دوباره سالروز تولد...

26 سالگی هم تمام شد، حالا من زنی هستم در آستانه 27 سالگی و در عمق خوشبختی.

بزرگتر شده ام، آرامتر و فراموشکارتر. البته فراموشی را موهبت می دانم و نه ضعف چرا که خوب میدانم وقتی پلیدی ها در ذهن می ماند چه لجن زاری به پا می کند.

من شمع هایم تولد بیست و هفت سالگی ام را وقتی فوت کردم که شادی را در اعماق روحم حس میکردم.

محبت دوستانم بار دیگر به من ثابت کرد، عشق ورزیدن زیباترین کار دنیاست؛ کاش می شد آدم ها صبح تا شب بنشینند گوشه ای و عشق بورزند.

اکنون در زندگی ام جشنی به پاست، جشن نو شدن، جشن پا گرفتن و قد کشیدن و تو در تمام این لحظه ها اینجایی.

اینک منم؛ زنی خوشبخت که با دریایی در روحش در آستانه بیست و هفت سالگی ایستاده، دستانت را به من بده و فراموش کن طالع بینی ها درباره ما چه می گویند. ما طالعی تازه را رقم میزنیم فقط کافیست که عشق بورزیم.

*********

شاعر دوست داشتنی من مارگوت بیگل می گوید:

دوباره سال روز تولّد...

یک سال پیر شدن

یا یک سال جوان تر شدن در دل!

سال ها اهمّیتی ندارند!

آن چه ارزش دارد،وسعت روح است و

صراحت و

آزادی... ... ...

 

 

 

/ 0 نظر / 64 بازدید