روز بن بست ها

قطعا با خواندن مطلب زیر حس همدردی عجیبی به شما دست خواهد و متوجه این مطلب خواهید شد که گویا مثل رویاهای صادقه این اتفاقات یک روز از زندگی شما را هم پوشش داده است. موضوع از این قرار است روزی که همه چیز برای شما بن بست میشود. این دقیقا همان روزی ست که وقتی ساعت 4 بعد از ظهر منزل را به سمت مقصد مورد نظرتان ترک میکنید هوا کاملا آفتابی ست ولی چند قدم که از منزل دور می شوید در حالیکه یک دست لباس کرم رنگ به تن دارید و هیچ گونه وسیله دفاعی هم در برابر باران ندارید، آسمان به طرز ویران کننده ای شروع به باریدن میکند. اینجاست که هیچ تاکسی خالی ای مسیرش به شما نمیخورد تا زمانی که کاملا خیس شده و تقریبا شبیه موش های فاضلاب شوید.

سوار تاکسی شده اید و باز خدا رو شکر  و دعا به جان راننده محترم میکنید تا زمانیکه آقای راننده از مسیر دیگری میرود و وقتی با اعتراض شما متوجه میشود میگوید مسیر را اشتباهی شنیده است، دو راه بیشتر ندارید یا پیاده شوید و زیر باران مجددا منتظر تاکسی بمانید و یا تا انتهای مسیر آقای راننده را همراهی کنید و کمی سخت تر به مقصد برسید. من راه دوم را انتخاب کردم.

با تمام این اتفاقات به مقصد میرسید، بعد از احوالپرسی در منوی انتخابی که میزبان جلوی شما میگذارد، دلتان میخواهد به جای چای شیر نسکافه میل کنید اما میزبان اصرار میکند قهوه فرانسه را تست کنید، شما هم می پذیرید. قهوه بسیار لذیذ به روی میز می آید و شما بی آنکه حواستان باشد حال جسمی خوبی ندارید و فشار خونتان روی 9 است قهوه را سر میکشید. 

چند دقیقه ای که میگذرد احساس میکنید از همان گنجشک هایی که بالای سر شخصیت های کارتونی میچرخند در بالای سرتان پرواز میکنند. یک لیوان آب قند می نوشید ولی چون وضعیت جسمی بهتر نمی شود از آن فضا خارج میشوید تا هم قدمی بزنید و هم سریع تر به منزل برسید. 

دوباره حکایت تاکسی ها شروع میشود خوشبختانه این دفعه اولین ماشین جلوی پای شما ترمز میکند و مسیرش هم دقیقا با شما یکی ست اما در یک کیلومتری مقصد توقف میکند و پیشنهاد میدهد که این چند قدم را پیاده بروید. شما هم که دیگر توان بحث کردن ندارید ناچار پیاده میشوید.

سوار تاکسی دوم و آخری میشوید، همه چراغهای راهنمایی سر چهار راهها با هم وعده کرده اند تا به محض رسیدن شما به سر چهار راه قرمز شوند، و علاوه بر اینها راننده بیشتر از دنده 2 هم نمیرود در این حالت فقط یک سوال در ذهنتان میگذرد، " آیا راننده میتواند با دنده های 3 و یا 4 هم حرکت کند".

با فشار خونی که انگار قصد بالا آمدن ندارد روانه ی بیمارستان میشوید. با توجه به وضع ظاهریتان مسئول پذیرش از شما می پرسد بیمار کجاست؟؟ و شما با نیمچه توانی که برای حرف زدن دارید پاسخ میدهید خودم هستم. میگوید: چند لحظه باید صبر کنید چون دکتر در حال شام خوردن است!!! چند لحظه تقریبا نزدیک به 15 دقیقه میشود و اخر سر هم بر اثر از هوش رفتن شما آقای دکتر شام دلپذیرشان را نصفه رها میکنند و منت بر سر شما میگذارند. 

نوبت به سرم زدن میرسد، بر روی تخت هایی که شما را به یاد بیمارستان های صحرایی زمان جنگ می اندازد دراز میکشید. پیرمردی که انگار همین الان از فیلمهای ژانر وحشت دهه 60 میلادی بیرون پریده است به سراغ شما می آید تا سرم را وصل کند. شما پیشنهاد میکنید سرم را روی دست بزنند چون ممکن است رگ های دیگر پاره شوند اما با نگاه آقای وحشت ترجیح میدهید جمله را نصفه رها کنید و فقط توکل کنید که زنده بمانید.

پس از اتمام سرم و ترک بیمارستان صحرایی و پایان ژانر وحشت به سمت منزل سرازیر میشوید تا کمی استراحت کنید. وقتی به منزل میرسید تازه میفهمید که خانواده در مهمانی به سر میبرند و شما هم کلید را جا گذاشته اید و باید تا اتمام مهمانی در راهروی منزل منتظر باشید. عطف به تمام اتفاقاتی که در طول 7 ساعت اخیر برایتان افتاده است تنها یک اسم برای امروز در ذهنتان می آید "روز بن بست ها"

/ 3 نظر / 15 بازدید
هم نفس

اگر اهل بارانی چترت را ببند سری به كلبه ی بارانی ام بزن كمی زیر باران دیدگانم خیس شو و اگر مجالی برای همنوایی بود كمی با من همنوا شو ...

فرناز

همیشه بعد از روزای سخت روزای خیلی خوب توام با شادی میرسه به امید فرداهای بهتر و پر از آرامش برای بهترین عسل دنیا [ماچ]

سعید

کلا پای چلاق چیزیه که داره کم کم مد میشه! منم که همیشه رو مد کار میکنم, دوستای خوبم هم رو مد هستن یکی این چاله ها رو هم پر کنه خوشحال تر میشم...