شراره این عشق سرکشم

چون سوخت پیکرم

چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

آنگاه باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من آغاز می شود

و من دوباره زنگیم را

آغاز می کنم

پرباز می کنم

پرواز می کنم

"حمید مصدق"

/ 3 نظر / 8 بازدید
سعید

تولّد همیشه نشان دوباره متولّد شدن بوده و هست, همیشه وقت تغییرات عمده تو زندگی بوده... امیدوارم همیشه روحیۀ ققنوس وارت رو حفظ کنی چون بهترین سلاح برای مبارزه با سختی هاست! زادروزت رو از صمیم قلب بهت تبریک میگم, امیدوارم خوشی های زندگیت بیشتر از پلک زدن های وقت بیداریت باشه همیشه... >>>>>تولّدت مبارک<<<<<

نگين داودي

هميشه از كليشه اي حرف زدن ترسيدم . سعي كردم تكرار نباشم! اينجا هم دارم سعي مي كنم از حرفهايي كه همه ميزنن فرار كنم تا شايد همون نوآوري اندكي كه فكر مي كنم رو بوجود بيارم! از تولد نوشتي و از آغاز و شروع شدن حرف زدي، گفتي كه اينبار متفاروته، گفتي كه جديده، يه حس تازه ، يه فكر نو! يا اصلن هرچيزي كه هست جديده و هر چيز جديد هم لزومن زيبا نيست. اما نمي دونم چرا هر اتفاقي توي روي تولد حتا اگر خوب نباشه، مي تونه زيبا باشه ميتونه خاطه باشه براي لحظه هايي كه گاهي يادت ميره چه مقدار بزرگ شدي. نظر من از حرفاي خودت بي سر و ته تر شد!!!!! ببخشيد، حال و هواي اين روزهام ابري تر از اونيه كه خودم رو پيدا كنم . ذهنم رو جمع كنم! امروز از خودم ناراحت بودم كه تولدت رو توي روز خودش تبريك نگفتم! دلم مي خواست آخرين دقائق روز شنبه ، همون روزي كه 24 ساعت قبلش آغاز شدن دوباره رو در 25 سالگي شروع كردي، بهت تبريك بگم، اما امان از اين حافظه !!!! دير اما پر شور، تولدت مباك، خيلي!

نگين داودي

اين يه نظر ديگه است، نمي دونم خواستم جدا از قبلي بنويسم كه اگه دلت خواست تائيدش كني. خواستم بگم كه از بودن در كنارت حس خوبي بهم دست ميده كه خيلي هم شيرينه، دوستاي زيادي هميشه و همه جا داشتم، حتا با فرهنگ ها و آداب هاي متفاوت، اما با تو جدن راحتم و اين خيلي خوبه، هرچند كه مدت زماني كه مي شناسمت كوتاهه!