هذیانی شبیه یک اتفاق

سکانس اول

فضای دود گرفته اتاقی که نمیدانم از سیگارهای چه کسی انقدر محو شده است.مردی که روبه روی یک زن ایستاده، قدی نسبتا بلند دارد، چار شانه و تو پر، صورتی گرد و گردنی که کمی متمایل به پائین نگهش داشته و مردمکان چشمی که به سمت او متمایل شده و به او می نگرد. نگاهش نافذ است و سرشار از انتقام. پاهایش را به اندازه عرض شانه هایش باز کرده و تفنگی کوچک در دست دارد، نمیدانم بهشان چه می گویند اما خاطرم هست که در کودکی یک چیزی شبیه به همین اسباب بازی ام بود. زن را نشانه رفته است.

 

سکانس دوم

زنی باریک و با قدی متوسط. چشمان درشت سیاهش دنبال علامت سوال بزرگی میگردد. موهای نیمه بلند قهوه ای رنگش اطرافش پریشان شده و صورت سبزه رنگش به گچ دیوار می ماند. دستانش را شبیه مترسکان سر جالیز باز گذاشته و پاهایش را چنان به زمین تکیه داده که حتی اگر کوه هم بر سرش آوار شود تکان نمی خورد. نگاه های گه گاهش به انتظار شبیه است.

مرد ناسزا می گوید و زن سکوت می کند. گاهی هم تشکر. انگار دارند از او تقدیر می کنند.

 

سکانس سوم

مرد نیش خندی میزند و بعد، صدای شلیک...

صدای شلیک فضا را پر می کند. مرد با حیرت به دستانش و سوراخی که در قلب زن باقی گذاشته نگاه می کند. اثری از رنگ قرمز نیست. از قلب زن کلمه خارج می شود. کلماتی که بیشتر شبیه هذیان های یک دیوانه است. اعدادی که مثل تاریخ می مانند هم بیرون می ریزند.

مرد همچنان متعجب است، چار زانو به زمین می نشیند.

 

سکانس چهارم

فضای اتاق همچنان پر از دود است، زمین را کلمات نیمه کاره و تاریخ های بی معنی فرش کرده و زن ترک خرده است. مرد همچنان بهت زده به ماجرا می نگرد. 

زن ذره ذره از بین می رود و مرد بیشتر در حیرتش غرق می شود.

 

سکانس پنجم

دیگر نه از زن خبری ست، نه از سنگفرش کلمات نه از فضای دود گرفته...

مرد می ماند و زانوهای بغل کرده اش و تنهایی عظیمی که با پشیمانی هم پر نخواهد شد.

/ 5 نظر / 13 بازدید
محمد صالحی

من که نفهمیدم چی شد!

مانی

این روزها آنقدر زیباست که فقط میشو زیبا خواند.و افسوس این رویائی در خواب است!

نگين شرور

اين نوشته رو همون روز كه گذاشتي خوندم. ولي نشد كامنت بنويسم. من فضاهاي اينجوري رو دوس دارم، فضايي كه توش كمي گنگي وجود داره، البته يك جور گنگي آگاهانه كه درست مي فهمي كجاش قرار داري!! فقط يك چيز، توي سكانس اول خيلي زود همه چيز رو لو دادي، شايد نبايد اينقدر سريع از تفنگ و نگه داشتن تفنگ صحبت مي كردي، به نظرم همون اول همه چيز به رو مخاطبت گفتي! به غير از اين من سبك نوشتاريش رو دوس داشتم.

جمال- سنندج

باسلام عسل خانم وبلاگ قشنگی داری امیدوارم اشک قلمت برصفحات زرین رسانه های سایبری ونوشتاری حبس صدف کشد ودر فرایند زمانی چو مرواریدی بدرخشد