ت مثله تجربه

این نوشته نه شروع دارد نه پایان و نه هیچ موضوع خاصی. اینجا همه چیز درهم است. امشب به بدترین مرض قرن مبتلا شده ام. نگران نباشید مرضم روحی ست. خواستم هنری به خرج بدهم و اینبار برای رفع درگیریهای ذهنی روزمره ام به جای غر زدن بر سر دیگران، بنویسم. اما گویا این قبیل کارها کلا به ریخت و قیافه ی من نمی خورد. اما من تلاشم را میکنم.

 

من

پشت یک میز مربع شکل مینشینم. به آفتابی که میخواهد به زور خود را در خانه جای دهد نگاه میکنم. لیوان چای را دست میگیرم. به خاطراتم برمیگردم و متفکرانه تصمیم میگیرم که از تجربیاتم استفاده کنم. بعد هم برای قانع کردن کودک بازیگوش درونم این جمله را مصرانه تکرار میکنم "اگر از تجربیاتمان درس نگیریم کمتر از مردگانی هستیم که در گورها خوابیده اند." بعد از تکرار جمله ی حکیمانه ام  چای سردم را مینوشم و شبیه سرداران فاتح لبخند میزنم.


چند روز بعد

ما

تو دقیقا مثل پیشنهادی که نمیشود رد کرد وارد زندگی ام میشوی. دو طرف یک میز مربع شکل می نشینیم. به هم لبخند میزنیم و تقریبا تمام مدت زمانی را که با هم میگذرانیم مبهوت دوستت دارمهایی هستیم که چندماهیست بر دلمان مانده است. از همه چیز حرف میزنیم به غیر از نقاط تضادمان. ابتدای یخبندانی که چندماه بعد انتظارمان را میکشد همین جاست. درست در نقطه ای که ما به دنبال اشتراکاتمان حاضریم جان بدهیم.

 

من و تو

از تکاپوی یافتن همدیگر خبری نیست. ابراز علاقه کردن درست مانند دارویی شده که هر روز به مقدار معین باید خورده شود. اینجا دیگر جنگ بر سر تملک دیگری به پایان رسیده است و تنازع بر سر حاکمیت است. تضادها پوسته ی خود را میشکافد و نمایان میشود. آشکارا رخ در رخ من و تو می ایستد. اینجا میدان نبردیست که شیر عاشق به آهوی سرکش قافیه می بازد. زمان آن رسیده که من به کره ی مریخ نسبت داده شوم و تو به زمین. تفاوت بیداد میکند و هردوی ما پتک به دست بر سرش میکوبیم. در شکل منطقی تر ماجرا درباره تضادها صحبت میکنیم و به یک نتیجه ی کاملا منطقی دست پیدا میکنیم " ما متعلق به دو دنیای مختلف هستیم ولی عاشقیم".

 

ما

دیگر از میل با هم بودن در روزهای اول خبری نیست. باد سردی درون رابطه میوزد حتی گاهی برف هم میبارد. به جمع گرایش خاصی پیدا کرده ایم. اینک چند نفری دور یک میز مینشینیم. چای مینوشیم. حرف میزنیم و هر از چند گاهی دور از نگاه بقیه یک دوستت دارم یواشکی میگوئیم تا مبادا برنامه روزانه اش از نظم خارج شود. من شاهد نگاههای محبت آمیز دیگران به تو هستم و تو نظاره گر لبخند من به حرفهای کس دیگر.

برف و باد

برف و باد

برف و باد

.... رابطه یخ می بندد.

 

دوباره من

در خیابان قدم میزنم. درست لحظه ای که قایم باشک مهتاب با ابرها را تماشا میکنم یاد تو می افتم. و یاد تمام گذشته هایی که برایشان تصمیم گرفته بودم. زمانی دیگر به تجاربم افزوده شد و من فقط از خودم میپرسم کی اینهمه اندوخته به کارم می آید؟

 

تمام حرف بر سر اینست:

زمانی معتقد بودم خاطرات هیچ تاثیری در آینده ما نخواهند داشت و گذشته در گذشته مرده است. امروز معتقدم این خاطرات مثل بادی هستند که روح انسان را فرسایش میدهند و اگر تجربه ی گذشته ها امروز به کارم نیاید در گور هم به کارم نخواهد آمد.

 

پ.ن:

این نوشته هیچ ارتباطی به زندگی شخصی بنده ندارد و برگرفته از شکل امروزی بیشتر روابط است.

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
نیما

چقد خوب نوشتی ،از تلخی نوشته هم لذت بردم (جسارتا) فقط میدونم تجربه رو دوباره تجربه نکن و جلوی ضرر رو هرجا که بگیری استفاده است گرچه کلیت نوشته ی تو هم همین بود

امين قلم

تو دقیقا مثل پیشنهادی که نمیشود رد کرد وارد زندگی ام میشوی .. كلن زيبا بود مرحبا