هذیان رویاها


دلم شعرهای پریشان عاشقانه طلب می کند
واژه هایی که برای تو پریشان شده اند
بی تابم برای یک لباس سفید
که بر همه لحظه هایم تن کنم
دلم باران می خواهد و تنهایی
تا به همه روزهای رفته ام فکر کنم
و به روزهایی که نمیدانم خواهد آمد یا نه؟
بیزارم از این شک
بیزارم از این رویاها
بیزارم از همه دلهره هایی که مرا می ترسانند
بیزارم از این دوگانگی
لحظه ای تو و دیگر هیچ
لحظه ای من، پر از همه چیز
پر از عاطفه
پر از خشم
پر از لبخند
پر از شک
وقتی خودم می مانم و خودم
دلم می خواهد تمام افکارم را بالا بیاورم
درست شبیه شیر گرمی که هیچ گاه به من نساخت
ببین، خوب نگاه کن
من با تمام احساسات چندگانه ام
باز هم شبیه همان لبخند ساده ام
بی تعارف بر روی لبانت می نشینم
گرم و دلبرانه...
ساعت ها می گذرند و من باز
به همان رخت سفید فکر می کنم
باز هم دلم شعرهای پریشان عاشقانه می خواهد
باز هم باران می خواهم
باز هم تو را می خواهم
آه که چقدر هذیان گفتم
باید به رختخواب بروم
شاید این هذیان شک پایان یابد
شاید تو بیایی

عسل
تهران سرد پائیزی

/ 0 نظر / 17 بازدید